رفتن به محتوای اصلی
استادعلی ایمانی

خطبه سیزدهم و چهاردهم

جلسه اول(تنها جلسه)

فهرست دوره
خطبه اول۱۳ جلسه
  1. جلسه اول۵۲:۳۸
  2. جلسه ششم۵۵:۰۹
  3. جلسه هفتم۴۸:۱۷
  4. جلسه هشتم۴۸:۰۱
  5. جلسه نهم۴۳:۰۱
  6. جلسه دهم۴۴:۳۵
  7. جلسه یازدهم۴۹:۵۱
  8. جلسه دوازدهم۴۵:۲۶
  9. جلسه سیزدهم۵۲:۱۴
  10. جلسه چهاردهم۵۳:۲۵
  11. جلسه پانزدهم۵۱:۲۸
  12. جلسه شانزدهم۴۷:۰۵
  13. جلسه هفدهم۴۲:۱۲
خطبه دوم۳ جلسه
  1. جلسه اول۴۵:۳۲
  2. جلسه سوم۵۰:۱۴
  3. جلسه چهارم۳۹:۳۶
خطبه سوم۱۰ جلسه
  1. جلسه اول۴۹:۴۱
  2. جلسه دوم۴۳:۵۵
  3. جلسه سوم۴۶:۰۱
  4. جلسه چهارم۴۴:۵۰
  5. جلسه پنجم۴۵:۰۴
  6. جلسه ششم۵۱:۴۳
  7. جلسه هفتم۴۵:۵۷
  8. جلسه هشتم۴۴:۵۱
  9. جلسه نهم۵۱:۲۸
  10. جلسه دهم۴۳:۱۲
خطبه چهارم۱ جلسه
  1. جلسه اول(تنها جلسه)۴۶:۰۶
خطبه پنجم۱ جلسه
  1. جلسه اول(تنها جلسه)۵۲:۵۵
خطبه ششم و هفتم۱ جلسه
  1. جلسه اول(تنها جلسه)۳۹:۵۵
خطبه هشتم، نهم و دهم۱ جلسه
  1. جلسه اول(تنها جلسه)۴۲:۴۶
خطبه یازدهم و دوازدهم۱ جلسه
  1. جلسه اول(تنها جلسه)۵۱:۵۱
خطبه سیزدهم و چهاردهم۱ جلسه
  1. جلسه اول(تنها جلسه)۵۲:۰۲
خطبه پانزدهم۱ جلسه
  1. جلسه اول(تنها جلسه)۵۳:۱۷
خطبه هشتاد و سوم۷ جلسه
  1. جلسه اول۴۸:۰۴
  2. جلسه دوم۳۸:۴۵
  3. جلسه سوم۴۰:۳۱
  4. جلسه چهارم۳۴:۰۳
  5. جلسه پنجم۴۸:۲۰
  6. جلسه ششم۳۲:۴۴
  7. جلسه هفتم۴۹:۴۷

شنیدن جلسه

0:0052:02

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

الحمد لله رب العالمین، والصلاة والسلام على أشرف الأنبیاء والمرسلین، حبیب قلوب الصادقین، أبي‌القاسم المصطفى محمد. اللهم صلِّ على محمد وآل محمد، وعلى أهل بیته الطیبین الطاهرین، واللعن الدائم على أعدائهم أجمعین.

مقدمه‌ای درباره محمد حنفیه

در این جلسه خطبه‌های سیزدهم و چهاردهم نهج‌البلاغه را می‌خوانیم؛ خطبه‌هایی در مذمت اهل بصره و شهر بصره:

«کُنْتُمْ جُنْدَ الْمَرْأَةِ، وَأَتْبَاعَ الْبَهِیمَةِ، رَغَا فَأَجَبْتُمْ، وَعُقِرَ فَهَرَبْتُمْ، أَخْلَاقُکُمْ دِقَاقٌ، وَعَهْدُکُمْ شِقَاقٌ، وَدِینُکُمْ نِفَاقٌ».

