خطبہ سوم
جلسه نهم
اس نشست کا آڈیو فارسی زبان میں ہے۔
یہ مواد ابھی اردو میں ترجمہ نہیں ہوا، اس لیے اپنی اصل زبان میں دکھایا جا رہا ہے۔
أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِيمِ
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ، وَالصَّلَاةُ وَالسَّلَامُ عَلَى أَشْرَفِ الْأَنْبِيَاءِ وَالْمُرْسَلِينَ، حَبِيبِ قُلُوبِ الصَّادِقِينَ، أَبِيالْقَاسِمِ الْمُصْطَفَى مُحَمَّد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین، و اللعن الدائم علی اعدائهم اجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین.
سه جنگ تحمیلی بر امیرالمؤمنین علیهالسلام
خطبه سوم نهجالبلاغه، خطبه شقشقیه، جلسه نهم را میخوانیم. عرض کردیم که امیرالمؤمنین علیهالسلام پس از استنکاف اولیه از خلافت و حکومت، سرانجام با شرایطی و برای اتمام حجت، حکومت را پذیرفتند. در جلسه قبل نکاتی درباره حکومت امیرالمؤمنین علیهالسلام بیان کردیم. البته بحث درباره حکومت حضرت بسیار مفصل و طولانی است و ما در جلسه قبل تنها اشارهای به آن داشتیم.
امروز یک جمله از فرمایش امیرالمؤمنین علیهالسلام باقی مانده است که قرار بود توضیح دهیم. حضرت فرمودند:
«فَلَمَّا نَهَضْتُ بِالْأَمْرِ نَکَثَتْ طَائِفَةٌ، وَمَرَقَتْ أُخْرَى، وَقَسَطَ آخَرُونَ.»
یعنی هنگامی که حکومت را پذیرفتیم، عدهای پیمانشکنی کردند و ناکثین شدند، عدهای از دین و مسیر حق خارج شدند و جزء خوارج قرار گرفتند، و عدهای نیز راه ظلم و مخالفت را انتخاب کردند و قاسطین شدند.
امروز درباره سه جنگی که در واقع بر امیرالمؤمنین علیهالسلام تحمیل شد نکاتی را عرض میکنیم. معمولاً ترتیب این سه گروه را «ناکثین، قاسطین و مارقین» میگویند؛ یعنی جنگ جمل با ناکثین، جنگ صفین با قاسطین و جنگ نهروان با مارقین.
آغاز مخالفت معاویه
وقتی خلیفهای قدرت را در اختیار میگیرد، همه کارگزاران باید تسلیم باشند، بیعت کنند و حمایت خود را اعلام کنند. زمانی که امیرالمؤمنین علیهالسلام خلافت را پذیرفتند، کشور اسلامی در زمان عثمان سرزمینهای مختلفی را دربرمیگرفت؛ مکه، حجاز، عراق، ایران، شام، بصره و جزیره، همگی تحت حکومت اسلامی بودند.
اکنون که حکومت به امیرالمؤمنین علیهالسلام منتقل شده بود، طبق قاعده باید همه این مناطق در اختیار حضرت قرار میگرفت. اما متأسفانه شام، که منطقهای بسیار مهم بود، در اختیار معاویه قرار داشت. معاویه باید طبق قاعده خلافت امیرالمؤمنین علیهالسلام را میپذیرفت و مانند دیگران بیعت میکرد، اما با اینکه از این موضوع مطلع شد، حاضر نشد آن را بپذیرد.
روش ائمه علیهمالسلام اینگونه نیست که از ابتدا جنگ را در پیش بگیرند. در همهجا تلاش میکنند از راههای مختلف و با پیشنهادهای گوناگون، مسئله بهصورت مسالمتآمیز حل شود. امیرالمؤمنین علیهالسلام نیز ابتدا به معاویه اطلاع دادند که مانند دیگر مردم بیعت کند و حکومت حضرت را بپذیرد.
روش حضرت این بود که برای مناطقی که تحت حکومت ایشان قرار میگرفت، والی و کارگزار تعیین میکردند و او را به آنجا میفرستادند. وقتی والی جدید میآمد، یعنی کارگزار قبلی باید کنار میرفت و مسئولیت را به فرد جدید واگذار میکرد.
امیرالمؤمنین علیهالسلام ابتدا به معاویه اطلاع دادند، اما او بهانههایی آورد و پیشنهاد حضرت را رد کرد. سپس حضرت به عبدالله بن عباس فرمودند که به شام برود و بهعنوان والی و کارگزار ایشان، مسئولیت را از معاویه تحویل بگیرد.
عبدالله بن عباس عرض کرد: «یا امیرالمؤمنین، اگر من بروم، یا مرا میکشد یا گروگان میگیرد و شما را تحت فشار قرار میدهد.» به همین دلیل، عبدالله بن عباس به شام نرفت.
پس از آن، امیرالمؤمنین علیهالسلام فرد دیگری را فرستادند؛ سهل بن حنیف، برادر عثمان بن حنیف. عثمان بن حنیف از کارگزاران امیرالمؤمنین علیهالسلام بود که پیشتر برای حکومت بصره منصوب شده بود. حضرت، سهل بن حنیف را به شام فرستادند تا ولایت شام را بر عهده بگیرد و مسئولیت را از معاویه تحویل بگیرد.
سهل بن حنیف حرکت کرد و از حجاز به سمت شام رفت تا به نزدیکی تبوک رسید. در آنجا سپاهیان معاویه راه او را بستند و اجازه ندادند جلوتر برود. معاویه دستور داده بود که سهل بن حنیف وارد شام نشود. سهل ناچار برگشت؛ چارهای جز بازگشت نداشت.
بنابراین، عبدالله بن عباس نرفت و سهل بن حنیف نیز به این شکل بازگردانده شد.
ریشههای قدرت معاویه در شام
امیرالمؤمنین علیهالسلام طلحه و زبیر را خواستند و فرمودند: «این همان فتنهای است که گفتم آغاز خواهد شد. نماینده ما را که برای پذیرفتن ولایت شام فرستاده بودیم، سد راه کردند و بازگرداندند.»
علت این مسئله روشن بود؛ معاویه حدود هفده یا هجده سال در شام حکومت کرده بود. در سال هفدهم یا هجدهم هجری، خلیفه دوم او را بهعنوان حاکم شام منصوب کرده بود. در زمان عثمان نیز حکومت او تمدید شد و ادامه پیدا کرد.
معاویه ابتدا فقط حاکم دمشق بود، اما در زمان عثمان حاکم کل شام شد و قلمرو حکومتش گسترش یافت. در طول این هفده یا هجده سال، در شام ریشه دوانده و تشکیلات گستردهای ایجاد کرده بود.
در زمان خلیفه دوم، هنگامی که عمر برای دیدن معاویه به شام رفته بود، تخت و تاج و قصر و تشکیلات مفصلی را مشاهده کرد که معاویه در آنجا فراهم کرده بود. تعبیر خود خلیفه دوم خطاب به معاویه این بود که «تو در اینجا کسری عرب هستی»؛ یعنی مانند پادشاهان ایران، حکومتی با تشکیلات گسترده به راه انداختهای.
معاویه در پاسخ عذر آورده بود که اینجا محل رفتوآمد سفیران و نمایندگان کشورهای مختلف است و بهدلیل همین رفتوآمدها باید چنین تشکیلاتی داشته باشم؛ این عزت اسلام است. به این بهانه، کار خود را توجیه کرده بود.
در هر صورت، معاویه حدود هفده سال حکومت شام را در اختیار داشت و به این سادگی حاضر نبود کنار برود. به همین دلیل، آشکارا در برابر امیرالمؤمنین علیهالسلام ایستاد. ریشه همه جنگهایی که پس از آن پیش آمد، به معاویه بازمیگشت. اگرچه در ظاهر سه جنگ رخ داد، ریشه هر سه جنگ معاویه بود.
مکاتبات امیرالمؤمنین علیهالسلام با معاویه
امیرالمؤمنین علیهالسلام دیدند که فرستادن مأمور و نماینده فایدهای ندارد؛ نمایندهای را که به شام فرستاده بودند، بازگردانده بودند. پس حضرت برای معاویه نامهای نوشتند.
پیشتر عرض کردیم که در نهجالبلاغه حدود هفتاد و نه نامه، وصیت و سفارش از امیرالمؤمنین علیهالسلام وجود دارد. حدود ده یا دوازده مورد از آنها وصیت و سفارش است و بیش از شصت نامه است. از میان این نامهها، حدود هجده نامه مربوط به مکاتباتی است که میان امیرالمؤمنین علیهالسلام و معاویه ردوبدل شده است.
حضرت به معاویه نامه نوشتند و نمایندهای فرستادند تا نامه را به او برساند. روش حضرت همیشه این بود که ابتدا نصیحت و سفارش میکردند و تلاش داشتند مسئله بهصورت مسالمتآمیز حل شود. با اینکه معاویه نماینده حضرت را بازگردانده بود، باز هم امیرالمؤمنین علیهالسلام نامه فرستادند و از او خواستند مانند دیگران بیعت کند و مسئولیت حکومت شام را واگذار کند تا کارگزاری از سوی حضرت در آنجا منصوب شود.
اما معاویه علاوه بر اینکه نمیخواست حکومت را از دست بدهد، بهانه دیگری نیز پیدا کرده بود و آن، مسئله کشته شدن عثمان بود؛ یعنی پیراهن عثمان.
نمایندهای که نامه را برده بود، پس از بازگشت از سوی معاویه گفت: «از روزی که عثمان کشته شده، پیراهن عثمان را به شام آوردهاند، بر سر نیزه کردهاند و مردم را گرد آن جمع میکنند. برای عثمان عزاداری میکنند، گریه میکنند، بر سر و صورت میزنند و فریاد انتقام سر میدهند.»
او گفت: «اکنون در حالی نزد شما بازگشتهام که شصت هزار پیرمرد زیر پیراهن عثمان جمع شدهاند و گریه و زاری و ناله میکنند و همگی خواهان انتقام هستند.»
معاویه اینگونه مردم را تحریک کرده بود و همه آنان بار دیگر با معاویه بهعنوان حاکم شام بیعت کردند. او نیز اینگونه تبلیغ کرده بود که امیرالمؤمنین علیهالسلام قاتل عثمان است.
امیرالمؤمنین علیهالسلام در جایجای نهجالبلاغه از همان ابتدا خود را از ماجرای عثمان دور کردهاند. حتی خود عثمان وصیت کرده بود که کسی متعرض او نشود و با او کاری نداشته باشد. با این حال، مسئله کشته شدن عثمان بهانهای در اختیار معاویه قرار گرفت.
پس از مدتی، حضرت فرمودند که ظاهراً این روش فایدهای ندارد. معاویه نامه تندی برای امیرالمؤمنین علیهالسلام نوشت و اعلام کرد که به خونخواهی عثمان میخواهد بیاید و قاتلان عثمان را دستگیر کند و از آنان انتقام بگیرد.
پس از نامههای متعدد، برای امیرالمؤمنین علیهالسلام روشن شد که معاویه قصد جنگ دارد. معاویه رسماً اعلام جنگ کرده بود. امیرالمؤمنین علیهالسلام نیز به کوفه، بصره و مناطق مختلف نامه نوشتند و سپاه را برای جنگ با معاویه آماده کردند.
اصل ماجرا از اینجا آغاز شد که امیرالمؤمنین علیهالسلام برای مبارزه و جنگ با معاویه آماده شدند؛ زیرا معاویه رسماً اعلام جنگ کرده بود. سپاه بزرگی از مناطق مختلف، از کوفه و بصره و مدینه، گردآوری شد تا برای جنگ با معاویه حرکت کند.
فتنه جمل در میانه راه
در میانه این کار، هنگامی که حضرت برای جنگ با معاویه آماده میشدند، خبر رسید که طلحه و زبیر و عایشه مردم را در بصره جمع کرده و برای جنگ آماده شدهاند.
امیرالمؤمنین علیهالسلام دیدند که این گروه زودتر حرکت کرده و پیشاپیش اعلام جنگ کردهاند. فاصله تا شام نیز زیاد بود. حضرت به والی کوفه نامه نوشتند. البته هنوز والی جدیدی از سوی حضرت برای کوفه تعیین نشده بود و این امور بهتدریج پیش میرفت.
حاکم کوفه از زمان عثمان، ابوموسی اشعری بود. عایشه برای ابوموسی اشعری نامه نوشت و از او خواست مردم را آماده کند تا به بصره بروند و به نفع آنان با امیرالمؤمنین علیهالسلام بجنگند. ابوموسی نیز مردم را آماده میکرد تا به بصره بروند و با امیرالمؤمنین علیهالسلام بجنگند.
خود عایشه و طلحه و زبیر به سمت بصره حرکت کرده بودند. حاکم بصره نیز با آنان همراه بود و کمکهای مالی فراوانی از همان طریق به دستشان میرسید.
وقتی نامه عایشه به کوفه رسید، حاکم کوفه شروع به جمعآوری مردم برای مخالفت با امیرالمؤمنین علیهالسلام کرد؛ در حالی که حاکم منصوب حکومت حضرت بود و باید امیرالمؤمنین علیهالسلام را میپذیرفت.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فوراً دو نفر را به کوفه فرستادند: امام مجتبی علیهالسلام و مالک اشتر. حضرت نامهای نیز برای ابوموسی نوشتند. این نامه، نامه شصتوسوم نهجالبلاغه است.
مِنْ عَبْدِاللَّهِ عَلِيٍّ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى عَبْدِاللَّهِ بْنِ قَيْسٍ، أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ بَلَغَنِي عَنْكَ قَوْلٌ هُوَ لَكَ وَعَلَيْكَ، فَإِذَا قَدِمَ رَسُولِي إِلَيْكَ فَارْفَعْ ذَيْلَكَ، وَاشْدُدْ مِئْزَرَكَ، وَاخْرُجْ مِنْ جُحْرِكَ، وَانْدُبْ مَنْ مَعَكَ، فَإِنْ حَقَقْتَ فَانْفُذْ، وَإِنْ تَفَشَّلْتَ فَابْعُدْ.
حضرت در این نامه به ابوموسی نوشتند: از تو خبری به ما رسیده که میتواند به نفع تو یا به ضرر تو باشد. وقتی پیامرسان ما نزد تو آمد، آماده شو، کمرت را محکم ببند، از سوراخ خود بیرون بیا و مردم را برای حرکت دعوت کن.
اگر ما را قبول داری، مردم را آماده کن تا برای جنگ حرکت کنند و تحت فرمان ما باشند. اگر ما را قبول نداری، فوراً کنار برو و مسئولیت را رها کن.
امام مجتبی علیهالسلام و مالک اشتر به کوفه رفتند. ابوموسی اشعری با امام مجتبی علیهالسلام به جدال و بحث پرداخت و حاضر نشد مردم را برای یاری امیرالمؤمنین علیهالسلام آماده کند. مالک با تندی به او گفت که فوراً دارالاماره را ترک کند و او را از دارالاماره بیرون کرد.
ابوموسی به دستوپای مالک افتاد و خواست یک شب به او مهلت بدهند. مالک یک شب به او مهلت داد و پس از آن، او را بیرون کردند.
با کنار رفتن ابوموسی اشعری، اختلافی که او در میان مردم کوفه ایجاد کرده بود از بین رفت، وحدت به وجود آمد و مردم به نفع امیرالمؤمنین علیهالسلام حرکت کردند. سپاه عظیمی به راه افتاد و به بصره آمد.
امیرالمؤمنین علیهالسلام نیز به بصره رسیدند. طلحه و زبیر و عایشه و نیروهای آنان در بصره بودند و جنگ شدیدی درگرفت.
سرانجام جنگ جمل
امیرالمؤمنین علیهالسلام در جنگها روش خاصی داشتند. ابتدا سخنرانی میکردند و با روشنگری، بخشی از لشکر مقابل را به سوی خود میآوردند. در اینجا نیز حضرت سخنرانی کردند و عده زیادی از افراد سپاه مقابل پشیمان شدند و به سپاه امیرالمؤمنین علیهالسلام پیوستند.
از جمله کسانی که پشیمان شد، خود زبیر بود. زبیر نمیخواست با امیرالمؤمنین علیهالسلام بجنگد، اما پسرش عبدالله بن زبیر که فردی فریبخورده بود، مانع او شد و اجازه نداد به سوی حضرت بیاید. زبیر سرانجام از صحنه جنگ کناره گرفت و در جنگ شرکت نکرد، اما ابن جرموز او را به قتل رساند.
طلحه نیز کشته شد و سپاه آنان از هم پاشید. عایشه سوار بر شتر بود و به همین دلیل این جنگ «جنگ جمل» نام گرفت. امیرالمؤمنین علیهالسلام دستور دادند عایشه را با احترام به مدینه بازگردانند. داستان بازگرداندن عایشه به مدینه نیز خود بحث دیگری است.
بدین ترتیب، امیرالمؤمنین علیهالسلام در جنگ جمل آنان را شکست دادند. در جریان جنگ، طلحه و زبیر کشته شدند و افراد زیادی از سپاه مقابل نیز به قتل رسیدند.
پس از پایان جنگ، حضرت میخواستند همین لشکر بلافاصله برای چه کاری حرکت کند؟ برای جنگ با معاویه. هدف اصلی، مبارزه با معاویه بود. امیرالمؤمنین علیهالسلام پس از جنگ جمل نیز مکاتباتی انجام دادند و مردم را برای جنگ با معاویه آماده کردند.
این مکاتبات حدود هفده ماه ادامه داشت. حضرت نامههای فراوانی برای معاویه نوشتند و در این مدت تلاش کردند شاید معاویه بیدار شود و دست از مخالفت بردارد، اما هیچ فایدهای نداشت.
آخرین نامهای که معاویه برای امیرالمؤمنین علیهالسلام نوشت، همراه با تهدید بود. در آن نامه به حضرت اعتراض کرده بود که چرا به عایشه جسارت کردهاید و با او چنین رفتاری داشتهاید؛ او همسر پیامبر بوده است. همچنین نوشته بود که طلحه از اصحاب پیامبر بود و شما او را کشتید و با زبیر نیز چنین کردید.
پاسخ امیرالمؤمنین (ع) به نامه معاویه
معاویه در نامه خود حضرت را بهشدت تهدید کرده بود و مینوشت: «ما اکنون با لشکری وسیع آمادهایم.» امیرالمؤمنین علیهالسلام نیز در پاسخ، نامهای بسیار شدید نوشتند.
در آن زمان، وقتی حضرت نامهای برای معاویه میفرستادند، معاویه در پاسخ، تنها نام خودش را در ابتدای نامه مینوشت و باقی صفحه را سفید میگذاشت. سپس به فرستاده حضرت میگفت: «به امیرالمؤمنین بگو همه ستارگان برای جنگ به سوی او میآیند.» آن فرستاده نیز پاسخ میداد: «بله، خورشید، یعنی امیرالمؤمنین، در برابر ستارگان خواهد ایستاد.»
آخرین نامه امیرالمؤمنین علیهالسلام را طرماح بن عدی به معاویه رساند. طرماح از یاران خوب و نزدیک حضرت و مردی بسیار تنومند، قوی، رشید و شجاع بود. او برادر حجر بن عدی بود که از یاران خاص امیرالمؤمنین علیهالسلام به شمار میرفت.
نامه آنقدر تند و شدید بود که وقتی حضرت اعلام کردند چه کسی آن را به معاویه میرساند، همه به یکدیگر نگاه میکردند. بعضی خود را مشغول نشان میدادند و برخی با بار و وسایلشان ور میرفتند تا کسی مأموریت را نپذیرد. حضرت منتظر بودند مرد شجاعی این نامه را نزد معاویه ببرد. کسی پاسخ نداد تا اینکه طرماح برخاست.
حضرت از او پرسیدند: «تو این نامه را میبری؟»
طرماح گفت: «بله، آمادهام.»
حضرت فرمودند: «پس چرا از ابتدا نگفتی؟»
عرض کرد: «منتظر بودم اگر کس دیگری میخواهد آن را ببرد، او این کار را انجام دهد؛ اما خودم از ابتدا آماده بودم.»
طرماح نامه را برداشت و به سوی شام حرکت کرد. شام منطقهای سرسبز و خوشآبوهوا بود. هنگامی که به آنجا رسید، معاویه بیرون شهر و در باغ بزرگی بود. پشت دیوار باغ، عمرو عاص و دو نفر دیگر مشغول قمار بودند. وقتی چشمشان به طرماح افتاد که سوار شتر از راه میرسید، فهمیدند غریبه است و تصمیم گرفتند او را مسخره کنند.
جلو آمدند و از او پرسیدند: «از آسمانها چه خبر؟»
طرماح ساده پاسخ داد: «در آسمان، خداوند و فرشتگان آسمانی هستند و امیرالمؤمنین نیز قاضی است.»
آنها فهمیدند که طرماح از کوفه آمده است. پرسیدند: «اینجا چه کار داری؟»
گفت: «نامه آوردهام.»
پرسیدند: «از طرف چه کسی؟»
طرماح شروع کرد به نام بردن از القاب امیرالمؤمنین علیهالسلام و گفت: «این نامه را از امام المتقین، قاضی الغرّ المحجّلین و با این عناوین و القاب برای سلطان فاسق، فاجر و ظالم، معاویه، آوردهام.»
طرماح مردی بسیار شجاع و نترس بود. یزید نزد پدرش رفت و گفت: «شخصی با چنین زبان تندی آمده است. بساطی مفصل آماده کنید تا وقتی وارد شد، شکوه و عظمت ما را ببیند.»
بساط را آماده کردند و به طرماح گفتند وارد شود. او با همان کفشهایش وارد شد. به او گفتند: «کفشت را دربیاور.»
طرماح گفت: «مگر اینجا کجاست؟ مگر اینجا وادی طور است؟»
گفتند: «یعنی چه؟»
گفت: «تنها در یک جا به من گفتهاند کفشهایم را دربیاورم.»
﴿ فَٱخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِٱلْوَادِ ٱلْمُقَدَّسِ طُوًىٰ ﴾طرماح ادامه داد: «خداوند در وادی مقدس طوی فرموده است کفشهایت را دربیاور؛ اینجا چرا کفشم را دربیاورم؟»
برای او جایی قرار دادند و روی صندلی نشست. سپس سلام کرد، اما نه با سلامی که آنان انتظار داشتند؛ گفت: «السلام علیک أیها الملک.»
معاویه به او گفت: «چرا اینگونه سلام کردی؟ همه به من میگویند: السلام علیک یا امیرالمؤمنین. تو چرا گفتی: السلام علیک أیها الملک؟»
طرماح پاسخ داد: «تو از چه زمانی امیرالمؤمنین شدی؟ مؤمنان ما هستیم. چه کسی تو را بر مؤمنان امیر کرده است؟ امیرالمؤمنین یعنی امیر مؤمنان؛ کدام مؤمن تو را قبول دارد؟»
او با معاویه بسیار تند سخن گفت. در همین هنگام، عمرو عاص معاویه را تحریک کرد که کیسههای پول آماده کند. آنان ده هزار، بیست هزار و سی هزار درهم در کیسههای مختلف گذاشتند تا به طرماح بدهند.
معاویه گفت: «نامه را بده تا یزید آن را بیاورد.»
طرماح حاضر نشد نامه را به یزید بدهد و گفت: «خودت بگو. از جای خود برخیز و با ادب نزد من بیا تا نامه را به تو بدهم.»
معاویه، با آن تکبر و غروری که داشت، مجبور شد برخیزد و نزد طرماح بیاید. سپس محترمانه مقابل او ایستاد و نامه را از دستش گرفت. امیرالمؤمنین علیهالسلام کسی را فرستاده بودند که بتواند معاویه را اینگونه خوار و ذلیل کند.
معاویه پس از دیدن نامه، پاسخی نداد و فقط گفت: «به امیرالمؤمنین بگو همه ستارگان آمادهاند و برای جنگ میآیند.»
طرماح نیز کیسههای پول را نپذیرفت و همه را پیش معاویه برگرداند.
نامه شصتوچهارم نهجالبلاغه
امیرالمؤمنین علیهالسلام در پاسخ به نامه معاویه چنین نوشتند:
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّا كُنَّا نَحْنُ وَأَنْتُمْ عَلَى مَا ذَكَرْتَ مِنَ الْأُلْفَةِ وَالْجَمَاعَةِ، فَفَرَّقَ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَمْسِ أَنَّا آمَنَّا وَكَفَرْتُمْ، وَالْيَوْمَ إِنَّا اسْتَقَمْنَا وَفُتِنْتُمْ، وَمَا أَسْلَمَ مُسْلِمُكُمْ إِلَّا كَرْهًا، وَبَعْدَ أَنْ كَانَ أَنَفُ الْإِسْلَامِ كُلُّهُ لِرَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ.حضرت میفرمایند: ما و شما همانگونه که گفتی، با یکدیگر الفت و وحدت داشتیم؛ اما دیروز میان ما و شما جدایی افتاد. ما ایمان آوردیم و شما کافر شدید. امروز نیز ما در ایمان خود استقامت کردیم و شما گرفتار فتنه شدید.
حضرت با اشاره به معاویه و اطرافیانش میفرمایند: «مسلمان شما مسلمان نشد، مگر از روی اجبار.» سپس اشاره میکنند که آنان مسلمان نشده بودند، بلکه تسلیم شده بودند. میان «مسلم» و «مستسلم» تفاوت وجود دارد. این افراد مسلمان نشدند؛ بلکه هنگامی که منافعشان اقتضا کرد، تسلیم شدند.
امیرالمؤمنین علیهالسلام در ادامه نامه مینویسند:
وَعِنْدِي السَّيْفُ الَّذِي أَعْظَمْتَ بِهِ جَدَّكَ وَخَالَكَ وَأَخَاكَ فِي مَقَامٍ وَاحِدٍ.نزد من همان شمشیری است که با آن، جد، دایی و برادر تو را در یک جنگ از میان بردند. همان شمشیر امروز در دست من است؛ مراقب باش.
حضرت در ادامه میفرمایند:
وَإِنَّكَ وَاللَّهِ مَا عَلِمْتُ لَأَغْلَفُ الْقَلْبِ، الْمُقَارِبُ الْعَقْلِ، وَالْأَوْلَى أَنْ يُقَالَ لَكَ: إِنَّكَ رَقِيتَ سُلَّمًا أَطْلَعَكَ مَطْلَعَ سَوْءٍ عَلَيْكَ لَا لَكَ، لِأَنَّكَ نَشَدْتَ غَيْرَ ضَالَّتِكَ، وَرَعَيْتَ غَيْرَ سَائِمَتِكَ، وَطَلَبْتَ أَمْرًا لَسْتَ مِنْ أَهْلِهِ وَلَا فِي مَعْدِنِهِ.«أغلف القلب» یعنی کسی که دلش کور و بسته است و «المقارب العقل» یعنی کسی که عقلش کوتاه و سبک است. بهتر است درباره تو گفته شود که از نردبانی بالا رفتهای که تو را به جایگاهی بد و زیانبار میرساند؛ جایگاهی که به نفع تو نیست. تو در پی چیزی غیر از گمشده خود رفتهای و چیزی غیر از آنچه باید، طلب کردهای. تو به دنبال کاری هستی که نه اهل آن هستی و نه در جایگاه و معدن آن قرار داری.
امیرالمؤمنین علیهالسلام نامهای مفصل و تهدیدآمیز برای معاویه نوشتند. این آخرین نامه حضرت بود و پس از آن، جنگ آغاز شد. حضرت نیرو فرستادند و معاویه نیز با سپاه خود آمد. این جنگ در منطقهای به نام صفین رخ داد.
جنگ صفین
جنگ جمل، جنگ نخست بود و جنگ صفین، جنگ دوم. سپاه امیرالمؤمنین علیهالسلام بسیار گسترده بود؛ هرچند معاویه نیز نیروهای فراوانی آورده بود. دو سپاه تقریباً یک ماه در برابر یکدیگر قرار داشتند. حضرت، مطابق معمول، آنان را نصیحت میکردند و از بازگشت و پایان دادن به درگیری سخن میگفتند.
سرانجام در شبی جنگ سختی درگرفت که آن را «لیلةالهرير» نامیدند. مالک اشتر چنان پیشروی کرد که چیزی نمانده بود وارد خیمه معاویه شوند و او را دستگیر کنند. بسیاری از کارهای جنگ به دست مالک اشتر انجام میشد و او افراد زیادی از سپاه دشمن را کشته بود.
در این مرحله، معاویه به حیله متوسل شد. عمرو عاص به او گفت: «قرآنها را بر سر نیزه کنید.» به دستور او، قرآنها را بر سر نیزهها بردند.
وقتی سپاه امیرالمؤمنین علیهالسلام این صحنه را دید، میان آنان اختلاف افتاد. گفتند: «ما با قرآن نمیجنگیم. ما که با قرآن جنگ نداریم.»
هرچه امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمودند: «من و قرآن در اینجا هستیم؛ آنها چیزی جز کاغذ و مرکب نیستند»، فایدهای نداشت. آنان حضرت را تحت فشار قرار دادند و گفتند: «باید همین الآن به مالک اشتر دستور بدهی بازگردد و دیگر پیشروی نکند.»
حضرت برای مالک پیام فرستادند که بازگردد. مالک پاسخ داد: «چیزی نمانده است. تا ده دقیقه یا نیم ساعت دیگر کار تمام میشود. جنگ پایان یافته و ما پیروز شدهایم؛ کار معاویه تمام است.»
اما سپاهیان امیرالمؤمنین علیهالسلام حضرت را محاصره کردند و گفتند: «اگر مالک بازنگردد، تو را میکشیم.»
حضرت ناچار شدند به مالک دستور بازگشت بدهند. جنگی که در آستانه پایان و پیروزی بود، به سبب بالا رفتن قرآنها بر سر نیزه متوقف شد. سپاهیان حضرت ایشان را محاصره کردند و گفتند: «معاویه کافر است؛ تو با ادامه جنگ چه میکنی؟ باید جنگ همین الآن پایان یابد.»
ماجرای حکمیت
پس از آن، گروهی از سپاه امیرالمؤمنین علیهالسلام نزد حضرت آمدند و گفتند: «اکنون باید حَکَم تعیین کنیم؛ کسی باید بیاید و داوری کند که آیا امیرالمؤمنین خلیفه است یا معاویه.»
به این ترتیب، میان دو سپاه حکمیت شکل گرفت. از طرف معاویه، عمرو عاص به عنوان حَکَم انتخاب شد و از طرف امیرالمؤمنین علیهالسلام، ابو موسی اشعری را بر حضرت تحمیل کردند.
قرار شد این دو حَکَم جداگانه درباره مسئله تصمیم بگیرند و نتیجه را اعلام کنند. بنابراین، جنگ صفین به این شکل نیمهتمام ماند؛ جنگی که در آستانه پایان بود، با ماجرای حکمیت متوقف شد.
قرار گذاشتند شش ماه بعد، دو حَکَم جلسه بگذارند و نتیجه را اعلام کنند. حضرت فرمودند: «اگر دو حَکَم مطابق قرآن و سنت پیامبر حکم کنند، من راضی هستم.»
سرانجام قراردادی میان دو طرف نوشته شد و دو سپاه از یکدیگر جدا شدند.
شکلگیری خوارج
از همین زمان، دشمنی با امیرالمؤمنین علیهالسلام در میان بخشی از سپاه خود حضرت آغاز شد. گروهی از سپاهیان، اصل حکمیت را قبول نداشتند و به امیرالمؤمنین اعتراض کردند که چرا حکمیت را پذیرفته است. آنان با شعار «لا حکم إلا لله» از سپاه حضرت جدا شدند.
امیرالمؤمنین علیهالسلام با بخشی از سپاه خود به سوی کوفه بازگشتند و مخالفان نیز جدا شدند و برای خود گروهی تشکیل دادند. این افراد نیروهای جداگانهای از ابتدا نبودند؛ بلکه همان سپاهیان امیرالمؤمنین علیهالسلام بودند که سرکشی کردند و از سپاه حضرت خارج شدند و به خوارج معروف شدند.
چند ماه بعد، جلسه حکمیت در منطقهای به نام دومةالجندل برگزار شد. عمرو عاص بسیار فریبکار و در این کار ماهر بود. ابو موسی اشعری سخن گفت و برای مردم توضیح داد که امیرالمؤمنین علیهالسلام را از خلافت عزل کرده است. او برای بیان سخن خود، انگشترش را از دست بیرون آورد و گفت: «من امیرالمؤمنین را از خلافت عزل کردم.»
سپس عمرو عاص با زیرکی گفت: «من نیز معاویه را به خلافت منصوب میکنم.» نتیجه حکمیت این شد که امیرالمؤمنین علیهالسلام کنار برود و معاویه در جای خود باقی بماند.
هنگامی که نتیجه حکمیت به امیرالمؤمنین علیهالسلام رسید، حضرت فرمودند: «این حکم برخلاف قرآن است.» سپس فرمودند: «آماده شوید تا دوباره برای جنگ با معاویه حرکت کنیم.»
حضرت نیروها را آماده کردند تا بار دیگر به جنگ معاویه بروند. مردم نیز، با شنیدن اینکه قرار است دوباره برای جنگ آماده شوند، به سوی سپاه آمدند؛ همان کسانی که پیشتر با معاویه مخالف بودند.
اما پس از آن، گروهی دوباره از حضرت جدا شدند و دست به کارهای خشونتآمیز و تروریستی زدند. آنان در منطقهای نزدیک کوفه به نام حروراء جمع شدند. حروراء مرکز خوارج بود. برای خود رئیسی انتخاب کردند و گروهی تشکیل دادند.
هرکس را در مسیر میدیدند، متوقف میکردند و به محاکمه میکشیدند؛ همانند کاری که گروههای تکفیری در زمان ما انجام میدهند. از افراد میپرسیدند: «نظر تو درباره امیرالمؤمنین چیست؟» اگر پاسخ او موافق امیرالمؤمنین علیهالسلام بود، او را میکشتند.
از جمله، عبدالله بن خباب بن اَرَت، که از اصحاب مهم پیامبر اکرم (ص) بود، همراه همسر باردارش از آن مسیر عبور میکرد. خوارج او را متوقف کردند و درباره امیرالمؤمنین علیهالسلام از او پرسیدند. سپس عبدالله بن خباب بن اَرَت را کشتند و شکم همسرش را دریدند و فرزندش را بیرون آوردند و سر او را بریدند.
این کارها را خوارج انجام میدادند. خبر به امیرالمؤمنین علیهالسلام رسید. حضرت نمایندهای فرستادند تا شاید بتواند آنان را هدایت و راهنمایی کند و از این کارها بازدارد؛ اما خوارج مأمور و نماینده حضرت را نیز کشتند.
سرنوشت خوارج پس از نهروان
پس از آنکه خوارج چند نفر دیگر را نیز کشتند، امیرالمؤمنین علیهالسلام سپاهی را که برای جنگ با معاویه آماده کرده بودند، به سوی خوارج آوردند. حضرت ابتدا با آنان سخن گفتند و برایشان اتمام حجت کردند.
سپس به ابوایوب انصاری فرمودند پرچمی در آنجا برافرازد و اعلام کنند هرکس زیر آن پرچم بیاید، در امان است. ابوایوب انصاری پرچم را برافراشت و حدود نیمی از جمعیت خوارج بازگشتند. از میان بیش از چهار هزار نفر، حدود هزار و دویست نفر یا اندکی بیشتر و کمتر، زیر پرچم ابوایوب انصاری آمدند و به امیرالمؤمنین علیهالسلام پیوستند.
بنای امیرالمؤمنین علیهالسلام بر جنگ نبود و تا اتمام حجت نمیکردند، اقدام نمیفرمودند. اما باقی خوارج بر موضع خود ایستادند. حضرت دستور دادند با آنان بجنگند و همه آنان کشته شدند. حدود نه یا ده نفر از خوارج باقی ماندند. حضرت فرمودند:
«من فقط میتوانستم چشم فتنه را بیرون بیاورم.»
همه خوارج از میان رفتند، جز همان چند نفر. دو نفر از آنان به خراسان گریختند، دو نفر به عمان رفتند و دو نفر نیز به عراق فرار کردند. آنان از خود نسلی بر جای گذاشتند و نسلشان ادامه پیدا کرد. بنابراین، اگرچه خوارج در آن جنگ تارومار شدند، همه آنان بهطور کامل از میان نرفتند.
گاهی فکر میکردم در مسقطِ عمان، همان گروهی که به آنان «اباضیه» میگویند، از نسل خوارج باشند. اباضیه فرقهای از خوارج است و امروز نیز گروهی شناختهشده در عمان هستند. امیرالمؤمنین علیهالسلام در نهجالبلاغه میفرمایند که همان کسانی که فرار کردند، نسلی از خود بر جای میگذارند و نسلشان ادامه پیدا میکند. خوارج بهطور کامل تمام نمیشوند؛ آنان را از میان میبرند، اما برخی از آنان باقی میمانند و نسلشان ادامه پیدا میکند.
بازگشت سپاه و ادامه نیافتن جنگ با معاویه
پس از آنکه خوارج از میان رفتند، امیرالمؤمنین علیهالسلام به سپاه فرمودند اکنون که همه آمادهاید، حرکت کنیم و جنگ با معاویه را ادامه دهیم. اما سپاهیان گفتند خسته شدهایم و باید بازگردیم تا دوباره تجهیزات فراهم کنیم.
آنان بازگشتند و پس از آن، حضرت دیگر نتوانستند سپاه را آماده کنند. هرچه امیرالمؤمنین علیهالسلام در جلسات بعد مردم را به جنگ با معاویه فراخواندند، آنان همراهی نکردند. نتیجه همان شد که میگفتند: «علی تنها بماند.» پس از آن، هرچه حضرت تلاش کردند مردم را برای جنگ با معاویه آماده کنند، موفق نشدند.
در واقع، حکومت معاویه ادامه پیدا کرد و سرانجام با شهادت امیرالمؤمنین علیهالسلام، جریان ابنملجم پیش آمد. ابنملجم نیز از خوارج بود.
خلاصه جنگهای امیرالمؤمنین علیهالسلام
این، خلاصهای از جنگهای امیرالمؤمنین علیهالسلام بود. حضرت اساساً بنای جنگ نداشتند، اما جنگها همگی بر ایشان تحمیل شد. حضرت در خطبه سوم نهجالبلاغه میفرمایند:
فَلَمَّا نَهَضْتُ بِالْأَمْرِ نَكَثَتْ طَائِفَةٌ
یعنی هنگامی که مسئولیت حکومت را بر عهده گرفتم، گروهی پیمان شکستند. این گروه، ناکثین بودند. گروه دوم خوارج بودند و گروه دیگری نیز معاویه و پیروان او بودند. حضرت در موارد مختلف تصریح میفرمایند که ریشه اصلی بسیاری از این جریانها به معاویه بازمیگشت و این اقدامات زیر نظر او انجام میشد.
انشاءالله در جلسهای دیگر، تتمه بحث درباره خطبه سوم نهجالبلاغه را عرض خواهیم کرد.
وَصَلَّى اللهُ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ، اَللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ.