رفتن به محتوای اصلی
استادعلی ایمانی

خطبه یازدهم و دوازدهم

جلسه اول(تنها جلسه)

فهرست دوره
خطبه اول۱۳ جلسه
  1. جلسه اول۵۲:۳۸
  2. جلسه ششم۵۵:۰۹
  3. جلسه هفتم۴۸:۱۷
  4. جلسه هشتم۴۸:۰۱
  5. جلسه نهم۴۳:۰۱
  6. جلسه دهم۴۴:۳۵
  7. جلسه یازدهم۴۹:۵۱
  8. جلسه دوازدهم۴۵:۲۶
  9. جلسه سیزدهم۵۲:۱۴
  10. جلسه چهاردهم۵۳:۲۵
  11. جلسه پانزدهم۵۱:۲۸
  12. جلسه شانزدهم۴۷:۰۵
  13. جلسه هفدهم۴۲:۱۲
خطبه دوم۳ جلسه
  1. جلسه اول۴۵:۳۲
  2. جلسه سوم۵۰:۱۴
  3. جلسه چهارم۳۹:۳۶
خطبه سوم۱۰ جلسه
  1. جلسه اول۴۹:۴۱
  2. جلسه دوم۴۳:۵۵
  3. جلسه سوم۴۶:۰۱
  4. جلسه چهارم۴۴:۵۰
  5. جلسه پنجم۴۵:۰۴
  6. جلسه ششم۵۱:۴۳
  7. جلسه هفتم۴۵:۵۷
  8. جلسه هشتم۴۴:۵۱
  9. جلسه نهم۵۱:۲۸
  10. جلسه دهم۴۳:۱۲
خطبه چهارم۱ جلسه
  1. جلسه اول(تنها جلسه)۴۶:۰۶
خطبه پنجم۱ جلسه
  1. جلسه اول(تنها جلسه)۵۲:۵۵
خطبه ششم و هفتم۱ جلسه
  1. جلسه اول(تنها جلسه)۳۹:۵۵
خطبه هشتم، نهم و دهم۱ جلسه
  1. جلسه اول(تنها جلسه)۴۲:۴۶
خطبه یازدهم و دوازدهم۱ جلسه
  1. جلسه اول(تنها جلسه)۵۱:۵۱
خطبه سیزدهم و چهاردهم۱ جلسه
  1. جلسه اول(تنها جلسه)۵۲:۰۲
خطبه پانزدهم۱ جلسه
  1. جلسه اول(تنها جلسه)۵۳:۱۷
خطبه هشتاد و سوم۷ جلسه
  1. جلسه اول۴۸:۰۴
  2. جلسه دوم۳۸:۴۵
  3. جلسه سوم۴۰:۳۱
  4. جلسه چهارم۳۴:۰۳
  5. جلسه پنجم۴۸:۲۰
  6. جلسه ششم۳۲:۴۴
  7. جلسه هفتم۴۹:۴۷

شنیدن جلسه

0:0051:51

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ، وَالصَّلَاةُ وَالسَّلَامُ عَلَى أَشْرَفِ الْأَنْبِيَاءِ وَالْمُرْسَلِينَ، حَبِيبِ قُلُوبِ الصَّادِقِينَ، أَبِي‌الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَلَى أَهْلِ بَيْتِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ، وَاللَّعْنُ الدَّائِمُ عَلَى أَعْدَائِهِمْ أَجْمَعِينَ.

خطبه یازدهم نهج‌البلاغه

خطبه یازدهم نهج‌البلاغه، سخن امیرالمؤمنین علیه‌السلام خطاب به فرزندشان محمد بن حنفیه است؛ زمانی که در جنگ جمل پرچم را به او سپردند.

تَزُولُ الْجِبَالُ وَلَا تَزُلْ، عَضَّ عَلَى نَاجِذِكَ، أَعِرِ اللَّهَ جُمْجُمَتَكَ، تِدَّ فِي الْأَرْضِ قَدَمَكَ، ارْمِ بِبَصَرِكَ أَقْصَى الْقَوْمِ، وَغُضَّ بَصَرَكَ، وَاعْلَمْ أَنَّ النَّصْرَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ.

نهج‌البلاغه، خطبه ۱۱

این خطبه زمانی ایراد شد که امیرالمؤمنین علیه‌السلام پرچم جنگ جمل را به محمد حنفیه سپردند.

محمد حنفیه

محمد حنفیه فرزند سوم امیرالمؤمنین علیه‌السلام است؛ پس از امام حسن و امام حسین علیهماالسلام. مادر ایشان خوله نام داشت و از قبیله بنی‌حنیفه بود. در زمان ابوبکر، جنگی میان آنان و بنی‌اسد رخ داد و عده‌ای از بنی‌اسد اسیر شدند. خوله نیز در میان اسیران بود.

پیامبر اکرم (ص) دستور داده بودند که خوله آزاد شود. امیرالمؤمنین علیه‌السلام نیز او را آزاد کردند و به دستور پیامبر (ص) با خوله ازدواج کردند. جد نهم خوله، حنیفه بود که از بزرگان قبیله به شمار می‌رفت. ازاین‌رو، مادر محمد به نام «خوله حنفیه» و خود او نیز به «محمد حنفیه» معروف شد.

تلاش امیرالمؤمنین علیه‌السلام برای جلوگیری از جنگ

امیرالمؤمنین علیه‌السلام در جنگ جمل پرچم را به محمد حنفیه سپردند؛ اما پیش از آغاز جنگ، ابتدا عایشه را مورد خطاب قرار دادند و فرمودند:

﴿

وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَىٰ

﴾
سوره احزاب، آیه ۳۳

طبق آیه قرآن، شما زنان پیامبر مأمورید در خانه‌هایتان بمانید و از خانه خارج نشوید. حق بروز و ظهور در میان مردم ندارید. تو به چه حقی از خانه بیرون آمده‌ای؟ چرا از خانه‌ات خارج شده‌ای؟ مگر قرآن به تو دستور نداده است که در خانه بنشینی؟

عایشه پاسخی نداد و سکوت کرد. سپس حضرت، طلحه و زبیر را خطاب قرار دادند و فرمودند: شما خجالت نمی‌کشید؟ زنان خودتان را در خانه گذاشته‌اید، اما زن پیامبر را برداشته و در برابر مردم آورده‌اید. زن پیامبر را در منظر عموم قرار داده‌اید و آبروی او را می‌برید. از این کار خود خجالت بکشید.

پس از آن، حضرت به زبیر فرمودند: زبیر، به یاد می‌آوری روزی را که پیامبر اکرم (ص) لبخند زدند و تو نیز می‌خندیدی؟ پیامبر (ص) فرمودند: «ای زبیر، آیا علی را دوست داری؟»

زبیر گفت: بله، یا رسول‌الله! من علی را بسیار دوست دارم. خدا علی را دوست دارد و من نیز او را دوست دارم. مگر می‌شود علی را دوست نداشت؟ علی با من خویشاوند است.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام و زبیر پسرعمه بودند. زبیر، فرزند عوام بن عوام بود. عوام، برادر حضرت خدیجه سلام‌الله‌علیها بود. همسر عوام، صفیه، عمه پیامبر اکرم (ص) و امیرالمؤمنین علیه‌السلام بود. زبیر فرزند صفیه بود؛ بنابراین، از طرف مادر با پیامبر اکرم (ص) و امیرالمؤمنین علیه‌السلام نسبت داشت.

پیامبر اکرم (ص) به زبیر فرمودند که جنگی رخ خواهد داد و تو در آن با علی می‌جنگی، درحالی‌که تو ظالم هستی. زبیر با شنیدن این سخن استغفار کرد و گفت: ان‌شاءالله چنین چیزی پیش نخواهد آمد. خدا نکند چنین اتفاقی بیفتد. من استغفار می‌کنم.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام این سخن را به زبیر یادآوری کردند تا شاید جنگی رخ ندهد. حضرت اصلاً با جنگ موافق نبودند و نمی‌خواستند جنگی صورت بگیرد. همه ائمه علیهم‌السلام نیز با جنگ مخالف بودند و از آن استقبال نمی‌کردند.

حضرت ابتدا با عایشه و سپس با طلحه و زبیر اتمام حجت کردند. در پایان، قرآن را به دست گرفتند و فرمودند: مسلم بن مجاشعی، ای یار عزیز من، برخیز، قرآن را بگیر و این آیه را برای مردم بخوان.

﴿

وَإِنْ طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمَا ۖ فَإِنْ بَغَتْ إِحْدَاهُمَا فَقَاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي

﴾
سوره حجرات، آیه ۹

اگر دو گروه از مسلمانان با یکدیگر اختلاف کردند، میان آنان صلح برقرار کنید و اجازه ندهید جنگ رخ دهد. اگر یکی از آن دو گروه سرکشی کرد و طغیان نمود، آن زمان با گروه سرکش بجنگید. پس نخستین وظیفه، ایجاد صلح میان آنان است.

مسلم بن مجاشعی برخاست، قرآن را با دست راست خود گرفت و در برابر مردم ایستاد و آیه را خواند. دست راست او را قطع کردند. قرآن را با دست چپ گرفت و دوباره آیه را خواند. دست چپ او را نیز قطع کردند. سپس قرآن را به دندان گرفت و باز آیه را تکرار کرد. او را زدند و به شهادت رساندند.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمودند: دیگر مرحله نهایی فرا رسیده و حجت تمام شده است. حضرت دست خود را بلند کردند و گفتند: خدایا، شاهد باش. تو می‌دانی که من نمی‌خواهم جنگ کنم و اهل جنگ نیستم؛ اما دیگر حجت تمام شده و چاره‌ای باقی نمانده است.

پس از آن بود که پرچم را به محمد حنفیه سپردند و دستورهای جنگی را به او بیان کردند.

استواری در میدان جنگ

این خطبه، آموزش فنون جنگی است. حضرت به محمد حنفیه می‌فرمایند: مراقب باش و استوار بمان.

«تَزُولُ الْجِبَالُ وَلَا تَزُلْ»؛ اگر کوه‌ها از جا کنده شدند، تو از جای خود تکان نخور. استوار باش و از هیچ‌چیز هراس نداشته باش.

مؤمن مانند کوهی استوار است که طوفان‌ها او را حرکت نمی‌دهند:

«المؤمن کالجبل الراسخ لا تحرّکه العواصف»

مؤمن مانند کوهی استوار است که بادها او را از جا نمی‌کنند. «تَزُولُ الْجِبَالُ وَلَا تَزُلْ» یعنی تو اهل فرار نیستی؛ هرگز فرار نکن.

هنگامی که حضرت پرچم را به محمد حنفیه سپردند، دشمن از اطراف به‌طور مداوم تیراندازی می‌کرد. محمد حنفیه برگشت و گفت: آقا، چه کار کنم؟ این‌ها به‌شدت تیراندازی می‌کنند.

حضرت فرمودند: من در هشتاد جنگ در کنار پیامبر اکرم (ص) حضور داشتم و حتی یک لحظه از جای خود تکان نخوردم و فرار نکردم. نترس، پیش برو و به تیرها توجه نکن.

«تَزُولُ الْجِبَالُ وَلَا تَزُلْ»؛ کوه‌ها از جا تکان بخورند، اما تو تکان نخور. حق عقب‌نشینی نداری. عقب‌نشینی زمانی جایز است که انسان بخواهد از پشت به دشمن حمله کند؛ وگرنه در هیچ جنگی مسلمان حق عقب‌نشینی ندارد.

عزم و تصمیم

«عَضَّ عَلَى نَاجِذِكَ»؛ دندان‌هایت را به یکدیگر فشار بده. «ناجذ» به معنای دندان‌های آسیاب و کرسی است. می‌گویند وقتی انسان دندان‌های خود را به هم فشار می‌دهد، مصمم‌تر و جدی‌تر می‌شود. تردید و اضطراب از بین می‌رود.

دندان‌های آسیابت را به هم فشار بده و هیچ تردیدی به خود راه نده. از نظر علمی نیز گفته‌اند وقتی انسان دندان‌هایش را به هم فشار می‌دهد، اگر ضربه‌ای به سر او وارد شود، فشار آن ضربه کمتر خواهد شد. این‌ها آموزش‌های نظامی است.

سپردن جان به خدا

«أَعِرِ اللَّهَ جُمْجُمَتَكَ»؛ جمجمه و سر خود را به خدا عاریه بده. این سر مال تو نیست؛ مال خدا و امانت اوست. از هیچ‌چیز نترس. اگر به سرت ضربه زدند، نترس؛ زیرا سر تو متعلق به خودت نیست، متعلق به خداست.

ابن‌ابی‌الحدید از این جمله استفاده می‌کند و می‌گوید معنای سخن امیرالمؤمنین علیه‌السلام این است که محمد بن حنفیه در این جنگ کشته نمی‌شود و زنده بازمی‌گردد. همین‌طور هم شد.

معنای عاریه این است که انسان چیزی را موقتاً به دیگری می‌دهد و آن چیز دوباره بازگردانده می‌شود. «أَعِرِ اللَّهَ جُمْجُمَتَكَ»؛ جمجمه‌ات را به خدا عاریه بده. تو آن را عاریه بده و خداوند خود می‌داند با آن چه کند.

استواری در زمین

«تِدَّ فِي الْأَرْضِ قَدَمَكَ»؛ پایت را مانند میخ در زمین فرو کن و استوار بایست.

در قرآن کریم آمده است:

﴿

وَالْجِبَالَ أَوْتَادًا

﴾
سوره نبأ، آیه ۷

«أوتاد» یعنی میخ‌ها. حضرت می‌فرمایند پایت را مانند میخ در زمین فرو کن؛ به‌گونه‌ای که هرگز فکر فرار به ذهنت خطور نکند.

نگاه به پایان لشکر

«ارْمِ بِبَصَرِكَ أَقْصَى الْقَوْمِ»؛ نگاهت را به دورترین قسمت لشکر بینداز؛ به آخر جمعیت نگاه کن، نه به وسط و ابتدای لشکر.

این تعبیر یعنی باید تا پایان کار را ببینی و اجازه ندهی کسی از دشمن باقی بماند. در میدان جنگ، نگاهت باید به آخرین فرد لشکر باشد؛ حتی اگر یک نفر یا چند نفر باقی مانده باشند، باید کار را ادامه بدهی.

این سخن معنای مهمی دارد. جنگ ما فقط جنگ جمل نیست و فقط به زمان حاضر اختصاص ندارد. جنگ ما جنگ حق و باطل است و تا زمانی که جنگ وجود دارد، باید به پایان جمعیت نگاه کرد. تا زمانی که حتی یک نفر از آن گروه باقی مانده است، نباید غافل شد.

در میانه جنگ ممکن است تحولات زیادی رخ دهد و حواس انسان پرت شود. دشمن ممکن است حیله و نیرنگ به کار ببرد. بنابراین، باید حواست جمع باشد و پایان لشکر را ببینی؛ باید بدانی آیا هنوز کسی باقی مانده است یا نه.

بی‌اعتنایی به اشخاص و مقامات

«وَغُضَّ بَصَرَكَ»؛ چشمت را ببند و نگاه نکن.

در قرآن کریم نیز به مردان و زنان دستور داده شده است که چشم خود را از نامحرم فروببندند:

﴿

وَاغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ

﴾
سوره نور، آیه ۳۱

مردان نیز مأمورند چشم خود را از نامحرم فروببندند. در اینجا نیز حضرت می‌فرمایند: به این افراد نگاه نکن؛ گویی اصلاً کسی وجود ندارد. توجهت فقط به خدا باشد.

نگاه نکن که این شخص چه سلاحی دارد، چگونه می‌جنگد یا چه جایگاهی دارد. فقط خدا را ببین و بگو من در راه خدا حرکت کرده‌ام. تمام توجهت باید به خدا باشد.

به شخصیت و مقام افراد نگاه نکن. ممکن است شخصی قاضی بصره باشد یا مقام و موقعیت مهمی داشته باشد. این عناوین نباید مانع انجام وظیفه شود. «وَغُضَّ بَصَرَكَ»؛ نگاهت را از اشخاص بردار. اشخاص مهم نیستند.

نصرت از جانب خداست

«وَاعْلَمْ أَنَّ النَّصْرَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ»؛ بدان که پیروزی از جانب خداست. تو وظیفه خودت را انجام بده.

وظیفه تو این است که مانند کوه استوار باشی، دندان‌هایت را محکم به هم بفشاری، هیچ تردیدی به خود راه ندهی، سر و جانت را به خدا بسپاری، پایت را مانند میخ در زمین استوار کنی، نگاهت را به آخر لشکر بدوزی و تا زمانی که حتی یک نفر از دشمن باقی مانده است، غافل نشوی. در تمام این مراحل نیز توجهت فقط به خدا باشد و به اشخاص نگاه نکنی.

«وَاعْلَمْ أَنَّ النَّصْرَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ»؛ بدان که نصرت و پیروزی از جانب خدای متعال است.

ما وظیفه داریم کار خودمان را انجام دهیم. این سخن فقط مربوط به جنگ جمل نیست. حضرت در جنگ نهروان نیز همین مطلب را بیان کرده‌اند که بعداً آن را خواهیم خواند. انسان در همه جنگ‌ها وظیفه‌ای دارد و باید وظیفه خود را انجام دهد.

نباید به جمعیت دشمن نگاه کند و بگوید آن‌ها چقدر زیاد هستند. در تمام جنگ‌های اسلام، در زمان پیامبر اکرم (ص)، جمعیت مسلمانان معمولاً کمتر از جمعیت مشرکان بود. در اینجا نیز جمعیت یاران امیرالمؤمنین علیه‌السلام کمتر از جمعیت طرف مقابل و بصری‌ها بود.

هیچ‌گاه به این امور فکر نکن. پیروزی به دست خداست. تو به دستورهایی که به تو داده شده است توجه کن و وظیفه خودت را انجام بده. هرکدام از ما وظیفه‌ای داریم و باید آن را انجام دهیم.

پایان جنگ جمل

این، فرمایش امیرالمؤمنین علیه‌السلام در خطبه یازدهم است؛ خطبه‌ای که هنگام سپردن پرچم به محمد حنفیه بیان شد.

در جنگ جمل، بر اساس حداقل آماری که در برخی کتاب‌ها آمده است، حدود پنج هزار نفر از یاران امیرالمؤمنین علیه‌السلام و حدود سیزده هزار نفر از طرف مقابل کشته شدند. البته ارقام بیشتری نیز نقل شده و تعداد کشته‌های طرف مقابل را تا بیست‌وپنج هزار نفر گفته‌اند؛ اما حداقلِ نقل‌شده، همان سیزده هزار نفر است.

پس از پایان جنگ جمل، امیرالمؤمنین علیه‌السلام به سراغ کشته‌های جنگ رفتند. ابتدا به سراغ کشته‌های دشمن رفتند. قاضی بصره، که قاضی مهمی بود و در زمان عمر به مقام قضاوت رسیده بود، در میان کشته‌ها بود.

کعب بن ثور ازدی، قاضی مهم بصره، در جنگ جمل کشته شده بود. حضرت فرمودند: «او را بلند کنید و بنشانید.» کعب بن ثور را نشاندند و امیرالمؤمنین علیه‌السلام شروع کردند با او سخن گفتن. فرمودند: «کعب بن ثور، تو آدم بااستعدادی بودی و علم زیادی داشتی. می‌توانستی بسیار رشد کنی. چه شد که به این وضعیت افتادی؟»

حضرت چند لحظه‌ای با کعب بن ثور، قاضی مهم بصره، صحبت کردند. سپس به سراغ طلحه رفتند و فرمودند: «طلحه را بلند کنید.» طلحه را نشاندند و حضرت خطاب به او فرمودند: «طلحه، تو در اسلام و در زمان پیامبر (ص) سابقه زیادی داشتی. می‌توانستی با همان سوابق پیشرفت بسیاری داشته باشی؛ اما همه سوابق خودت را از بین بردی.»

حضرت با برخی از کشته‌شدگان جنگ جمل سخن گفتند. در همین هنگام، یکی از یاران امیرالمؤمنین علیه‌السلام که از پیروزی سپاه حضرت خوشحال بود، به میدان آمد و خطاب به ایشان گفت: «ای کاش برادرم، فلان شخص، در اینجا حاضر بود تا پیروزی شما بر دشمنانتان را می‌دید.»

امیرالمؤمنین علیه‌السلام در خطبه دوازدهم نهج‌البلاغه در پاسخ به او فرمودند:

لَمَّا أَظْفَرَهُ اللَّهُ بِأَصْحَابِ الْجَمَلِ، وَقَدْ قَالَ لَهُ بَعْضُ أَصْحَابِهِ: وَدِدْتُ أَنَّ أَخِي فُلَاناً كَانَ شَاهِدَنَا، لِيَرَى مَا نَصَرَكَ اللَّهُ بِهِ عَلَى أَعْدَائِكَ، فَقَالَ لَهُ عَلَيْهِ السَّلَامُ: أَهَوَى أَخِيكَ مَعَنَا؟ فَقَالَ: نَعَمْ، قَالَ: فَقَدْ شَهِدَنَا، وَلَقَدْ شَهِدَنَا فِي عَسْكَرِنَا هَذَا أَقْوَامٌ فِي أَصْلَابِ الرِّجَالِ وَأَرْحَامِ النِّسَاءِ، سَيَرْعَفُ بِهِمُ الزَّمَانُ، وَيَقْوَى بِهِمُ الْإِيمَانُ.

یعنی آیا محبت برادرت با ماست؟ آیا واقعاً ما را دوست دارد؟ آیا از یاران ما بوده است؟ آن شخص گفت: «بله، آقا؛ بسیار به شما علاقه داشت.» حضرت فرمودند: «پس او نیز با ما بوده است. به خدا قسم، او در این پیروزی با ماست.»

نه‌تنها آن شخص که آرزو داشت پیروزی ما را ببیند، بلکه در این لشکر ما اقوامی حضور دارند که هنوز در پشت مردان و در رحم زنان هستند:

پیوند مکتبی و محبت اهل‌بیت

گاهی پیوند میان انسان‌ها، پیوند زبانی است؛ یعنی دو نفر هم‌زبان هستند. گاهی پیوند همشهری‌بودن است، گاهی پیوند خویشاوندی و قومی، و گاهی پیوند سرزمینی و کشوری؛ برای مثال، انسان ایرانی است و با دیگر ایرانیان پیوند دارد.

اما پیوندی که امیرالمؤمنین علیه‌السلام از آن سخن می‌گویند، بالاترین پیوندهاست: پیوند محبت و پیوند مکتبی. هرکس دوست داشته باشد در جنگ جمل در رکاب امیرالمؤمنین علیه‌السلام باشد و شاهد پیروزی ایشان بر دشمنان شود، نه فقط در آن زمان، بلکه تا آخرالزمان، در این پیروزی سهیم است.

ابوالاسود دؤلی، که از شاگردان و اصحاب امیرالمؤمنین علیه‌السلام و از شخصیت‌های بزرگ ادبیات عرب است، می‌گوید پس از پایان جنگ جمل، امیرالمؤمنین علیه‌السلام وارد بیت‌المال شدند و فرمودند: «به هر نفر پانصد درهم بدهید.»

ما حساب کردیم و به هر نفر پانصد درهم دادیم. پس از پایان تقسیم، دیدیم پانصد درهم اضافه آمده است. عرض کردیم: «یا امیرالمؤمنین، به همه پانصد درهم داده‌ایم و پانصد درهم اضافه آمده است.»

حضرت فرمودند: «مگر مرا حساب نکرده‌اید؟ مگر من جزو رزمندگان نیستم؟ پانصد درهم خود مرا بدهید.»

پانصد درهم را به حضرت دادند. در همین هنگام، فردی که در جنگ شرکت نکرده بود، اما از یاران امیرالمؤمنین علیه‌السلام بود، خدمت حضرت رسید و عرض کرد: «یا امیرالمؤمنین، من از یاران شما هستم؛ اما فرصت نشد در جنگ شرکت کنم.»

حضرت فرمودند: «این پانصد درهم نیز مال توست.»

پس چه کسی در جنگ شرکت کرده باشد و چه کسی شرکت نکرده باشد، اگر دلش با امیرالمؤمنین علیه‌السلام باشد، در این پیروزی سهیم است. امیرالمؤمنین علیه‌السلام فقط متعلق به آن زمان نیستند؛ ایشان تا آخرالزمان حضور دارند. اگر کسی محبتش با امیرالمؤمنین علیه‌السلام باشد، گویی در جنگ جمل شرکت کرده است.

ما در قضیه عاشورا نیز بارها می‌گوییم:

«یَا لَیْتَنَا کُنَّا مَعَکُمْ»

اگر کسی این جمله را از ته دل بگوید و واقعاً محبت و آرزوی حضور در کنار اصحاب امام حسین علیه‌السلام را داشته باشد، در شمار یاران امام حسین علیه‌السلام محسوب می‌شود. اگر کسی واقعاً آرزو داشته باشد که در روز عاشورا در کنار یاران امام حسین علیه‌السلام باشد، جزو آنان است. همین‌طور اگر کسی واقعاً آرزو داشته باشد که در جنگ جمل در کنار امیرالمؤمنین علیه‌السلام باشد، در شمار یاران ایشان خواهد بود.

رضایت به عمل دیگران

در سوره شمس درباره قوم حضرت صالح علیه‌السلام می‌خوانیم:

﴿ فَكَذَّبُوهُ فَعَقَرُوهَا فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُمْ بِذَنْبِهِمْ فَسَوَّاهَا ۝ وَلَا يَخَافُ عُقْبَاهَا ﴾
سوره شمس، آیات ۱۴ و ۱۵

حضرت صالح علیه‌السلام را تکذیب کردند و ناقه صالح را کشتند. ناقه صالح را یک نفر کشت، اما قرآن می‌فرماید: «کشتند.» چرا؟ چون دیگران نیز به این کار راضی بودند. بنابراین، همه کسانی که به این کار رضایت داشتند، در شمار کشندگان ناقه قرار گرفتند. به همین دلیل، خداوند به سبب این گناه، عذاب را بر همه آنان نازل کرد و همگی را از بین برد.

اگر انسان گناهی انجام دهد، یک گناه مرتکب شده است؛ اما اگر در جمعی حاضر شود که در آن گناه می‌کنند و به گناه دیگران نیز راضی باشد، دو گناه برای او نوشته می‌شود: یکی گناه خودش و دیگری رضایت به گناه دیگران.

اگر انسان در مجلسی وارد شود، خودش غیبت کند و به غیبت دیگران نیز راضی باشد، دو گناه دارد. اگر در مجلسی که در آن شراب می‌خورند حاضر شود، شراب‌خواری خودش یک گناه است و رضایت به شراب‌خواری دیگران نیز گناهی دیگر.

ملاک، محبت و رضایت است. اگر امروز به کشتن مردم در غزه رضایت داشته باشم، در شمار همان کسانی هستم که مرتکب این جنایت می‌شوند. اما اگر واقعاً ناراحت باشم و از ته دل بگویم: «ای کاش می‌توانستم کاری انجام دهم»، در ثواب و پاداش کسانی که برای دفاع از مظلومان تلاش می‌کنند، شریک خواهم بود.

این پیوند مکتبی و پیوند محبت، با هیچ پیوند دیگری قابل مقایسه نیست.

آثار اعمال در عالم برزخ

در عالم برزخ نیز همین‌گونه است. وقتی انسان از دنیا می‌رود، کارش تمام نمی‌شود. این‌طور نیست که او را در قبر بگذارند و همه‌چیز پایان یابد؛ بلکه انسان تازه وارد عالم جدیدی می‌شود.

دنیا نسبت به عالم برزخ بسیار محدود است؛ مانند رحم مادر که انسان در آن چیزی نمی‌بیند و درک محدودی دارد. ما نیز در دنیا تصور می‌کنیم چیزهایی را می‌فهمیم، اما دنیا در برابر عالم برزخ هیچ است. قرآن کریم می‌فرماید:

﴿ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ ﴾
سوره ق، آیه ۲۲

به محض اینکه چشم انسان از این دنیا بسته می‌شود، چشمش به عالم دیگر باز می‌شود و همه‌چیز را می‌بیند.

در عالم برزخ، آثار اعمال خود را می‌بینیم؛ اما در آنجا دیگر نمی‌توانیم کاری انجام دهیم. جای عمل، دنیاست. در برزخ و قیامت، جای عمل نیست. اگر قرار است کار خوبی انجام دهیم یا از کار بدی دست برداریم، باید در همین دنیا انجام دهیم.

دنیا مزرعه آخرت است:

الدُّنْيَا مَزْرَعَةُ الْآخِرَةِ

هرچه می‌خواهیم بکاریم، باید در همین دنیا بکاریم. اگر انسان در این دنیا کتابی بنویسد، آثار آن نوشته را در عالم برزخ می‌بیند. قرآن کریم می‌فرماید:

﴿ إِنَّا نَحْنُ نُحْيِي الْمَوْتَىٰ وَنَكْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ ۚ وَكُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْنَاهُ فِي إِمَامٍ مُبِينٍ ﴾
سوره یس، آیه ۱۲

اگر کتابی بنویسید و دیگران تا پایان عالم برزخ آن را بخوانند، آثار آن برای شما نوشته می‌شود. در برزخ دیگر نمی‌توانید کار خوبی انجام دهید؛ کار تمام شده است، اما آثاری که در دنیا بر جای گذاشته‌اید، همچنان برای شما نوشته می‌شود.

اگر کسی کار زشتی انجام دهد، مثلاً میکده‌ای بسازد و افرادی در آنجا گناه کنند، همه گناهانی که در آن مکان انجام می‌شود، برای سازنده آن نیز نوشته خواهد شد؛ زیرا او بنیان آن کار را گذاشته است. اگر بنیان و اساس کار خوبی را گذاشته باشید، تمام آثار آن برای شماست، و اگر اساس کار بدی را گذاشته باشید، آثار آن کار نیز برای شما نوشته می‌شود. بنابراین، کار انسان با مرگ تمام نمی‌شود.

تمام انسان‌هایی که از آغاز خلقت تا پایان دنیا از دنیا رفته‌اند، در عالم برزخ حضور دارند؛ همه انبیا، همه ائمه، همه شهدا و همه مؤمنان. کفار نیز در عالم برزخ هستند؛ معاویه و یزید نیز در آنجا هستند. همه حضور دارند و می‌بینند، اما در عالم برزخ نمی‌توانند کاری انجام دهند. آنان آثار اعمال خود را می‌بینند.

در برزخ باید بسیار مراقب باشیم؛ به‌ویژه نسبت به محبت اهل‌بیت علیهم‌السلام. نباید کاری کنیم که محبت اهل‌بیت از دل فرزندانمان بیرون برود و محبت دیگران جای آن را بگیرد. ما در برابر فرزندانمان مسئولیم و فردا از ما سؤال می‌کنند: چرا محبت فلانی در دل فرزندت آمد؟ چرا او را درست تربیت نکردی؟ چرا مراقبش نبودی؟

امیرالمؤمنین علیه‌السلام در ادامه همان سخن می‌فرمایند:

وَلَقَدْ شَهِدَنَا فِي عَسْكَرِنَا هَذَا أَقْوَامٌ فِي أَصْلَابِ الرِّجَالِ وَأَرْحَامِ النِّسَاءِ، سَيَرْعَفُ بِهِمُ الزَّمَانُ، وَيَقْوَى بِهِمُ الْإِيمَانُ.

«سیرعف» از ریشه «رعاف» است؛ رعاف به خونی گفته می‌شود که از بینی خارج می‌شود. گاهی خون بینی ناگهان جاری می‌شود و انسان متوجه آن نیست. امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌فرمایند کسانی که هنوز در پشت مردان و در رحم زنان هستند، در آینده آشکار خواهند شد. زمان، حامیان حق و کسانی را که محبت ما را دارند، بیرون خواهد آورد و به‌وسیله آنان ایمان تقویت خواهد شد.

بنابراین، بدانید این پیروزی که در آن زمان به دست آمد، برای همه کسانی که تا آخرالزمان محبت اهل‌بیت علیهم‌السلام را دارند نیز هست. آنان این پیروزی را خواهند دید، آن را لمس خواهند کرد و از برکات و خوبی‌هایش بهره‌مند خواهند شد.

امیدواریم محبت اهل‌بیت علیهم‌السلام در دل ما، فرزندانمان، اولادمان، ذریه‌مان و نسل ما همواره باقی بماند و تا پایان ادامه پیدا کند.

وَصَلَّى اللَّهُ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ، وَالسَّلَامُ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.