خطبہ سوم
جلسه دوم
کورس کی فہرست
پہلا خطبہ13 نشستیں
اس نشست کا آڈیو فارسی زبان میں ہے۔
یہ مواد ابھی اردو میں ترجمہ نہیں ہوا، اس لیے اپنی اصل زبان میں دکھایا جا رہا ہے۔
خطبه شقشقیه؛ کنارهگیری از خلافت
جلسه دوم شرح خطبه سوم نهجالبلاغه، خطبه شقشقیه، است. در جلسه گذشته به این بخش رسیدیم:
فَسَدَلْتُ دُونَهَا ثَوْبًا، وَطَوَيْتُ عَنْهَا كَشْحًا، وَطَفِقْتُ أَرْتَئِي بَيْنَ أَنْ أَصُولَ بِيَدٍ جَذَّاءَ، أَوْ أَصْبِرَ عَلَى طَخْيَةٍ عَمْيَاءَ، يَهْرَمُ فِيهَا الْكَبِيرُ، وَيَشِيبُ فِيهَا الصَّغِيرُ، وَيَكْدَحُ فِيهَا مُؤْمِنٌ حَتَّى يَلْقَى رَبَّهُ. فَرَأَيْتُ أَنَّ الصَّبْرَ عَلَى هَاتَا أَحْجَى، فَصَبَرْتُ وَفِي الْعَيْنِ قَذًى، وَفِي الْحَلْقِ شَجًا، أَرَى تُرَاثِي نَهْبًا.
حضرت امیرالمؤمنین (ع) میفرمایند: پس از آنکه خلیفه اول، خلافت را غاصبانه در اختیار گرفت، با اینکه میدانست اهلیت این مقام را ندارد، من پردهای بر خلافت افکندم و از آن کنارهگیری کردم؛ یعنی دیگر با آن کاری نداشتم و پهلویم را از آن کنار کشیدم.
اهلیت این مقام تنها برای کسی است که از نظر علمی و سایر کمالات، همه خصوصیات لازم را داشته باشد. خود آنان نیز معمولاً درباره امیرالمؤمنین (ع) تعبیرهایی مانند «أشیع الناس»، «أعلم الناس» و «أعدل الناس» به کار میبردند و به برتری ایشان در صفات کمالی اقرار داشتند. با وجود آگاهی از این حقیقت، خلافت را در اختیار گرفتند.
حضرت میفرماید: پس از آن، میان دو راه اندیشیدم؛ آیا با دست بسته و بییار و یاور قیام کنم و مبارزه را ادامه دهم، یا در این تاریکی و ظلمت کور صبر کنم؟
منظور از «دست بریده» یا «دست بسته» این است که حضرت کسی را برای یاری نداشت. راه دیگر، صبر کردن در فضای ظلمانی و تاریکی بود؛ فضایی که در آن، افراد بزرگسال فرسوده میشوند، کودکان پیر میشوند و مؤمن تا هنگام دیدار پروردگارش در مشقت و سختی به سر میبرد.
﴿ يَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَىٰ رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِيهِ
﴾ای انسان، تو با تلاش و رنج فراوان به سوی پروردگارت میروی و او را ملاقات خواهی کرد.
خداوند میفرماید: «ای انسان، تو پیوسته در سختی و مشقت به سوی پروردگارت حرکت میکنی تا سرانجام به دیدار او نائل شوی.» حضرت میفرماید مؤمن در این حکومت و در این ظلمت و تاریکی، تا آخرین لحظه زندگیاش در مشقت و سختی به سر میبرد.
پس حضرت میان این دو راه اندیشیدند: یا باید با دست بسته و بدون یار و یاور قیام میکردند، یا در این تاریکی صبر میکردند. سپس به این نتیجه رسیدند که صبر کردن عاقلانهتر است.
فَرَأَيْتُ أَنَّ الصَّبْرَ عَلَى هَاتَا أَحْجَى
«أحجى» یعنی عاقلانهتر. حضرت فرمودند: به این نتیجه رسیدم که صبر کردن در این شرایط، عاقلانهتر است.
فَصَبَرْتُ وَفِي الْعَيْنِ قَذًى، وَفِي الْحَلْقِ شَجًا، أَرَى تُرَاثِي نَهْبًا.
«قذى» همان خار و خاشاکی است که وارد چشم انسان میشود و مانع باز شدن چشم میگردد. «شَجًا» نیز استخوانی است که در گلو گیر میکند. حضرت میفرماید: صبر کردم، در حالی که در چشمم خار بود و در گلویم استخوانی گیر کرده بود. این تعبیر، نهایت تحمل حضرت را نشان میدهد؛ یعنی با وجود همه فشارها و در سختترین وضعیت صبر کردم، در حالی که میدیدم میراث مرا به غارت میبرند.
گرفتن بیعت به زور
نکته مهم این است که مسئله تنها غصب خلافت در سقیفه نبود. مسئله دیگر این بود که پس از آن، برای تثبیت خلافت، از کسانی که بیعت نکرده بودند، به زور بیعت میگرفتند.
بسیاری با ابوبکر بیعت نکردند. امیرالمؤمنین (ع)، حضرت زهرا (س) و بنیهاشم بیعت نکرده بودند. افزون بر آنان، گروهی از اصحاب امیرالمؤمنین (ع) نیز بیعت نکردند؛ از جمله ابوذر، سلمان، مقداد و عمار. طلحه و زبیر نیز بیعت نکرده بودند و ابوسفیان و افراد دیگری هم در این میان بودند.
در سقیفه خلافت را غاصبانه در اختیار گرفتند، اما پس از آن، برای تثبیت آن، همه را به بیعت فراخواندند. حتی گروهی از قبیله بنیسلیم را آوردند و با زور و پرداخت پول، برای خلیفه اول بیعت گرفتند.
با این حال، عدهای از بنیهاشم و برخی اصحاب که بیعت نکرده بودند، به خانه امیرالمؤمنین (ع) پناه بردند. خود امیرالمؤمنین (ع) و حضرت زهرا (س) نیز بیعت نکرده بودند. بنابراین، برای تثبیت خلافت، تصمیم گرفتند از بنیهاشم و اصحابی که بیعت نکرده بودند، به زور بیعت بگیرند.
در تاریخ نوشتهاند که چندین مرتبه به خانه حضرت زهرا (س) هجوم بردند. این خانه تنها خانهای بود که درِ آن به مسجد باز میشد. پیامبر اکرم (ص) همه درهایی را که به مسجد باز میشد بستند و تنها درِ خانه امیرالمؤمنین (ع) را باز گذاشتند. این خانه در کنار قبر پیامبر (ص) قرار داشت و همان خانهای بود که آیات قرآن درباره آن با عظمت سخن گفته است.
به این خانه دستکم چهار مرتبه حمله کردند. در یکی از این حملهها، خود امیرالمؤمنین (ع) در خانه حضور نداشتند و در حملههای دیگر، برای بیرون آوردن کسانی که به خانه پناه برده بودند، هجوم آوردند. برخی را بیرون آوردند و گرفتند تا به زور از آنان بیعت بگیرند. یکی از این وقایع نیز به آتش زدن درِ خانه حضرت زهرا (س) مربوط بود.
نام افرادی مانند ابوبکر، عمر، قنفذ و مغیره در میان کسانی آمده است که به خانه حمله کردند. بنابراین، مسئله بسیار سنگین بود: از یک طرف خلافت را غاصبانه گرفته بودند و از طرف دیگر، به خانه حضرت زهرا (س) هجوم میبردند تا به زور بیعت بگیرند. صبر کردن در میان چنین حوادثی بسیار دشوار بود.
حضرت میفرماید:
فَصَبَرْتُ وَفِي الْعَيْنِ قَذًى، وَفِي الْحَلْقِ شَجًا، أَرَى تُرَاثِي نَهْبًا.
با وجود همه این فشارها صبر کردم، تا اینکه خلیفه اول راه خود را در پیش گرفت و از دنیا رفت.
حَتَّى مَضَى الْأَوَّلُ لِسَبِيلِهِ، فَأَدْلَى بِهَا إِلَى فُلَانٍ بَعْدَهُ.
واگذاری خلافت به خلیفه دوم
حضرت میفرماید: ای کاش با رفتن او، همهچیز تمام میشد؛ اما چنین نبود. او هنگام رفتن، خلافت را مانند کسی که دلو را در چاه میاندازد و آب بیرون میکشد، به نفر دوم واگذار کرد.
ابنابیالحدید در شرح این عبارت میگوید: خلیفه اول خلافت را به نفر دوم داد، و این در حقیقت پاداش کارهای او بود؛ زیرا حکومت خلیفه اول بدون تلاشهای خلیفه دوم استوار نمیشد.
ابنابیالحدید میگوید خلیفه دوم در سقیفه در برابر منذر ایستاد و فریاد زد: «سعد بن عباده را بکشید.» سعد بن عباده رئیس انصار بود و انصار میخواستند او را بهعنوان رئیس خود مطرح کنند. خلیفه دوم در آنجا با این سخن در برابر او ایستاد.
همچنین او شمشیر زبیر را شکست. زبیر از طرفداران امیرالمؤمنین (ع) بود و از کسانی بود که در خانه حضرت تحصن کرده بودند. او با شمشیر بیرون آمد تا حمله کند و خلیفه دوم شمشیر او را شکست.
ابنابیالحدید همه این مطالب را در شرح نهجالبلاغه نوشته است. بر اساس سخن او، اقداماتی که برای تثبیت حکومت خلیفه اول انجام شد، با تلاش خلیفه دوم بود و آنچه به دست آمد، نتیجه اقدامات او بود. ازاینرو، خلیفه اول هنگام رفتن، خلافت را بهعنوان پاداش آن تلاشها به او واگذار کرد.
حتی درباره فدک نیز چنین نقل شده است که خلیفه اول قصد داشت آن را به حضرت زهرا (س) بازگرداند، اما خلیفه دوم آمد و مانع شد و نوشته را پاره کرد. بنابراین، بر اساس سخن ابنابیالحدید، تثبیت حکومت خلیفه اول نیز با اقدامات خلیفه دوم صورت گرفت و اگر او نبود، چیزی از آن حکومت باقی نمیماند.
تمثل امیرالمؤمنین به شعر
امیرالمؤمنین (ع) در بخش دیگری از خطبه میفرماید:
ثم تَمَثَّلَ بِقَوْلِ الْأَعْشَى
حضرت در بسیاری از بخشهای نهجالبلاغه به اشعار مختلف تمثل میجویند؛ گاهی اشعار خودشان را میخوانند و گاهی از اشعار دیگران بهعنوان مثال استفاده میکنند. امیرالمؤمنین (ع) خود، قدرت شعری فراوانی داشتند و مناجات منظوم ایشان بسیار زیباست.
آن حضرت درباره جایگاه علمی خود نیز فرمودهاند:
«یَنْحَدِرُ عَنِّي السَّیْلُ»
یعنی همه علوم از اینجا سرچشمه میگیرد و هر دانشی که بخواهد در جهان جاری شود، باید از این منبع بگذرد.
روزی مردی شامی از امیرالمؤمنین (ع) پرسید: نخستین کسی که در دنیا شعر گفت، چه کسی بود؟ این پرسش شاید برای آزار دادن و تعرض به حضرت مطرح شده بود. امیرالمؤمنین (ع) فوراً پاسخ دادند: نخستین کسی که شعر گفت، حضرت آدم (ع) بود؛ آنگاه که قابیل، هابیل را کشت.
حضرت آدم (ع) در سوگ فرزندش هابیل اشعاری سرود:
تَغَيَّرَتِ الْبِلَادُ وَمَنْ عَلَيْهَا
فَوَجْهُ الْأَرْضِ مُغْبَرٌّ قَبِيحُ
تَغَيَّرَ كُلُّ ذِي طَعْمٍ وَلَوْنٍ
وَقَلَّ بَشَاشَةُ الْوَجْهِ الْمَلِيحِ
أَرَى طُولَ الْحَيَاةِ عَلَيْهِ غَمًّا
وَهَلْ أَنَا مِنْ حَيَاتِي مُسْتَرِيحُ
وَمَا لِي لَا أَجِدُ بُدًّا مِنَ الدَّمْعِ
وَهَابِيلٌ تَضَمَّنَهُ الضَّرِيحُ
قَتَلَ قَابِيلُ هَابِيلًا أَخَاهُ
فَوَا حُزْنًا لَقَدْ فَقَدَ الْمَلِيحُ
یعنی دنیا و مردم آن تغییر کردهاند و چهره زمین غبارآلود و زشت شده است. همهچیز طعم و رنگ خود را از دست داده و چهرههای شاداب و بشاش کمتر شدهاند. من در طول زندگی گرفتار غم هستم؛ آیا در زندگیام آسایش خواهم داشت؟ چرا نباید گریه کنم، در حالی که هابیل را در قبر نهادهاند؟ قابیل، هابیل، برادرش را کشت. وای از این اندوه که آن چهره زیبا را از دست دادم.
این اشعار را حضرت آدم (ع) در سوگ هابیل سروده بود و امیرالمؤمنین (ع) آنها را برای آن مرد شامی خواند. این ماجرا نشان میدهد که امیرالمؤمنین (ع) بر علوم و معارف، از جمله شعر و ادب، تسلط داشتند و باب علم پیامبر (ص) بودند.
پس از آن، امیرالمؤمنین (ع) به شعر اعشی تمثل جستند:
شَتَّانَ مَا يَوْمِي عَلَى كُورِهَاوَيَوْمُ حَيَّانَ أَخِي جَابِرِ
اعشی از شاعران دوره جاهلیت بود. در آن زمان، شاعرانی مانند امرؤالقیس و دیگران اشعار مهمی سروده بودند و اعشی نیز یکی از همان شاعران بود.
«شَتّان» در زبان عربی اسم فعل است و به معنای «بسیار تفاوت دارد» میآید. اعشی میگوید: بسیار تفاوت است میان روزی که من بر پشت شترم در بیابان هستم، آفتاب میخورم، سختی میکشم و در مشقت به سر میبرم، و روزی که نزد حیان، برادر جابر، هستم.
اعشی همپیاله و همبزم حیان بود. حیان و جابر از ثروتمندان یمامه بودند. پادشاه ایران برای آنان پول میفرستاد و آنان نیز سفرهای گسترده داشتند و به خوردن و نوشیدن مشغول بودند. اعشی در مجلس آنان حاضر میشد و با آنان همپیاله بود.
اعشی میگوید میان این دو زمان بسیار تفاوت است: زمانی که بر جهاز شتر نشستهام و در بیابان، زیر آفتاب و در سختی و مشقت به سر میبرم، و زمانی که نزد حیان، برادر جابر، هستم و در مجلس عیش و نوش او خوش میگذرانم.
«کُور» بر وزن «نور» است و به معنای جهاز شتر میآید. «شَتّان» نیز اسم فعل و به معنای «بسیار تفاوت دارد» است.
امیرالمؤمنین علیهالسلام به این شعر استشهاد میکند. مفسران نهجالبلاغه درباره مقصود حضرت از آوردن این شعر، احتمالات گوناگونی مطرح کردهاند.
مقایسه سختی امیرالمؤمنین علیهالسلام با رفاه خلفا
ابنمیثم بحرانی، فیلسوف، فقیه و محقق بزرگ قرن هفتم، در شرح خود بر نهجالبلاغه میگوید حضرت میخواهند وضعیت خودشان را بیان کنند. «یومی علی کورها» اشاره به وضعیت کنونی حضرت دارد و «یوم حیان أخی جابر» اشاره به وضعیت آن دو نفر است.
بر اساس این احتمال، مقصود حضرت این است که پس از غصب خلافت، آن دو نفر در رفاه و خوشی به سر میبرند؛ همه امکانات مادی و نیز خلافت و امامت را در اختیار گرفتهاند، در حالی که امیرالمؤمنین علیهالسلام در سختی و مشقت است. بنابراین، حضرت وضعیت خود را با رفاه و عیش و نوش آنان مقایسه میکند.
احتمال دیگری که ابنمیثم مطرح میکند، این است که «یوم حیان أخی جابر» اشاره به زمان پیامبر اکرم (ص) داشته باشد. حضرت میفرماید اکنون در سختی و مشقت هستم، اما در زمان پیامبر اکرم (ص) عزت، شخصیت و احترام داشتم؛ زیرا امیرالمؤمنین علیهالسلام جانشین پیامبر بود و بزرگان به ایشان احترام میگذاشتند. بر اساس این احتمال، حضرت وضعیت کنونی خود را با جایگاه خویش در زمان پیامبر اکرم (ص) مقایسه میکند.
محمد عبده نیز احتمال دیگری مطرح کرده است. به نظر او، مقصود امیرالمؤمنین علیهالسلام مقایسه وضعیت دوران خلیفه اول و خلیفه دوم است؛ یعنی یک بد رفت و بدتر از آن آمد. حضرت میخواهد بفرماید در زمان خلیفه اول، اوضاع آرامتر بود، اما پس از آمدن خلیفه دوم، شرایط بسیار بدتر شد.
ابنابیالحدید در اینجا سخنی گفته است که به نظر میرسد بسیار نادرست و دور از انصاف باشد. او میگوید امیرالمؤمنین علیهالسلام خلیفه اول را با خلیفه دوم مقایسه میکند، اما در نهایت میخواهد خلیفه دوم را تأیید کند و بگوید حکومت او منظمتر و بهتر بوده است؛ در حالی که حکومت خلیفه اول سست و بیسامان بوده است.
این برداشت با سخنان امیرالمؤمنین علیهالسلام سازگار نیست. حضرت قرار نیست از خلیفه دوم تعریف کند. مقصود حضرت همان است که در احتمال نخست بیان شد: من در کمال مشقت هستم و در دوران حکومت هر دوی آنان، فضا آکنده از تاریکی و ظلمت است.
تعجب از واگذاری خلافت
پس از این بیان، خود جملات بعدی امیرالمؤمنین علیهالسلام نیز مقصود حضرت را روشن میکند:
فَيَا عَجَبًا! بَيْنَا هُوَ يَسْتَقِيلُهَا فِي حَيَاتِهِ، إِذْ عَقَدَهَا لِآخَرَ بَعْدَ وَفَاتِهِ، لَشَدَّ مَا تَشَطَّرَا ضَرْعَيْهَا.
حضرت میفرماید: بسیار شگفت است! کسی که در زمان حیات خود پیوسته میگفت مرا از حکومت معاف کنید، پس از مرگش خلافت را برای دیگری واگذار کرد.
خلیفه اول بارها، حتی بر فراز منبر، میگفت: «أَقِيلُونِي وَلَسْتُ بِخَيْرِكُمْ»؛ یعنی حکومت را از من بگیرید، من بهترین شما نیستم. در حقیقت، خود او بارها اظهار میکرد که اهل حکومت نیست و توانایی اداره آن را ندارد.
با این حال، همان کسی که در زمان حیاتش چنین سخنانی میگفت، هنگام مرگ خلافت را برای دیگری قرار داد و وصیت کرد پس از او خلافت به شخص دیگری برسد.
حضرت در ادامه، خلافت را به شتری تشبیه میکند که چهار پستان دارد و هنگام دوشیدن، دو پستان آن را با هم و سپس دو پستان دیگر را میدوشند. مقصود این است که آن دو نفر خلافت را میان خود تقسیم کردند و هر کدام بخشی از آن را در اختیار گرفتند. تعبیر «لَشَدَّ مَا تَشَطَّرَا ضَرْعَيْهَا» یعنی با شدت، دو پستان خلافت را دوشیدند و آن را میان خود تقسیم کردند.
این سخن درباره همه خلفا مطرح است؛ زیرا آنان در مواردی اظهار عجز میکردند. اداره حکومت مسائل فراوانی دارد؛ هم مسائل علمی و هم مسائل قضایی، و حاکم باید توانایی رسیدگی به امور گوناگون را داشته باشد.
نمونهای از کمک امیرالمؤمنین علیهالسلام به خلفا
روزی مردی مست را که شراب نوشیده بود، نزد خلیفه اول آوردند. خلیفه گفت او را حد بزنید؛ زیرا شراب نوشیده و باید حد شرابخواری بر او جاری شود. خلیفه اول و دوم نیز در آنجا حضور داشتند.
خبر این ماجرا به امیرالمؤمنین علیهالسلام رسید. حضرت با سلمان بودند. وقتی گفتند میخواهند آن مرد را به سبب شرابخواری حد بزنند، حضرت فرمودند این کار را انجام ندهید؛ ابتدا بفرستید و تحقیق کنید که آیا در محل زندگی او، آیات حرمت شراب به گوشش رسیده است یا نه.
اگر آیات حرمت شراب برای او خوانده شده و از حرمت آن آگاه بوده و با این حال شراب نوشیده باشد، حد بر او جاری میشود. اما اگر از حکم حرمت شراب آگاه نبوده و آیات قرآن به گوشش نرسیده باشد، نمیتوان او را حد زد.
سلمان از حضرت پرسید: چرا نفرمودید او را حد نزنند؟ چرا فرمودید تحقیق کنند و ببینند آیات حرمت شراب به گوش او رسیده است یا نه؟
حضرت فرمودند میخواستم به آیه کریمه قرآن اشاره کنم تا آنان را راهنمایی کنم:
﴿ أَفَمَن يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَن يُتَّبَعَ أَمَّن لَّا يَهِدِّي إِلَّا أَن يُهْدَىٰ
﴾آیا کسی که به سوی حق هدایت میکند، سزاوارتر است که از او پیروی شود یا کسی که راه نمییابد، مگر آنکه خود هدایت شود؟
حضرت میخواستند به آنان بفهمانند که کسی که خود راهنمای حق نیست، چگونه میتواند دیگران را هدایت کند؟ شما اصلاً صلاحیت چنین کاری را ندارید. حضرت نمیخواستند صرفاً بگویند این شخص را حد نزنید؛ بلکه میخواستند بهگونهای آنان را متوجه کنند که وضعیت اساسی و جایگاهشان برای حکومت و قضاوت درست نیست.
بنابراین فرمودند تحقیق کنید تا روشن شود آیا آیات حرمت شراب به گوش او رسیده است یا نه. پس از تحقیق معلوم شد که آیات حرمت شراب اصلاً به گوش آن مرد نرسیده است؛ در نتیجه، از اجرای حد بر او صرفنظر کردند.
این نکته مهمی است که امیرالمؤمنین علیهالسلام در بسیاری از موارد به خلفا کمک میکردند. در مسائل قضایی و موارد گوناگون، حضرت آنان را راهنمایی میکردند تا به مردم ظلم نشود و حقی پایمال نگردد. درست است که امیرالمؤمنین علیهالسلام خودشان رنج میکشیدند و از وضعیت موجود ناراحت بودند، اما نمیخواستند به مردم ظلم شود یا کسی بیجهت آسیب ببیند.
همین موارد سبب شده است که برخی از اهلسنت بگویند امیرالمؤمنین علیهالسلام خلافت آنان را قبول داشته است؛ در حالی که کمک حضرت برای جلوگیری از ظلم به مردم بود، نه تأیید غصب خلافت.
از همینرو، در موارد متعددی خلیفه دوم به عجز خود اعتراف کرده است و بارها گفته است: «لَوْلَا عَلِيٌّ لَهَلَكَ عُمَرُ». این سخن تنها در یک مورد نقل نشده، بلکه بزرگان اهلسنت آن را در موارد مختلف آوردهاند و بیش از بیستوپنج مورد از این اعترافها نقل شده است.
در نتیجه، مقصود امیرالمؤمنین علیهالسلام این است که بسیار شگفت است؛ کسی که در زمان حیات خود پیوسته میگفت مرا از حکومت معاف کنید و من بهترین شما نیستم، پس از مرگش خلافت را برای دیگری قرار داد و خلافت همچون شتری میان آن دو تقسیم شد.
پس از پایان دوران خلیفه اول، نوبت به دوران خلیفه دوم میرسد؛ دورانی که خصوصیات و وضعیت آن در ادامه سخنان امیرالمؤمنین علیهالسلام بیان خواهد شد: «فَصَيَّرَهَا فِي حَوْزَةٍ خَشْنَاءَ».
وَصَلَّى اللهُ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.