جنگ جمل در اطراف بصره واقع شد. پیش از ورود به بحث این دو خطبه، لازم است به تتمه‌ای از جلسه قبل اشاره کنم. در جلسه گذشته عرض کردیم که امام امیرالمؤمنین علیه‌السلام پرچم جنگ جمل را به محمد حنفیه دادند. اجمالاً عرض کردم که امیرالمؤمنین علیه‌السلام با خوله، مادر محمد حنفیه، ازدواج کردند. از آنجا که داستان این ازدواج شیرین و شنیدنی است، مناسب است آن را نقل کنم.

در زمان پیغمبر اسلام، حضرت محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم، رسم بود که حضرت مأمورانی برای جمع‌آوری زکات تعیین می‌کردند. افرادی به مناطق مختلف می‌رفتند، زکات را از ثروتمندان می‌گرفتند و میان فقرا تقسیم می‌کردند و اگر چیزی باقی می‌ماند، برای پیغمبر می‌آوردند.

یکی از کسانی که مأمور جمع‌آوری زکات بود، مالک بن نویره بود. مالک از اصحاب مهم پیغمبر و فردی بسیار متدین بود و از یاران امیرالمؤمنین علیه‌السلام به شمار می‌رفت. او رئیس قبیله بنی‌حنیفه نیز بود.

پس از رحلت پیغمبر، هنگامی که ابوبکر بر مسند خلافت نشست، خالد بن ولید را برای جمع‌آوری زکات از قبیله بنی‌حنیفه فرستاد. مردم به خالد گفتند: در زمان پیغمبر، مأمور زکات می‌آمد، زکات را از اغنیا می‌گرفت و بین فقرا تقسیم می‌کرد. اگر چیزی باقی می‌ماند، برای پیغمبر می‌برد. تو نیز همین کار را انجام بده و زکاتی را که جمع می‌کنی، بین فقرا تقسیم کن.

خالد که به دنبال بهانه بود، این سخن را نپذیرفت. نزد ابوبکر برگشت و گفت: این‌ها زکات نمی‌دهند و تخلف کرده‌اند. ابوبکر نیز لشکری آماده کرد و در اختیار خالد بن ولید گذاشت و گفت: با این لشکر به سراغ آنان برو.

خالد بن ولید با لشکر خود به سوی قبیله بنی‌حنیفه، که خوله نیز از آنان بود، حرکت کرد. مردم به استقبال لشکر آمدند؛ چون تصور می‌کردند لشکر خلیفه آمده است. خالد به رئیس قبیله گفت که باید زکات بدهند. سپس با مردم درگیر شد و آنان را تهدید کرد که باید به زور زکات بپردازند.

درگیری میان مردم و خالد بن ولید شدت گرفت. مالک بن نویره، که از اصحاب مهم پیغمبر بود، با خالد درگیر شد. در جریان درگیری و تیراندازی، چشم خالد به همسر مالک بن نویره افتاد. همسر مالک بسیار زیبا بود و در زیبایی شهرت داشت.

خالد بن ولید، مالک بن نویره و عده زیادی از مردان را کشت و همسر مالک را اسیر کرد. همان شب او را با خود برد و با وی زنا کرد. این مطلب در تاریخ نقل شده و حتی در منابع اهل‌سنت نیز آمده است. همچنین عده‌ای از مردان را کشتند و سرهایشان را روی آتش گذاشتند و سوزاندند؛ کاری که امروز داعش انجام می‌دهد، در واقع همان روز نیز انجام شده بود.

زنان را اسیر کردند و به مدینه آوردند. خوله نیز یکی از اسیران بود. او کنار قبر پیغمبر ایستاد و عرض کرد:

یا رسول‌الله، ما مسلمانیم. شهادت می‌دهیم که خدایی جز الله نیست و محمد رسول خداست. ما شما را قبول داریم و همه مسلمانیم. به بهانه زکات، مردان ما را کشتند و زنان را اسیر کردند. چرا ما را اسیر کرده و به اینجا آورده‌اند؟ یا رسول‌الله، به ما کمک کنید.

کسی به سخنان خوله توجه نکرد. او شروع به فریاد و اعتراض کرد و گفت: چرا زنان را اسیر کرده‌اید؟ چرا ما را گرفته‌اید؟ سرانجام زنان را میان خود تقسیم کردند؛ چون اسیران را تقسیم می‌کردند و این زنان را نیز به عنوان اسیر میان خود تقسیم کرده بودند.

خوله باقی مانده بود. طلحه و خالد بن عباد پارچه‌ای روی گردن خوله انداختند. انداختن پارچه به این معنا بود که او را می‌خواهند. خوله شروع به فریاد زدن کرد و گفت: من در اختیار هیچ‌کس قرار نمی‌گیرم. من را به کسی نمی‌سپارم. من رازی دارم؛ در کودکی سخنی گفته‌ام و هرکس آن راز را بگوید، من در اختیار او قرار می‌گیرم.

در مسجد پیامبر سر و صدا بالا گرفت. در همین هنگام امیرالمؤمنین علیه‌السلام وارد شدند. حضرت نگاهی به خوله، جمعیت و سر و صدای مردم کردند و خطاب به خوله فرمودند:

مادرت، هنگامی که به تو باردار بود و درد زایمان شدیدی داشت، نزد رسول خدا آمد و عرض کرد: یا رسول‌الله، درد شدیدی دارم و از شدت درد در حال از بین رفتن هستم. مرا نجات بدهید.

او به پیغمبر پناه آورده بود. خداوند دعای او را مستجاب کرد و از درد نجات یافت و تو متولد شدی. به محض تولد، شهادتین گفتی:

«أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلٰهَ إِلَّا اللَّهُ، وَأَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللَّهِ».

پس از گفتن شهادتین گفتی: «من در اختیار کسی قرار خواهم گرفت و از من فرزندی متولد خواهد شد که بسیار متدین است.»

مادرت تمام این مطالب را روی لوحی از مس نوشت و همان جایی که متولد شده بودی، آن لوح را زیر خاک دفن کرد. وقتی بزرگ‌تر شدی، مادرت جای لوح را به تو نشان داد. اکنون که اسیر شده‌ای، تمام همتت این بوده است که آن لوح را با خود بیاوری. آن را به بازوی راستت بسته‌ای. لوح را به من بده؛ من همان کسی هستم که هنگام تولدت از او سخن گفته شد. من امیرالمؤمنین هستم.

خوله لوح را از بازوی خود باز کرد و به امیرالمؤمنین علیه‌السلام داد. ابوبکر لوح را از حضرت گرفت و چون سواد زیادی نداشت، آن را به عثمان داد. عثمان لوح را برداشت و با صدای بلند خواند و مردم گوش می‌کردند. تمام مطالبی که امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرموده بودند، دقیقاً در آن لوح ثبت شده بود؛ بدون آنکه حتی یک کلمه یا یک نقطه کم یا زیاد داشته باشد.

پس از آنکه عثمان لوح را خواند، مردم گفتند:

«صَدَقَ رَسُولُ اللَّهِ، صَدَقَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ».

پیغمبر راست فرمود که علی دروازه علم است.

أَنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَعَلِيٌّ بَابُهَا

من شهر علم هستم و علی دروازه آن است؛ هرکس بخواهد وارد این شهر شود، باید از طریق امیرالمؤمنین وارد شود.

پیامبر اکرم (ص)

پس از آنکه عثمان لوح را خواند، ابوبکر خطاب به امیرالمؤمنین علیه‌السلام گفت: یا امیرالمؤمنین، خوله را بردار و با خود ببر. او سهم توست؛ او را بردار و ببر. همه زنان را میان خود تقسیم کرده بودند و خوله را به امیرالمؤمنین علیه‌السلام دادند.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام خوله را آزاد کردند و او را به خانه اسما بردند. سپس برادر خوله را دعوت کردند. هنگامی که برادرش آمد، حضرت به‌طور رسمی با خوله، که اکنون زنی آزاد بود، ازدواج کردند. محمد حنفیه نیز از خوله متولد شد و فرزند امیرالمؤمنین علیه‌السلام گردید.

این جریان نشان می‌دهد که پیغمبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم، همه این مطالب را به امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرموده بودند و حضرت می‌دانستند چنین اتفاقاتی پیش خواهد آمد. این، تتمه بحث جلسه گذشته درباره محمد حنفیه بود.

خطبه‌های سیزدهم و چهاردهم نهج‌البلاغه

اما بحث این جلسه درباره خطبه سیزدهم و خطبه چهاردهم نهج‌البلاغه است. هر دو خطبه در مذمت اهل بصره و شهر بصره بیان شده‌اند؛ همان مردمی که جنگ جمل را به راه انداختند.

خطبه سیزدهم و چهاردهم در حقیقت به یکدیگر متصل‌اند و خطبه چهاردهم نیز خطبه‌ای کوتاه است. مرحوم سید رضی رضوان‌الله‌تعالی‌علیه، مطابق ذوق و سلیقه خود، این بخش‌ها را به عنوان خطبه سیزدهم و چهاردهم جدا کرده است؛ وگرنه در واقع همه این مطالب یک خطبه است.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام در این مذمت، هفت نکته درباره اهل بصره بیان می‌کنند و افزون بر این هفت نکته، یک پیشگویی نیز دارند. پیشگویی‌های امیرالمؤمنین علیه‌السلام فراوان است. درباره این موضوع کتاب‌های متعددی نوشته شده است؛ از جمله مرحوم سید محمد نجفی یزدی کتابی به زبان فارسی با عنوان پیشگویی‌های امیرالمؤمنین نوشته‌اند. جریان خوله نیز در آن کتاب، در صفحه ۳۶۵، نقل شده است.

مرحوم علامه مجلسی نیز این خطبه را بسیار مفصل‌تر از آنچه در نهج‌البلاغه آمده، در بحارالأنوار نقل کرده است. میثم بحرانی نیز از شارحان بزرگ نهج‌البلاغه است. آنچه در نهج‌البلاغه آمده، تنها بخشی از فرمایشات امیرالمؤمنین علیه‌السلام درباره بصره و اهل بصره است.

درباره حوادث بصره مطالب فراوانی نقل شده است؛ وقایعی که در بصره اتفاق افتاده یا بعدها اتفاق خواهد افتاد و پیشگویی‌هایی که درباره آن صورت گرفته است. در فرمایشات پیغمبر اسلام صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نیز درباره بصره مطالبی نقل شده است.

بصره در زمان عمر تأسیس شد و در آن دو گروه مهم حضور داشتند: گروهی که به عثمان گرایش داشتند و گروهی که پیرو امیرالمؤمنین علیه‌السلام بودند.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام پس از آنکه مردم سه روز پشت سر هم در نماز جماعت حاضر شدند، برای آنان سخنرانی کردند. در میان مردم، کسانی که پس از جنگ باقی مانده بودند، حضور داشتند.

در میان عرب رسم بود که برای بیان یک مطلب مهم، مردم را به اجتماع عمومی و نماز جماعت دعوت می‌کردند. امیرالمؤمنین علیه‌السلام پس از سه روز نماز جماعت، برای مردم سخنرانی کردند و فرمودند:

مذمت اهل بصره

سپاه زن

اولین نکته‌ای که حضرت درباره اهل بصره بیان می‌کنند، این است:

«کُنْتُمْ جُنْدَ الْمَرْأَةِ».

ای اهل بصره، شما سپاه زن بودید. مقصود از این زن، عایشه است. گرچه طلحه و زبیر جنگ را به راه انداختند، همه‌کاره عایشه بود؛ همسر پیغمبر.

این تعبیر، نوعی مذمت است؛ نه از آن جهت که سپاه زن بودن به‌خودی‌خود مذموم باشد، بلکه از آن جهت که شما عقل و فهم خود را به کار نبردید و به دنبال زنی حرکت کردید که چنین اوصافی داشت.

خود شما می‌دانستید که پیغمبر درباره همسران خود فرموده است در خانه‌هایشان بمانند:

﴿

وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ

﴾
سوره احزاب، آیه ۳۳

همه شما قرآن خوانده بودید و می‌دانستید که زنان پیغمبر نباید از خانه بیرون بیایند. با این حال، به دنبال یکی از همسران پیغمبر آمدید و سپاه او شدید. این، نخستین وجه مذمت شماست.

ماجرای حوأب و شتر عایشه

ابن‌ابی‌الحدید معتزلی این ماجرا را نقل کرده است و بزرگان اهل‌سنت، از احمد بن حنبل گرفته تا دیگران، آن را در کتاب‌های خود آورده‌اند. این روایت به «ماجرای حوأب» یا «سگ‌های حوأب» معروف است.

پیامبر اکرم (ص) روزی به همسران خود فرمودند:

به‌زودی صدای پارس سگ‌های حوأب را می‌شنوم. ای حمیرا، مبادا تو از آن زنانی باشی که سگ‌های حوأب بر آنان پارس می‌کنند.

پیامبر اکرم (ص)

«حمیرا» لقب عایشه بود. ابن‌ابی‌الحدید می‌گوید عایشه در طول مسیر مرتب می‌پرسید: «اینجا کجاست؟» چون شنیده بود پیامبر اکرم (ص) فرموده‌اند مبادا به حوأب برسد و سگ‌های آنجا بر او پارس کنند.

حوأب منطقه‌ای در نزدیکی بصره و در مسیر مکه بود که آبگیر یا برکه‌ای بزرگ داشت. نام آن منطقه حوأب بود. هنگامی که کاروان به آنجا رسید، سگ‌ها شروع به پارس کردن کردند. عایشه گفت: «من باید برگردم.» اگر عایشه بازمی‌گشت، همه آن جمعیت و برنامه‌ای که برای جنگ فراهم کرده بودند از هم می‌پاشید.

در اینجا عبدالله بن زبیر پنجاه نفر را نزد عایشه آورد. آنان قسم خوردند که به خدا سوگند، اینجا حوأب نیست. با این شهادت‌ها و سوگندها عایشه را قانع کردند که بازنگردد.

ماجرای دیگری نیز درباره شتر عایشه نقل شده است. پیامبر اکرم (ص) فرموده بودند نام شتر عایشه «عسکر» است. عایشه هم نام «عسکر» را در ذهن داشت و هم نام «حوأب» را؛ زیرا پیامبر درباره هر دو به او هشدار داده بودند.

این شتر بسیار گران‌قیمت و نیرومند بود و به‌دلیل قیمت بالایش مشتری نداشت. کسی حاضر نبود چنین مبلغی برای آن بپردازد. وقتی آمدند و گفتند این شتر را برای همسر پیامبر می‌خواهند، صاحبش آن را رایگان واگذار کرد؛ به احترام همسر پیامبر اکرم (ص).

بعداً عایشه متوجه شد نام شترش «عسکر» است. گفت: «من برنمی‌گردم و حاضر نیستم سوار این شتر شوم.» برای آنکه او را منصرف کنند، شکل و شمایل شتر را تغییر دادند؛ ظاهر، هیئت و حتی زین و تجهیزات آن را عوض کردند و گفتند این شتر، آن عسکری نیست که پیامبر درباره‌اش فرموده بودند. به این ترتیب، او را قانع کردند که سوار شتر شود و به مسیر ادامه دهد.

این ماجراها نشان می‌دهد که چرا امیرالمؤمنین (ع) فرمودند:

وَأَتْبَاعَ الْبَهِيمَةِ، رَغَا فَأَجَبْتُمْ، وَعُقِرَ فَهَرَبْتُمْ، أَخْلَاقُكُمْ دِقَاقٌ، وَعَهْدُكُمْ شِقَاقٌ، وَدِينُكُمْ نِفَاقٌ، وَمَاؤُكُمْ زُعَاقٌ، وَالْمُقِيمُ بَيْنَ أَظْهُرِكُمْ مُرْتَهَنٌ بِذَنْبِهِ، وَالشَّاخِصُ عَنْكُمْ مُتَدَارَكٌ بِرَحْمَةٍ مِنْ رَبِّهِ

نهج‌البلاغه، خطبه ۱۳

دومین مذمت این است که شما پیروان چهارپا بودید. این شتر، محور و پرچم سپاه بود. ابن‌ابی‌الحدید نقل می‌کند که حدود هفتاد نفر زمام این شتر را گرفته بودند. چون شترِ همسر پیامبر بود و شخصیت مهمی در آن جایگاه قرار داشت، عده زیادی از آن محافظت می‌کردند.

امیرالمؤمنین (ع) فرمودند: «رَغَا فَأَجَبْتُمْ»؛ تا زمانی که این شتر صدا می‌کرد و فریاد می‌کشید، شما پاسخ می‌دادید و به دنبال آن حرکت می‌کردید. تیراندازی می‌کردید، می‌جنگیدید و در پناه همین شتر قرار داشتید. جنگ تا زمانی ادامه داشت که شتر در میدان بود.

حضرت فریاد زدند و فرمودند: «این شتر را پی کنید و پاهایش را قطع کنید.» هنگامی که پاهای شتر را قطع کردند، عده زیادی زیر آن رفتند تا شتر بر زمین نیفتد؛ زیرا آن را پرچم و محور سپاه خود می‌دانستند. بسیاری نیز در همین ماجرا زیر دست و پای شتر کشته شدند.

«وَعُقِرَ فَهَرَبْتُمْ»؛ هنگامی که پاهای شتر قطع شد، همه فرار کردید. بنابراین، در این تعبیر دو مذمت وجود دارد: نخست اینکه سپاه یک زن شدید؛ زنی که پیامبر اکرم (ص) درباره ماندن او در خانه سفارش کرده بود. دوم اینکه پیرو یک حیوان و دنبال شتر بودید. تا زمانی که شتر فریاد می‌کشید، همه در میدان بودید، اما وقتی پاهایش قطع شد، همه فرار کردید.

مذمت اخلاق و پیمان مردم بصره

امیرالمؤمنین (ع) سپس می‌فرمایند: «أَخْلَاقُكُمْ دِقَاقٌ»؛ اخلاق شما پست و پایین است. چگونه انسان با چنین اوصافی، به دنبال زنی حرکت می‌کند که برخلاف سفارش پیامبر اکرم (ص) از خانه بیرون آمده است؟ شما برخلاف سخن پیامبر عمل کردید و به دنبال شتر افتادید. این نشان می‌دهد عقل و درک شما ضعیف است.

«وَعَهْدُكُمْ شِقَاقٌ»؛ پیمان شما گسسته است و وفایی در آن نیست. عهد می‌بندید، اما عهد خود را می‌شکنید و پیوستگی و استواری ندارید.

«وَدِينُكُمْ نِفَاقٌ»؛ دین شما نفاق است. ظاهر دینداری دارید، اما در عمل برخلاف دین و برخلاف فرمان پیامبر اکرم (ص) رفتار می‌کنید.

«وَمَاؤُكُمْ زُعَاقٌ»؛ آب شما شور و تلخ است. بصره در کنار دریا قرار دارد و آب دریا قابل استفاده نیست. نزدیک بودن به آب در اینجا مدح نیست؛ زیرا آب دریا شور است و زندگی مردم به آب شیرین نیاز دارد. شهرهای بسیاری در کنار خلیج قرار دارند، اما آب دریا برای آشامیدن و استفاده روزمره مناسب نیست و مردم ناچارند از آب‌های دیگر استفاده کنند.

انسان در گرو اعمال خویش

حضرت می‌فرمایند: «وَالْمُقِيمُ بَيْنَ أَظْهُرِكُمْ مُرْتَهَنٌ بِذَنْبِهِ»؛ کسی که در میان شما اقامت کند، به‌سبب گناه خودش در گرو است.

قرآن کریم می‌فرماید:

﴿

كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ رَهِينَةٌ

﴾
سوره مدثر، آیه ۳۸

هر انسانی در گرو کارهایی است که انجام داده است. ما گرفتار نتیجه اعمال و دسترنج خودمان هستیم و در گرو گناهان خود قرار داریم. مسئله مهم این است که آیا می‌توانیم از این گرو بودن نجات پیدا کنیم؟ آیا موفق به توبه می‌شویم؟ اگر مرگ فرا برسد و انسان توبه نکرده باشد، گرفتار اعمال خودش خواهد بود.

امیرالمؤمنین (ع) درباره مردم بصره می‌فرمایند کسی که در میان شما زندگی کند، به‌خاطر گناهان خودش در اینجا گرفتار است. یعنی کسی که در این شهر اقامت می‌کند، گرفتار نتیجه گناهان خود است.

«وَالشَّاخِصُ عَنْكُمْ مُتَدَارَكٌ بِرَحْمَةٍ مِنْ رَبِّهِ»؛ اما کسی که از میان شما بیرون برود و از این شهر فرار کند، رحمت خدا او را فرا گرفته است. ماندن در اینجا گرفتاری و نتیجه گناه است، ولی کسی که از آنجا خارج شود، مشمول رحمت پروردگار شده است.

پیشگویی امیرالمؤمنین (ع) درباره بصره

امیرالمؤمنین (ع) پس از بیان این مذمت‌ها، درباره آینده بصره نیز پیشگویی می‌کنند:

كَأَنِّي بِمَسْجِدِكُمْ كَجُؤْجُؤِ سَفِينَةٍ، قَدْ بَعَثَ اللَّهُ عَلَيْهَا الْعَذَابَ مِنْ فَوْقِهَا وَمِنْ تَحْتِهَا، وَغَرِقَ مَنْ فِي ضِمْنِهَا

نهج‌البلاغه، خطبه ۱۳

گویا مسجد شما را می‌بینم که مانند سینه یک کشتی است؛ کشتی‌ای که خداوند عذاب را از بالا و پایین بر آن فرستاده و همه کسانی که در آن بوده‌اند غرق شده‌اند.

کشتی هنگامی که غرق می‌شود، تنها بخشی از سینه آن بیرون آب می‌ماند. حضرت می‌فرمایند مسجد بصره نیز چنین وضعی پیدا می‌کند؛ شهر بر اثر باران و سیل از بین می‌رود و تنها بخشی از مسجد باقی می‌ماند.

در ادامه، حضرت با سوگند می‌فرمایند:

لَتَغْرَقَنَّ بَلْدَتُكُمْ حَتَّى كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَى مَسْجِدِهَا كَجُؤْجُؤِ سَفِينَةٍ، أَوْ نَعَامَةٍ جَاثِمٍ

به خدا سوگند، شهر شما غرق خواهد شد؛ تا جایی که گویا مسجد آن را می‌بینم، مانند سینه یک کشتی یا شترمرغی که نشسته و خوابیده است.

مسجد بصره مسجد بزرگی بوده است و گفته‌اند پس از مسجدالحرام و مسجدالنبی (ص)، از بزرگ‌ترین مساجد به‌شمار می‌رفته است. حضرت می‌فرمایند گویا مسجد آن را می‌بینم که مانند سینه کشتی یا بدن شترمرغی که بر زمین نشسته است، از میان آب بیرون مانده است.

در روایت دیگری آمده است:

كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَى قَرْيَتِكُمْ هَذِهِ قَدْ طَبَّحَهَا الْمَاءُ، حَتَّى مَا يُرَى مِنْهَا إِلَّا شَرَفُ الْمَسْجِدِ، كَأَنَّهُ جُؤْجُؤُ طَيْرٍ فِي لُجَّةِ بَحْرٍ

گویا این شهر شما را می‌بینم که آب آن را فرا گرفته است؛ به‌گونه‌ای که از آن چیزی جز بلندی‌های مسجد دیده نمی‌شود، مانند سینه پرنده‌ای در میان امواج دریا.

بلندی‌های مسجد همان مناره‌ها و قسمت‌های مرتفع آن است. تمام شهر بصره در آب فرو رفته و تنها مناره‌های مسجد دیده می‌شود؛ مانند سینه پرنده‌ای که در میان موج‌های دریا قرار گرفته است.

بصره؛ نزدیک به آب و دور از آسمان

در ادامه آمده است:

بِلَادُكُمْ أَنْتَنُ بِلَادِ اللَّهِ تُرْبَةً، أَقْرَبُهَا مِنَ الْمَاءِ، وَأَبْعَدُهَا مِنَ السَّمَاءِ، وَبِهَا تِسْعَةُ أَعْشَارِ الشَّرِّ، الْمُحْتَبَسُ فِيهَا بِذَنْبِهِ، وَالْخَارِجُ بِعَفْوِ اللَّهِ

شهر شما از نظر خاک و زمین، آلوده‌ترین شهرهای خداست؛ از همه به آب نزدیک‌تر و از آسمان دورتر است. نه‌دهم شر در آنجاست. کسی که در آن گرفتار شده، به‌سبب گناه خود گرفتار است و کسی که از آن خارج شود، به عفو خداوند خارج شده است.

نزدیک بودن به آب در اینجا نکته‌ای مذموم است، نه مایه افتخار؛ زیرا نزدیکی به آب و دریا، پیامدهایی مانند جزر و مد دارد و ممکن است بسیاری از مناطق را از بین ببرد. همچنین دور بودن از آسمان، ظاهراً به معنای دور بودن از رحمت خداوند است، نه اینکه بخواهند فاصله نجومی شهر با آسمان را محاسبه کنند.

«وَبِهَا تِسْعَةُ أَعْشَارِ الشَّرِّ»؛ نه‌دهم شر از این شهر برمی‌خیزد. کسی که در آنجا گرفتار شده، به‌سبب گناه خودش گرفتار شده است و کسی که از آنجا بیرون برود، مشمول عفو خداوند است.

ناتوانی عقل و اندیشه

در بخش دیگری از این سخنان آمده است:

أَرْضُكُمْ قَرِيبَةٌ مِنَ الْمَاءِ، بَعِيدَةٌ مِنَ السَّمَاءِ، خَفَّتْ عُقُولُكُمْ، وَسَفِهَتْ حُلُومُكُمْ، فَأَنْتُمْ غَرَضٌ لِنَابِلٍ، وَأُكْلَةٌ لِآكِلٍ، وَفَرِيسَةٌ لِصَائِلٍ

زمین شما به آب نزدیک و از آسمان دور است. عقل‌های شما سبک و اندیشه‌های شما سفیهانه است. شما هدف هر تیرانداز، لقمه هر خورنده و شکار هر مهاجم هستید.

«خَفَّتْ عُقُولُكُمْ»؛ عقل‌های شما سبک است. «حُلُوم» به معنای عقل و اندیشه است و «سَفِهَتْ حُلُومُكُمْ» یعنی افکار و درک‌های شما سفیهانه و ناقص است.

وقتی عقل و اندیشه انسان ناقص باشد، هر تیراندازی می‌تواند او را هدف قرار دهد. «فَأَنْتُمْ غَرَضٌ لِنَابِلٍ»؛ شما هدف هر تیرانداز هستید. هر کسی می‌تواند به شما حمله کند و شما را از بین ببرد.

«وَأُكْلَةٌ لِآكِلٍ»؛ لقمه هر خورنده‌ای هستید. هر کسی می‌تواند شما را طعمه خود قرار دهد. «وَفَرِيسَةٌ لِصَائِلٍ»؛ شکار هر صیادی و طعمه هر مهاجمی هستید. هر کس اراده کند، به‌آسانی شما را شکار می‌کند.

این بخش، قسمتی از مذمت‌های امیرالمؤمنین (ع) و پیشگویی‌های پیامبر اکرم (ص) درباره اهل بصره است که بسیار طولانی است. خطبه‌های سیزدهم و چهاردهم، بخشی از پیشگویی‌های امیرالمؤمنین (ع) و پیامبر اکرم (ص) درباره اهل بصره را دربرمی‌گیرد؛ بخش‌های دیگری از این پیشگویی‌ها نیز بعدها آشکار خواهد شد. ان‌شاءالله در قسمت‌های بعد، هنگامی که درباره اهل بصره سخن می‌گوییم، مباحث بیشتری را مطرح خواهیم کرد.

وَصَلَّى اللهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ. السَّلامُ عَلَيْكَ يَا مُحَمَّدُ وَآلَ مُحَمَّدٍ.