خطبه هشتاد و سوم
جلسه هشتم
أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
الحمد لله رب العالمين، والصلاة والسلام على أشرف الأنبياء والمرسلين، حبيب قلوب الصادقين، أبيالقاسم المصطفى محمد. اللهم صلِّ على محمد وآل محمد وعلى أهل بيته الطيبين الطاهرين، واللعن الدائم على أعدائهم أجمعين، من الآن إلى قيام يوم الدين.
مواعظ شفابخش برای دلهای پاک
امشب در محضر خطبه هشتادوسوم نهجالبلاغه، خطبه غَرّاء، در جلسه هشتم هستیم. پس از آنکه امیرالمؤمنین (ع) بهصورت اجمالی درباره محشر و وضعیت مردم در این جهان مطالبی فرمودند، به این نکته اشاره میکنند که خداوند متعال راهنماییهای مختلفی برای انسان قرار داده است؛ هدایتهای بسیار زیادی که در اختیار انسان قرار گرفته است.
حضرت میفرمایند:
فَيَا لَهَا أَمْثَالًا صَائِبَةً، وَمَوَاعِظَ شَافِيَةً، لَوْ صَادَفَتْ قُلُوبًا زَاكِيَةً، وَأَسْمَاعًا وَاعِيَةً، وَآرَاءً عَازِمَةً، وَأَلْبَابًا حَازِمَةً. فَاتَّقُوا اللَّهَ تَقِيَّةَ مَنْ سَمِعَ فَخَشَعَ، وَاقْتَرَفَ فَاعْتَرَفَ، وَوَجِلَ فَعَمِلَ، وَحَاذَرَ فَبَادَرَ، وَأَيْقَنَ فَأَحْسَنَ، وَعَبَرَ فَاعْتَبَرَ، وَحَذَّرَ فَحَذِرَ، وَزُجِرَ فَازْدَجَرَ، وَأُجِيبَ فَأَنَابَ، وَرَاجَعَ فَتَابَ، وَاقْتَدَى فَاهْتَدَى، وَأُرِيَ فَرَأَى.
«فَيَا لَهَا» یعنی «فیا للعجب»؛ یعنی چقدر شگفتانگیز است! چه تعجبآور است! «أمثالاً صائبة» یعنی مثالهای واقعی و درست؛ مثالهایی که خداوند متعال در قرآن ذکر کرده، انبیا آوردهاند و ائمه (ع) نیز داستانها و مواعظ فراوانی بیان فرمودهاند.
«مواعظ شافیه» یعنی موعظههایی که شفابخشاند؛ نصیحتهایی که مشکلات انسان را حل میکنند و او را درمان مینمایند.
در قرآن مثالهای فراوانی وجود دارد. گاهی حقایق و واقعیتهای معنوی و سنگین عقلی، در قالب مثالهای عرفی بیان میشوند و گاهی نیز به شکل دیگری. اگر انسان در همین امثال قرآنی دقت کند، بسیار هدایت خواهد شد.
اما این مواعظ و مثالها شرط دارند. واژه «لو» در اینجا شرطیه است؛ یعنی همه این مواعظی که پیامبران، ائمه (ع) و بزرگان گفتهاند، موجب شفا و نجات انسان میشوند، اما به شرط آنکه با دلهای پاک برخورد کنند: «لَوْ صَادَفَتْ قُلُوبًا زَاكِيَةً».
«زاکی» یعنی پاک. اگر مواعظ و امثال قرآنی و هدایتهایی که پیامبر (ص) و ائمه (ع) آوردهاند، با قلب پاک برخورد کنند، اثر میگذارند و موجب شفا میشوند.
انسان شبیه آهن است. آهن بهآسانی از بین نمیرود؛ اگر هم از بین برود، زنگار خودش آن را نابود میکند. قلب انسان نیز همینگونه است. اگر قلب و فطرت انسان پاک باشد، چیزی نمیتواند آن را از بین ببرد؛ اما قلب انسان هم مانند آهن زنگار میگیرد.
پیامبر بزرگوار اسلام، حضرت محمد (ص)، میفرمایند:
إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ تَصْدَأُ كَمَا يَصْدَأُ الْحَدِيدُ. قِيلَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، وَمَا جِلَاؤُهَا؟ قَالَ: ذِكْرُ الْمَوْتِ وَتِلَاوَةُ الْقُرْآنِ.
همانگونه که آهن زنگ میزند، قلبها نیز زنگار میگیرند.
همانطور که آهن زنگ میزند و زنگار آهن آن را از بین میبرد، قلب انسان نیز وقتی زنگار بگیرد، دیگر موعظه در آن اثر نمیکند. بسیاری از افراد پای نصیحت مینشینند، سخنان پیامبر (ص) و ائمه (ع) را میشنوند، اما هیچ اثری در آنها نمیگذارد و به آن عمل نمیکنند. چرا؟ چون قلبشان زنگار گرفته است.
موعظههای قرآن و سخنان ائمه (ع) تکاندهنده و شگفتانگیزند؛ اما این شگفتی و ارزش برای قلبهای پاک است. اگر قلبی زنگار گرفته باشد، موعظه در آن فایدهای ندارد.
قرآن شفاست، اما برای چه کسانی؟ برای مؤمنان. مؤمنان از قرآن استفاده میکنند؛ ولی منافقان، چون قلبشان زنگار گرفته است، از همین قرآن گمراه میشوند.
امروز نیز همینگونه است. افراد بسیاری در ظاهر سخنران و حرافاند و مردم زیادی پای سخنانشان مینشینند، اما خودشان فاسدند و قلب پاکی ندارند. کسی که قلبش پاک نیست و ایمانش ضعیف است، نمیتواند دیگران را هدایت کند.
بنابراین، حضرت میفرمایند: «لَوْ صَادَفَتْ قُلُوبًا زَاكِيَةً»؛ این مثالهای واقعی و این موعظههای شفابخش، هنگامی اثر میگذارند که با قلبهای پاک برخورد کنند، نه با قلبهای ناپاک.
خداوند متعال میفرماید:
﴿ إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ
﴾در روز قیامت تنها کسانی رستگارند که با قلب سالم و پاک حاضر شوند. قلبهای ناسالم و ناپاک، هم در این دنیا گرفتارند و هم در آخرت؛ زیرا آخرت انعکاس دنیاست.
گوش شنوا و باظرفیت
حضرت میفرمایند: «وَأَسْمَاعًا وَاعِيَةً». در اینجا نیز «لو» وجود دارد؛ یعنی مواعظ انبیا و مثالهای قرآن هنگامی اثرگذار و شفابخشاند که با گوشهای شنوا برخورد کنند.
«أسماع» جمع «سمع» است و «واعیه» از «وعاء» به معنای ظرف میآید؛ یعنی گوشهایی که ظرفیت دارند.
بسیاری از گوشها میشنوند، اما ظرفیت ندارند. سخن از این گوش وارد و از گوش دیگر خارج میشود؛ چیزی را نگه نمیدارند. نصیحتها را حفظ نمیکنند. بسیاری در مجالس موعظه و پای درس نهجالبلاغه امیرالمؤمنین (ع) مینشینند، اما بهرهای نمیبرند؛ زیرا گوشهایشان «واعیه» نیست و ظرفیت نگهداری سخن را ندارد.
گوش شنوا فقط گوشی نیست که صدا را بشنود؛ گوش شنوا گوشی است که سخن را در خود جای دهد و نگه دارد. پس مواعظ انبیا، ائمه (ع)، قرآن و این همه مثال، هنگامی اثر میکنند که با گوشهای شنوا و باظرفیت برخورد کنند.
اراده و تصمیم قاطع
حضرت میفرمایند: «وَآرَاءً عَازِمَةً». «آراء» جمع «رأی» است و «عازم» یعنی جدی و قاطع.
بسیاری از افراد تصمیمهای قاطع ندارند. امروز تصمیمی میگیرند و فردا تصمیمی دیگر. امروز میگویند قرآن بخوانیم، فردا آن را رها میکنند. بزرگان توصیه کردهاند که انسان هر روز، دستکم یک صفحه قرآن بخواند؛ اما این کار نیاز به تصمیم جدی و استمرار دارد.
در همان روایتی که از پیامبر اکرم (ص) نقل شد، از حضرت پرسیدند: «وَمَا جِلَاؤُهَا؟» چگونه زنگار قلبها از بین میرود؟ حضرت فرمودند: با دو چیز:
- یاد مرگ؛
- تلاوت قرآن.
اگر میخواهیم زنگار قلب از بین برود، باید به این دو امر ملتزم باشیم: همیشه به یاد مرگ باشیم و قرآن تلاوت کنیم.
امیرالمؤمنین (ع) نیز در همین خطبه مسئله مرگ و تشییع جنازه را مطرح کردهاند. شرکت در تشییع جنازه، رفتن به مجالس ختم، زیارت قبرستانها و زیارت قبور شهدا ارزش فراوانی دارد و قلب انسان را جلا میدهد.
بنابراین، «آراء عازمه» یعنی رأیها و تصمیمهای قطعی. با شک و تردید نمیتوان پیش رفت. کسی که همیشه مردد است و تصمیمهایش جدی نیست، از موعظه بهره نمیبرد. موعظه برای تصمیمهای جدی و قاطع اثرگذار است.
عقل دوراندیش و آخرتنگر
حضرت میفرمایند: «وَأَلْبَابًا حَازِمَةً».
«ألباب» جمع «لُبّ» است. لب به معنای مغز خالص و بدون پوسته است. گاهی مغز همراه با پوسته است و گاهی پوسته را جدا میکنند و مغز خالص باقی میماند؛ مانند مغز خرما یا مغز بادام. به این مغز خالص «لب» گفته میشود.
«ألباب حازمه» یعنی عقلهای دوراندیش و آیندهنگر؛ عقلهایی که فقط جلوی پای خود را نمیبینند، بلکه پایان کار را نیز در نظر میگیرند. عقل حازم، آخرتنگر است.
انسان نباید فقط به دنیا نگاه کند. باید ببیند پایان کارش چه خواهد شد و در آخرت چه سرنوشتی پیدا خواهد کرد. باید از خود بپرسد: من برای چه به این دنیا آمدهام؟ آیا آمدهام مانند حیوانات فقط بخورم و بخوابم؟ پایان این زندگی چیست؟
عقل حازم عقلی است که عاقبت کار و آخرت را ببیند.
بنابراین، امثال واقعی و قرآنی و مواعظ قرآن و سخنان انبیا و ائمه (ع) برای چهار گروه شفابخش و اثرگذارند:
- کسانی که قلب پاک دارند؛
- کسانی که گوش شنوا و باظرفیت دارند؛
- کسانی که تصمیم و اراده قاطع دارند؛
- کسانی که عقل دوراندیش و آخرتنگر دارند.
اگر این چهار شرط وجود داشته باشد، مواعظ اثر میکنند و شفا میدهند. قرآن سراسر موعظه است و شفاست، اما برای کسانی که قلب پاک، گوش شنوا، اراده قاطع و عقل آخرتنگر دارند.
مثالهای قرآنی
مثالهای قرآن بسیار شگفتانگیزند. یک مثال قرآنی درباره کلمه پاک و کلمه ناپاک، برای فهم تمام مسیر زندگی انسان کافی است.
خداوند متعال میفرماید:
﴿ أَلَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ، أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّمَاءِ
﴾کلمه پاک مانند درخت پاک است؛ ریشهاش ثابت و استوار است و شاخههایش در آسمان قرار دارد.
سپس درباره کلمه ناپاک میفرماید:
﴿ وَمَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الْأَرْضِ مَا لَهَا مِنْ قَرَارٍ
﴾کلمه ناپاک مانند درخت ناپاک است؛ درختی که از روی زمین کنده شده و هیچ قراری ندارد.
«اجتثت» یعنی کنده شده است. درختی که ریشه نداشته باشد، ثبات و قراری ندارد.
اگر انسان فقط به همین دو مثال قرآنی توجه کند، حقیقت زندگی و همه مسیر عمر خود را درک خواهد کرد. اینها داستان و شوخی نیستند؛ واقعیتهایی هستند که در قالب مثال بیان شدهاند تا مطلب به ذهن نزدیک شود.
«أمثالاً صائبة»؛ چه تعبیر زیبا و آهنگینی است! کسی که با دقت این فرمایشات امیرالمؤمنین (ع) را بخواند، از این تعبیرها لذت میبرد:
«فَيَا لَهَا أَمْثَالًا صَائِبَةً، وَمَوَاعِظَ شَافِيَةً، لَوْ صَادَفَتْ قُلُوبًا زَاكِيَةً، وَأَسْمَاعًا وَاعِيَةً، وَآرَاءً عَازِمَةً، وَأَلْبَابًا حَازِمَةً».
منشور تقوا
پس از این بیان، حضرت میفرمایند: «فَاتَّقُوا اللَّهَ». بیشترین واژهای که در نهجالبلاغه به کار رفته، مسئله تقواست و یکی از ارزشمندترین امور نیز تقواست. آنچه انسان را میسازد، تقواست.
حضرت در ادامه، دوازده نمونه برای تقوا ذکر میکنند:
- تقوا پیشه کنید مانند کسی که میشنود و خاشع میشود.
- مانند کسی که گناه میکند و اعتراف مینماید.
- مانند کسی که میترسد و عمل میکند.
- مانند کسی که حاضر میشود و شتاب میورزد.
- مانند کسی که یقین پیدا میکند و نیکو عمل مینماید.
- مانند کسی که عبرت میگیرد و پند میپذیرد.
- مانند کسی که هشدار داده میشود و پرهیز میکند.
- مانند کسی که نهی میشود و بازمیایستد.
- مانند کسی که پاسخ میگیرد و بازمیگردد.
- مانند کسی که بازمیگردد و توبه میکند.
- مانند کسی که پیروی میکند و هدایت مییابد.
- مانند کسی که حقیقت به او نشان داده میشود و آن را میبیند.
تقوا یعنی خدا را برای خود نگه داریم و مراقب باشیم که از مسیر الهی خارج نشویم. تقوا نسبی است و درجات و مراتب دارد. تقوا مقول به تشکیک است؛ یعنی شدت و ضعف و مراتب گوناگون دارد.
ممکن است کسی تقوای گوش داشته باشد و گوشش از شنیدن حرام دور باشد. دیگری تقوای چشم داشته باشد و چشمش هیچگاه آلوده نشود. شخصی ممکن است در یکی از اعضای بدن خود تقوا داشته باشد. بنابراین، تقوا درجات و مراتب مختلفی دارد.
امیرالمؤمنین (ع) با این مثالها در حقیقت منشور تقوا را بیان میفرمایند: «فَاتَّقُوا اللَّهَ»؛ تقوا داشته باشید، مانند کسی که میشنود و خاشع میشود.
بسیاری میشنوند، اما مگر هر گوشی شنواست؟ بسیاری از گوشها حقیقتاً ناشنوا هستند. قرآن درباره چنین انسانهایی تعبیرهایی مانند «صُمٌّ» و «بُکْمٌ» را به کار برده است. تقوا آن است که انسان مانند کسی باشد که سخن حق را میشنود و در برابر آن خاشع میشود: «فَخَشِعَ».
این نخستین نمونه است.
نمونه دوم این است: «وَاقْتَرَفَ فَاعْتَرَفَ»؛ مانند کسی که گناه میکند و سپس به گناه خود اعتراف مینماید.
«اقتراف» اصطلاحی عربی است. یکی از معانی آن، کسب کردن است؛ اما در اینجا به معنای «اکتسب» نیست. این واژه از «قرف» گرفته شده است. قرف به معنای کندن پوست درخت است. درختی را تصور کنید که پوستش را کندهاند؛ ظاهرش زشت و نازیبا میشود. گاهی نیز افراد روی تنه درخت کندهکاری میکنند و یادگاری مینویسند.
امیرالمؤمنین (ع) درباره گناه نیز تعبیر «اقتراف» را به کار میبرند؛ یعنی انسان با گناه کردن، پوست خود را میکند و خودش را زشت میسازد. انسان گناهکار، خود را بدقیافه و نازیبا میکند، هرچند گاهی خودش این زشتی را تشخیص نمیدهد.
همانند درختی که پوستش را کندهاند، حضرت این تعبیر را درباره گناه به کار میبرند. سپس میفرمایند:
وَاقْتَرَفَ فَاعْتَرَفَ
این «فاء»ها، فاءِ فوریت هستند؛ یعنی گناه کرد و بلافاصله اعتراف نمود. بعضی گناه میکنند و پیدرپی برای آن توجیه میتراشند. انسان باید پس از گناه، اعتراف کند و به خداوند بگوید: «خدایا، اشتباه کردم.» پذیرفتن اشتباه، قدم اول و اقدامی بسیار مثبت است.
در روایت آمده است: خوشا به حال کسی که هرگاه گناهی مرتکب شد، بلافاصله پس از آن توبه و اعتراف کند. ما معصوم نیستیم و ممکن است اشتباه کنیم؛ اما نباید اجازه دهیم گناهان روی هم جمع شوند. اگر گناهان انباشته شوند، دیگر توفیق توبه پیدا نمیکنیم. زنگار گرفتن قلب نیز از همینجا آغاز میشود: گناه پشت سر گناه، بدون آنکه انسان به سوی خدا بازگردد، اعتراف کند یا توبه نماید.
پس تقوا پیشه کنید؛ مانند کسی که گناه میکند و فوراً اعتراف مینماید.
وَوَجِلَ فَعَمِلَ
«وَجِل» یعنی ترسید. تقوا پیشه کنید مانند کسی که ترسید و بلافاصله به دنبال عمل رفت.
مگر خدا ترس دارد؟ خداوند «أرحم الراحمین» است و ما پیوسته میگوییم: «بسمالله الرحمن الرحیم». مار از انسان میترسد؛ چون نیش و زهر دارد. اما خداوند که ترس ندارد. ترس از خدا یعنی ترس از دست دادن خداوند؛ یعنی انسان بترسد که بر اثر بیتوجهی و گناه فراوان، خداوند دیگر به او توجه نکند.
﴿ نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ
﴾آنان خدا را فراموش کردند، پس خدا نیز آنان را فراموش کرد.
وقتی انسان خدا را فراموش میکند، خدا نیز او را به حال خود وا میگذارد. بنابراین، خداوند ترس ندارد؛ بلکه باید از دست دادن خدا ترسید.
«وَجِلَ فَعَمِلَ»؛ ترسید و فوراً عمل کرد. تقوای شما نیز باید اینگونه باشد.
وَحَضَرَ فَبَادَرَ
مانند کسی باشید که بهمحض دیدن صحنههای ترسناک، بلافاصله مبادرت میکند و با سرعت به سراغ انجام وظیفه میرود.
وَأَيْقَنَ فَأَحْسَنَ
تقوا پیشه کنید مانند کسی که یقین پیدا میکند و در نتیجه، کارها را نیکو انجام میدهد. انسان نباید در شک باقی بماند. مانند کسانی باشید که یقین دارند و به سبب یقین خود، کارها را به خوبی پیش میبرند و نیکو انجام میدهند.
وَعَبَرَ فَاعْتَبَرَ
مانند کسی باشید که صحنههای عبرت را میبیند و عبرت میگیرد.
امیرالمؤمنین (ع) میفرمایند:
مَا أَكْثَرَ الْعِبَرَ وَأَقَلَّ الِاعْتِبَارَ
دنیا سرشار از عبرت است؛ اما چه کسی عبرت میگیرد؟ عبرتها بسیار فراواناند. اگر انسان بخواهد درس بگیرد، از هر چیزی میتواند عبرت بیاموزد. بیمارستانها برای ورزشکاران و دیگران درس عبرتاند؛ یعنی انسان باید ورزش کند تا گرفتار بیماری و بیمارستان نشود. هرکس بخواهد، میتواند از همهچیز عبرت بگیرد.
پس تقوا پیشه کنید مانند کسی که صحنههای عبرت را میبیند و پند میگیرد.
وَحَذِرَ فَحَذِرَ
تقوا داشته باشید مانند کسی که او را از چیزی برحذر داشتهاند و او نیز برحذر شده است.
بسیاری از امور، شایسته برحذر داشتناند. در قرآن نیز تعبیرهایی از این دست فراوان است:
﴿ وَلَا تَقْرَبُوا الزِّنَىٰ
﴾﴿ وَلَا تَقْرَبُوا مَالَ الْيَتِيمِ
﴾در بسیاری از مکانها خطکشی میکنند و هشدار میدهند که از آن محدوده عبور نکنید؛ برای نمونه، در مناطق نظامی خطوطی مشخص میکنند تا انسان وارد آن محدوده نشود. قرآن نیز گاهی به جای آنکه فقط بفرماید کاری را انجام ندهید، میفرماید اصلاً به آن نزدیک نشوید.
نمیفرماید فقط مال یتیم را برندارید؛ بلکه میفرماید اصلاً به مال یتیم نزدیک نشوید. انسان نباید بگوید مال یتیم را برمیدارم و بعداً سر جای خود میگذارم. نه؛ اصلاً به مال یتیم نزدیک نشوید. درباره زنا نیز نمیفرماید فقط زنا نکنید، بلکه میفرماید:
﴿ وَلَا تَقْرَبُوا الزِّنَىٰ
﴾اصلاً به این مسیر نزدیک نشوید. تعبیر «لا تقرب» در واقع برحذر داشتن است.
حتی درباره نماز نیز میفرماید:
﴿ لَا تَقْرَبُوا الصَّلَاةَ وَأَنْتُمْ سُكَارَىٰ
﴾در حال مستی اصلاً به نماز نزدیک نشوید. نگویید حالا که مست هستم، نماز خود را هم بخوانم؛ نه، در حال مستی اصلاً به نماز نزدیک نشوید. بنابراین، تقوای شما باید اینگونه باشد که اگر شما را از چیزی برحذر داشتند، بپذیرید و اصلاً به آن نزدیک نشوید.
«وَحَذِرَ فَحَذِرَ»؛ او را برحذر داشتند و او نیز فوراً پذیرفت و خود را دور نگه داشت.
وَزُجِرَ فَازْدَجَرَ
تقوا پیشه کنید مانند کسی که او را نهی کردند و او نیز نهی را پذیرفت. «زجر» یعنی منع کردن. به او گفتند این کار را نکن؛ برای نمونه، به پدر و مادرت توهین نکن. او نیز بیدرنگ پذیرفت و نگفت چرا و به چه دلیل. برخی افراد در برابر هر دستوری، پیوسته میپرسند چرا؛ اما انسان باید نهی الهی را بپذیرد.
وَأَجَابَ فَأَنَابَ
خدا را اجابت کرد و سپس به سوی او بازگشت؛ یعنی حقیقتاً توبه کرد. تقوای شما باید اینگونه باشد.
وَرَاجَعَ فَتَابَ
از اعمال گذشته خود بازگشت و توبه کرد.
وَاقْتَدَى فَاهْتَدَى
این دو جمله، آخرین نمونههای این بخش هستند. «اقتدى» از «قدوه» گرفته شده است. قدوه یعنی الگو و اسوه. انسان باید در این دنیا الگو داشته باشد. کسی که بگوید من خودم برای خودم هستم و با پیشوایان دینی کاری ندارم، ارزشی ندارد.
داشتن الگو، یکی از ضرورتهای زندگی انسان است. الگوی ما معصومان (ع) هستند؛ پیامبران و ائمه (ع). غیرمعصوم نباید الگوی نهایی انسان قرار گیرد.
«واقتدى» یعنی به پیشوایان دینی و معصومان (ع) اقتدا کرد و «فاهتدى» یعنی پا جای پای آنان گذاشت و هدایت شد. «اهتدى» از ریشه «حذاء» گرفته شده است. «حذاء» به معنای کفش است؛ یعنی چنان از آنان پیروی کرد که گویی کفش آنان را پوشیده و جای پایشان گام برداشته است.
پس تقوا داشته باشید مانند کسی که رهبران دینی را الگو و قدوه خود قرار داده و پا جای پای آنان گذاشته است. این نیز یازدهمین نمونه بود.
وَأُرِيَ فَرَأَى
مانند کسی باشید که حقایق به او نشان داده شده و او نیز آنها را دیده است. کسی که پیرو ائمه (ع) باشد، بسیاری از حقایق برایش آشکار میشود. با عنایت و لطف پیشوایان معصوم (ع)، انسان میتواند بسیاری از صحنههای آخرت را همینجا مشاهده کند.
«وَأُرِيَ فَرَأَى»؛ به او نشان دادند و او نیز دید. تقوا باید اینگونه باشد.
بنابراین، حضرت میفرمایند خدا را در نظر داشته باشید؛ مانند این افراد. حضرت در این بخش دوازده نمونه بیان کردند. اینها منشوری از تقوا و نمونهها و مثالهایی برای تقوا بود.
نتایج چنین تقوایی را، انشاءالله، در جلسه بعد عرض خواهیم کرد.
وَصَلَّى اللهُ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ، صَلَّى اللهُ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ.