خطبہ سوم
جلسه اول
کورس کی فہرست
پہلا خطبہ13 نشستیں
اس نشست کا آڈیو فارسی زبان میں ہے۔
یہ مواد ابھی اردو میں ترجمہ نہیں ہوا، اس لیے اپنی اصل زبان میں دکھایا جا رہا ہے۔
أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ، وَالصَّلَاةُ وَالسَّلَامُ عَلَى أَشْرَفِ الْأَنْبِيَاءِ وَالْمُرْسَلِينَ، حَبِيبِ قُلُوبِ الصَّادِقِينَ، أَبِيالْقَاسِمِ الْمُصْطَفَى مُحَمَّدٍ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَلَى أَهْلِ بَيْتِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ، وَاللَّعْنُ الدَّائِمُ عَلَى أَعْدَائِهِمْ أَجْمَعِينَ مِنَ الْآنِ إِلَى قِيَامِ يَوْمِ الدِّينِ.
معرفی خطبه شقشقیه
خطبه سوم نهجالبلاغه را میخوانیم. این جلسه، جلسه اول است. این خطبه همان خطبهای است که به خطبه شقشقیه معروف است.
أَمَا وَاللَّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَهَا فُلَانٌ، وَإِنَّهُ لَيَعْلَمُ أَنَّ مَحَلِّي مِنْهَا مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَى، يَنْحَدِرُ عَنِّي السَّيْلُ، وَلَا يَرْقَى إِلَيَّ الطَّيْرُ.
خطبه سوم نهجالبلاغه از مهمترین خطبههای نهجالبلاغه است و دو نام دارد. مباحثی که امروز مطرح میکنیم، عمدتاً مقدماتی است. انشاءالله شاید این خطبه را در حدود ده جلسه به پایان برسانیم.
وجه تسمیه خطبه شقشقیه
نام مشهور این خطبه، «خطبه شقشقیه» است. این نام به اعتبار جمله پایانی خطبه انتخاب شده است. هنگامی که ابنعباس از امیرالمؤمنین (ع) درخواست میکند سخنان خود را ادامه دهند، حضرت میفرمایند:
تِلْكَ شِقْشِقَةٌ هَدَرَتْ، ثُمَّ قَرَّتْ.
بنابراین، نام نخست خطبه به اعتبار همین جمله پایانی است.
«شقشقه» در لغت به معنای نوعی شش است. شتر هنگامی که به هیجان میآید، خشمگین میشود یا نفسنفس میزند، چیزی مانند بادکنک در دهانش بالا میآید و پس از آنکه آرام گرفت، فروکش میکند و پایین میرود. به این حالت «شقشقه» میگویند.
بنابراین، شقشقه همان چیزی است که در حالت خشم و هیجان از درون شتر بیرون میآید و پس از فروکش کردن حالت خشم، دوباره پایین میرود. حضرت میفرمایند این سخنان، آتش درونی و سوز دل بود که از درون خارج شد و سپس آرام گرفت؛ ازاینرو دیگر کلام خود را ادامه نمیدهند.
نام دیگر خطبه
نام دیگر این خطبه «مقمصه» است. این نام به اعتبار کلمهای است که در ابتدای خطبه آمده است:
«لَقَدْ تَقَمَّصَهَا».
«تقمص» از ماده «قمیص» گرفته شده است. قمیص در زبان عربی به معنای لباس و پیراهن است. چون در ابتدای خطبه کلمه «تقمصها» آمده، این خطبه را «مقمصه» نیز نامیدهاند.
پس این خطبه دو نام دارد که نام مشهورتر آن «شقشقیه» است.
اهمیت خطبه شقشقیه
همه کسانی که نهجالبلاغه را شرح کردهاند، این خطبه را نیز بهتفصیل شرح کردهاند. افزون بر این، بسیاری از نویسندگان، فقط همین خطبه را بهصورت مستقل شرح کردهاند و برای آن کتابی کامل نوشتهاند؛ مانند محمدرضا حکیمی و علامه حلی. کتاب «آه سوزان» نیز ترجمه و شرح همین خطبه است.
«شقشقه» به معنای همان آتش دل است و تعبیر فارسی آن را میتوان «آه سوزان» دانست. خطبههای دیگر نهجالبلاغه کمتر بهصورت مستقل شرح شدهاند، اما درباره این خطبه، خارج از شروح عمومی نهجالبلاغه، شروح مستقل فراوانی نوشته شده است. این مسئله نشاندهنده اهمیت این خطبه است.
زمان ایراد خطبه
این خطبه در پایان سال سیوهشت هجری یا اوایل سال سیونه هجری ایراد شده است؛ یعنی تقریباً یک سال پیش از شهادت امیرالمؤمنین (ع).
علت ایراد خطبه
این خطبه در پاسخ به پرسش شخصی از امیرالمؤمنین (ع) ایراد شده است. آن شخص از حضرت میپرسد:
«لِمَ أَبْطَأْتَ فِي هَذَا الْأَمْرِ؟»
ای امیرالمؤمنین، چرا در پذیرش خلافت تأخیر کردید؟ چرا خلافت را با این تأخیر پذیرفتید؟
حضرت بلافاصله پاسخ میدهند. برخلاف بسیاری از خطبهها که با حمد و ستایش خداوند آغاز میشوند، امیرالمؤمنین (ع) در اینجا مستقیماً به پاسخ سؤال میپردازند و سخن خود را با این عبارت آغاز میکنند:
«أَمَا وَاللَّهِ».
یعنی به خدا قسم. این آغاز، نشاندهنده شدت ناراحتی و سوز درونی حضرت است.
موضوعات اصلی خطبه
محتوای خطبه به خلافت خلیفه اول، دوران خلافت خلیفه دوم، خلافت خلیفه سوم و سپس رسیدن نوبت خلافت به خود امیرالمؤمنین (ع) مربوط است. در واقع، موضوع خطبه، خلافت خلفاست و جریان پذیرش خلافت امیرالمؤمنین (ع) نیز در ادامه مطرح میشود.
با دقت در جزئیاتی که امیرالمؤمنین (ع) بیان میکنند، انسان درمییابد که حضرت چه اندازه مظلوم بودهاند. خطبه شقشقیه نماد مظلومیت امیرالمؤمنین (ع) و بیانگر دلایل سکوت ایشان در طول آن سالهاست. بسیاری از این مسائل در همین خطبه روشن میشود.
از سوی دیگر، این خطبه نقد خلفای سهگانه پیش از امیرالمؤمنین (ع) است و به اشکالات و ایرادهای عملکرد آنان اشاره میکند. به همین دلیل، برخی از علمای اهلسنت تلاش کردهاند اشکالاتی به این خطبه وارد کنند. بعضی گفتهاند این خطبه مربوط به امیرالمؤمنین (ع) نیست و ابنعباس آن را ساخته است؛ زیرا محتوای خطبه، خلفا را نقد میکند و جایگاه آنان را زیر سؤال میبرد.
بااینحال، عالمان منصف و محققان اهلسنت اعتراف کردهاند که این کلمات، سخنان خود امیرالمؤمنین (ع) است. ممکن است آنان برای چرایی بیان این مطالب از سوی حضرت، توجیهات خاصی ارائه کنند، اما اصل انتساب خطبه به امیرالمؤمنین (ع) را پذیرفتهاند.
ابنابیالحدید از استاد خود و او نیز از استاد خویش نقل میکند که بسیاری گفتهاند این خطبه از امیرالمؤمنین (ع) نیست. اما سپس پاسخ میدهد که این خطبه را در کتابهایی دیدهاند که دویست سال پیش از سید رضی نوشته شدهاند. بنابراین، این خطبه ارتباطی با سید رضی ندارد تا کسی بگوید سید رضی آن را ساخته یا از خود نوشته است.
افزون بر این، سید رضی کجا و این کلمات، فصاحت، بلاغت و معانی بلند کجا؟ بنابراین، نخست آنکه این خطبه در کتابهای معتبر و مهم، پیش از تدوین نهجالبلاغه وجود داشته است و دوم آنکه این سخنان از نظر فصاحت و بلاغت، بهروشنی نشان میدهد که از امیرالمؤمنین (ع) است.
خلافت پس از پیامبر (ص)
خطبه شقشقیه در واقع شکایت امیرالمؤمنین (ع) از خلفاست. میدانیم که خلافت پس از بیستوپنج سال در اختیار امیرالمؤمنین (ع) قرار گرفت:
- خلیفه اول حدود دو سال و سه ماه خلافت کرد.
- خلیفه دوم ده سال خلافت کرد.
- خلیفه سوم حدود سیزده سال خلافت کرد.
مجموع این مدت تقریباً بیستوپنج سال میشود و امیرالمؤمنین (ع) در این مدت صبر کردند تا خلافت به ایشان برسد.
از نظر علمی و عقلی، در اسلام عنوان اصلی «خلافت» نیست، بلکه «امامت» است. این عنوان خلافت را آنان مطرح کردند. برخی از بزرگان اهلسنت نیز کتابهایی نوشتهاند که مضمون آن، تبدیل خلافت به سلطنت است؛ یعنی آنان خود را سلطان کردند.
پیامبر بزرگوار اسلام (ص) در موقعیتها و زمانهای مختلف، مسئله امامت و وصایت امیرالمؤمنین (ع) را مطرح کرده بودند. مهمترینِ این موارد، واقعه غدیر خم است. آیات فراوانی نیز در قرآن درباره این مسئله وجود دارد. همان کسانی که بعداً مسیر خلافت را تغییر دادند، در غدیر به امیرالمؤمنین (ع) تبریک گفتند و با ایشان بیعت کردند.
اما هنگامی که پیامبر بزرگوار اسلام، حضرت محمد (ص)، در بستر احتضار بودند و وصی ایشان، امیرالمؤمنین (ع)، در کنار بسترشان حضور داشت، عدهای به سقیفه بنیساعده رفتند تا برای پیامبر جانشین تعیین کنند؛ درحالیکه پیامبر (ص) جانشین خود را تعیین کرده بود و مردم نیز با امیرالمؤمنین (ع) بیعت و به ایشان تبریک گفته بودند.
خلیفه اول از طریق سقیفه بنیساعده روی کار آمد. خلیفه دوم با جانشینی و وصیت خلیفه اول به خلافت رسید. خلیفه سوم نیز از طریق شورایی که خلیفه دوم تشکیل داد، روی کار آمد. امیرالمؤمنین (ع) نیز با هجوم و خواست عمومی مردم به خلافت رسیدند. این چهار شیوه را باید درباره چگونگی رسیدن آنان به جایگاه خلافت در نظر داشت:
- خلیفه اول از طریق سقیفه بنیساعده.
- خلیفه دوم با وصیت و جانشینی خلیفه اول.
- خلیفه سوم از طریق شورایی که خلیفه دوم تشکیل داد.
- امیرالمؤمنین (ع) با هجوم و خواست عمومی مردم.
سقیفه بنیساعده
سقیفه بنیساعده در مدینه قرار دارد و کسانی که به مدینه مشرف شده باشند، آن را دیدهاند. «سقیفه» به معنای سایهبان یا سقف است. بنیساعده از انصار بودند و آنجا محل نشست و شورای آنان بود؛ یعنی در آنجا گرد هم میآمدند و مشورت میکردند.
مسلمانان در آن زمان به دو گروه مهاجرین و انصار تقسیم میشدند. مهاجرین کسانی بودند که از مکه به مدینه هجرت کرده بودند. خلیفه اول، دوم و سوم نیز از مهاجرین بودند.
انصار کسانی بودند که در مدینه حضور داشتند و از پیامبر (ص) و مهاجرین استقبال کردند، به آنان خانه دادند، پذیرایی کردند و به پیامبر و مسلمانان یاری رساندند.
در زمانی که پیامبر (ص) در بستر احتضار بودند و امیرالمؤمنین (ع) نیز در کنار ایشان حضور داشتند، انصار در سقیفه جمع شدند تا برای پیامبر جانشینی تعیین کنند. آنان میدانستند که گروهی از مهاجرین درصددند جانشین پیامبر از میان خودشان باشد. ازاینرو انصار گفتند ما نیز برای خودمان کسی را انتخاب میکنیم و اجازه نمیدهیم مهاجرین بهتنهایی این کار را انجام دهند.
رئیس انصار، سعد بن عباده، بیمار بود. او را نیز به سقیفه آوردند تا بهعنوان رئیس خود انتخاب کنند. در آغاز، خلیفه اول و دوم در جلسه حضور نداشتند. سپس خلیفه دوم نزد خلیفه اول رفت و گفت: تو در خانه نشستهای، درحالیکه انصار در سقیفه جمع شدهاند. آن دو با یکدیگر به سقیفه رفتند.
انصار درصدد بودند رئیس خود، یعنی سعد بن عباده، را بهعنوان خلیفه تعیین کنند. در آنجا خلیفه اول سخنرانی کرد و خلیفه دوم نیز سخن گفت. خلیفه دوم در واقع بازوی خلیفه اول بود و اگر او نبود، خلیفه اول کاری از پیش نمیبرد. ابنابیالحدید نیز درباره نقش خلیفه دوم در پیش بردن کارهای خلیفه اول مطالبی بیان میکند.
خلیفه اول سخنان خود را با مدح و ستایش انصار آغاز کرد و گفت: شما انسانهای خوبی هستید، به پیامبر کمک کردهاید و در کنار ایشان بودهاید؛ اما خلافت باید در میان مهاجرین باشد و انصار نمیتوانند خلیفه شوند. مهاجرین کسانی هستند که با پیامبر نسبت دارند و از ابتدا در مکه در کنار ایشان بودهاند.
پس از آن، فضیلتهای مهاجرین را مطرح کرد و گفت خلافت باید از میان آنان انتخاب شود. سپس برای ایجاد اختلاف میان انصار گفت: شما دو قبیله هستید؛ اگر همه متحد و یکدست بودید، مسئلهای نبود، اما انصار از دو قبیله اوس و خزرج تشکیل شدهاند. اگر خلیفه از اوس انتخاب شود، خزرجیها ناراضی میشوند و اگر از خزرج انتخاب شود، اوسیها اعتراض میکنند.
به این ترتیب، صحنه را چنان ترسیم کردند که گویا اگر خلیفه از میان انصار انتخاب شود، جنگ و اختلاف پدید میآید. سرانجام خلیفه دوم دست خلیفه اول را گرفت تا با او بیعت کند. خلیفه اول نیز دست خلیفه دوم را گرفت و در نهایت، به این دلیل که خلیفه اول سالخوردهتر بود، با او بیعت کردند و دیگران را نیز به این بیعت وادار کردند.
گروهی که در این جریان به آنان کمک کرد تا نیرو بگیرند و بیعت را پیش ببرند، قبیله بنیسلیم بود. در آن زمان، روستاییان و مردم آبادیها معمولاً ماهی یکبار به شهر میآمدند تا مایحتاج خود را تهیه کنند و به روستا ببرند. قبیله بنیسلیم نیز در همان زمان برای خرید آذوقه آمده بودند.
خلیفه دوم سراغ آنان رفت و گفت: بیایید با فلانی بیعت کنید. سپس به آنان کمک اقتصادی کرد و هزینههایشان را پرداخت. به این ترتیب، این روستاییان و افراد قبیله بنیسلیم را که قبیلهای مهم بودند، به بیعت وادار کرد.
با جنگ و درگیری و هیاهو، سرانجام هرکس را که حاضر به بیعت نبود، به بیعت با خلیفه اول وادار کردند و کار بیعت با قبیله بنیسلیم و دیگران به پایان رسید. بدینترتیب، خلافت اول از طریق سقیفه و با غوغا و جنجال شکل گرفت.
تعبیر امیرالمؤمنین (ع) درباره خلافت اول
امیرالمؤمنین (ع) میفرمایند:
أَمَا وَاللَّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَهَا فُلَانٌ، وَإِنَّهُ لَيَعْلَمُ أَنَّ مَحَلِّي مِنْهَا مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَى، يَنْحَدِرُ عَنِّي السَّيْلُ، وَلَا يَرْقَى إِلَيَّ الطَّيْرُ.
حضرت میفرمایند: به خدا قسم، فلانی خلافت را مانند لباس و پیراهن، به زور بر تن خود پوشید. «تقمّص» به معنای پوشیدن لباس تنگ و نامتناسب است؛ لباسی که انسان آن را بهسختی بر تن میکند. این تعبیر، کنایه و استعارهای سرشار از فصاحت و بلاغت است. حضرت میفرمایند فلانی خلافتی را که شایستگی آن را نداشت، به زور گرفت و بر تن خود کرد.
حضرت در اینجا نام او را نمیآورند و تعبیر «فلان» را به کار میبرند. در برخی نسخههای نهجالبلاغه نیز به جای «فلان»، تعبیر «ابن ابیقحافه» آمده است. هر دو تعبیر معنا دارد.
وقتی کسی را مجهول میدانیم یا نمیخواهیم نامش را ببریم، در فارسی و عربی میگوییم «فلان» یا «فلانی». گاهی نیز این تعبیر برای تحقیر به کار میرود. بنابراین، «فلان» در اینجا هم کنایه از مجهول بودن است و هم نشان میدهد که حضرت حتی ارزش آوردن نام او را نمیدانند. امیرالمؤمنین (ع) در این تعبیر، نام هیچیک از خلفای سهگانه را نمیآورند؛ این خود نوعی تحقیر و بیارزش دانستن آنان است.
کلمه «فلان» یکبار نیز در قرآن کریم آمده است:
﴿ يَا وَيْلَتَىٰ لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلَانًا خَلِيلًا ﴾ای وای بر من! ای کاش فلانی را دوست خود انتخاب نکرده بودم.
این آیه اهمیت دوستیابی را نشان میدهد. انسان باید هم برای خودش و هم برای فرزندانش درباره انتخاب دوست برنامهریزی داشته باشد. این مسئله بخشی از برنامه تربیتی انسان است.
اهمیت انتخاب دوست
اگر انسان میخواهد فرزندش اهل تحصیل و درس خواندن باشد، باید از همان ابتدا درباره دوستان او دقت کند. باید دوستان فرزندش را بشناسد و درباره آنها برنامه داشته باشد، زیرا بیشتر انحرافها از طریق دوستان پدید میآید. کودک از محیط دبستان وارد مراحل بالاتر میشود و هرچه پیش میرود، کنترل خود او دشوارتر میشود؛ چه رسد به اینکه بخواهیم دوستانش را نیز کنترل کنیم. اما اگر انسان از ابتدا مراقب فرزند و دوستان او باشد، میتواند به او جهت بدهد؛ به او بگوید با فلانی دوست باش و از فلانی فاصله بگیر.
اگر انسان از ابتدا مراقبت کند، همان چیزی که مطلوب اوست شکل میگیرد. ما معمولاً در این زمینه کوتاهی میکنیم. فرزندمان را در مدرسه میگذاریم و میگوییم: «هرچه شد، شد؛ خودش میداند، معلم دارد.» در حالی که این کار خطرناک است.
ما درباره معاشرت و دوستیابی آدابی داریم. در روایات، ملاکهایی برای انتخاب دوست بیان شده است؛ از جمله اینکه دوست انسان:
- با دیدنش، انسان به یاد خدا بیفتد.
- مجالست و همنشینی با او، انسان را به یاد آخرت بیندازد.
- گفتوگو با او موجب افزایش علم و رشد فکری انسان شود.
نشستوبرخاست با دوست نباید تنها به صحبتهای متفرقه و بیفایده بگذرد. دوست باید موجب رشد انسان، افزایش علم او و توجه بیشترش به آخرت شود. اینها ملاکهای مهم دوستیابی هستند.
در آیه، انسان میگوید: ای کاش فلانی را دوست خود انتخاب نکرده بودم. همچنین میگوید: ای کاش مسیر رسول را انتخاب کرده بودم. رسول یعنی فرستاده؛ و در اینجا میتواند اشاره به پیامبر خدا باشد. ای کاش من مسیر پیامبر را انتخاب میکردم، نه مسیر فلانی و خلفا را.
انسان باید برای دوستی، افرادی را انتخاب کند که او را به گمراهی و ضلالت نکشانند؛ افرادی که ریشه، شخصیت و اصالت داشته باشند. این مسئله بسیار مهم است.
تعبیر «ابن ابیقحافه»
تعبیر دوم امیرالمؤمنین (ع)، «ابن ابیقحافه» است؛ یعنی پسر ابیقحافه. این تعبیر نیز نوعی تحقیر است. همانگونه که تعبیر «فلان» تحقیرآمیز بود، تعبیر «ابن ابیقحافه» نیز چنین معنایی دارد.
برای شناخت این تعبیر، باید به تاریخ مراجعه کنیم. ابیقحافه، پدر خلیفه اول، خدمتکار شخصی فردی به نام ابنجدعان بود. ابنجدعان ظاهراً پسرعموی ابیقحافه و در دوران جاهلیت بسیار ثروتمند بود. مورخان، از جمله مورخان اهلسنت، نوشتهاند که ابنجدعان ثروت خود را از بردهفروشی به دست میآورد و به چنین کسی در زبان عربی «نخّاس» میگفتند.
ابیقحافه خدمتکار او بود. ابنجدعان سفره بسیار گستردهای داشت و سفرهاش در میان مردم مشهور بود. برخی نیز برای تنزیه و پاک جلوه دادن او، از این سفره و مهماننوازیاش تعریف کردهاند؛ اما وقتی انسان به گزارشهای تاریخی با دقت نگاه میکند، میبیند که ثروت ابنجدعان از بردهفروشی به دست میآمد.
او زنان بسیاری را در حرمسرای خود گرد آورده بود. این زنان از مردان پذیرایی میکردند و از این راه فرزندانی به دنیا میآمدند. سپس همین فرزندان را بزرگ میکردند و به عنوان برده میفروختند. بردهفروشی همیشه به این صورت نبود که از کشوری دیگر جنگی رخ دهد و عدهای را اسیر کنند و بعد بفروشند؛ گاهی این فرزندان را که از راه نامشروع به دنیا آمده بودند، بزرگ میکردند و به عنوان برده میفروختند. عمرو عاص نیز از جمله افرادی بود که به این خاندان نسبت داده شده است.
کار ابیقحافه این بود که مردم را به سفره ابنجدعان دعوت کند و در کنار سفره بایستد و مگسها را دور کند. امیرالمؤمنین (ع) در یکی از تعبیرات خود، خلیفه اول را «ابن أبیذُباب» مینامند؛ یعنی فرزند کسی که مگسها را از سفره دور میکرد.
این تعبیرها تحقیرآمیز است. حضرت میفرمایند تو فرزند کسی هستی که برای خودش هویت و شخصیتی نداشت. خلافت علم، اهلیت، قابلیت و شرایط لازم میخواهد؛ اما تو هیچیک از اینها را نداری. با این حال، آمدهای و لباسی را که اندازه تو نیست، به زور بر تن خود کردهای.
بنابراین، دو تعبیر امیرالمؤمنین (ع)، یعنی «فلان» و «ابن ابیقحافه»، هم کنایه و استعارهاند و هم نوعی تحقیر طرف مقابل را در خود دارند.
جایگاه امیرالمؤمنین (ع) نسبت به خلافت
وَإِنَّهُ لَيَعْلَمُ أَنَّ مَحَلِّي مِنَ الْخِلَافَةِ مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَى.
آن لباس خلافت برای تن او ساخته نشده بود؛ خلافت زیبنده او نبود و قابلیت و اهلیت آن را نداشت. با این حال، به زور آن را بر تن خود کرد. حضرت میفرمایند او در عین حال که یقین داشت جایگاه من نسبت به خلافت، مانند جایگاه محور نسبت به آسیاب است، خلافت را به زور بر تن خود کرد.
آسیاب از دو سنگ تشکیل میشود که روی یکدیگر قرار میگیرند. در وسط آنها میلهای به عنوان محور وجود دارد. اگر آن محور نباشد، سنگ آسیاب نمیتواند حرکت کند و آسیاب اصلاً گردش نخواهد داشت. امیرالمؤمنین (ع) میفرمایند نقش من نسبت به خلافت، نقش همان محور آسیاب است.
يَنْحَدِرُ عَنِّي السَّيْلُ، وَلَا يَرْقَى إِلَيَّ الطَّيْرُ.
حضرت میفرمایند: از من سیل سرازیر میشود و پرنده نمیتواند به جایگاه من برسد.
قله کوهی بلند را در نظر بگیرید که برف و باران در آنجا جمع میشود. نزولات الهی ابتدا بر قله کوه میبارد و سپس بهتدریج آب میشود و به صورت سیل و جریان آب در مزارع و سرزمینهای مختلف پخش میگردد. حضرت میفرمایند من قله کوهم و برکات الهی از این قله سرازیر میشود.
هیچ پرندهای نیز توان پرواز تا چنین قلهای را ندارد. پرندگان شکاری ممکن است بسیار بالا پرواز کنند و به قلههای معمولی برسند، اما به بلندترین قلهها، مانند قلههای بزرگ کوهستانی، نمیتوانند دست پیدا کنند. حضرت میفرمایند هیچکس از نظر علمی و فکری توان پرواز تا جایگاه من را ندارد.
امیرالمؤمنین (ع) محور اصلی خلافت است. خلافت، شعبهای از امامت است. کسی که امام است، خلیفه و حاکم نیز هست. اینها از یکدیگر جداشدنی نیستند. امامت امیرالمؤمنین (ع) را خداوند و پیامبر اسلام (ص) تعیین کرده بودند و جانشینی ایشان نیز مشخص بود.
اما آنان جانشینی پیامبر (ص) را از امامت جدا کردند تا حکومت به سلطنت یا حکومتی دلخواه تبدیل شود؛ نه حکومتی که پیامبر (ص) معرفی کرده بود. حکومتی که پیامبر (ص) معرفی کرد، تنها شایسته کسی است که معصوم باشد و چنین کسی را فقط خداوند میتواند تعیین کند. اینگونه نیست که عدهای بنشینند و با یکدیگر درباره تعیین امام تصمیم بگیرند.
آنان در برابر خداوند، پیامبر (ص)، نص صریح آیات و سخنان پیامبر (ص) نشستند و فردی را انتخاب کردند و بر جایگاه خلافت قرار دادند.
کنارهگیری امیرالمؤمنین (ع)
فَسَدَلْتُ دُونَهَا ثَوْبًا، وَطَوَيْتُ عَنْهَا كَشْحًا.
حضرت میفرمایند: من لباس خلافت را رها کردم و از آن کناره گرفتم. «ثوب» یعنی لباس، و «سدل» یعنی رها کردن. یعنی دنباله لباس خلافت را رها کردم تا آن شخص بتواند آن را بر تن خود کند. خلافت شایسته او نبود و قابلیت، اهلیت و استعداد آن را نداشت؛ اما من کنار کشیدم.
آنگاه امیرالمؤمنین (ع) شروع به اندیشیدن کردند:
وَطَفِقْتُ أَرْتَئِي.
یعنی شروع کردم به فکر کردن و اندیشیدن که اکنون وظیفه من چیست. آیا در برابر آنان قیام کنم؟ در اینجا دو راه بیشتر وجود نداشت: یک راه این بود که در مقابل آنان قیام کنم.
راه دیگر این بود که سکوت کنم. امیرالمؤمنین (ع) میفرمایند:
أَرْتَئِي بَيْنَ أَنْ أَصُولَ بِيَدٍ جَذَّاءَ، أَوْ أَصْبِرَ عَلَى طَخْيَةٍ عَمْيَاءَ.
یعنی شروع کردم به اندیشیدن که آیا قیام کنم یا صبر پیشه سازم. «أَصُول» یعنی قیام کردن. حضرت میفرمایند: آیا با دست شکسته و بریده قیام کنم؟ «جَذْع» یعنی شکسته و قطعشده.
من که هیچ یاری نداشتم، چگونه میتوانستم بهتنهایی قیام کنم؟ انسان برای قیام، یار و یاور میخواهد. با دست خالی و شکسته نمیتوان قیام کرد. منظور از «دست شکسته» این است که من کسی را نداشتم؛ زیرا یاران، دست و بازوی انساناند.
راه دیگر این بود که صبر کنم: «أَوْ أَصْبِرَ عَلَى طَخْيَةٍ عَمْيَاءَ». یعنی بر تاریکی محض صبر کنم. «طَخْیَه» به معنای تاریکی است. گاهی در تاریکی، روشنایی مختصری وجود دارد که راه را نشان میدهد؛ اما اگر تاریکی مطلق باشد و هیچ روشنایی در آن نباشد، به آن «طَخْیَة عَمْیاء» میگویند؛ یعنی تاریکی کور.
امیرالمؤمنین (ع) میفرمایند: شروع کردم به اندیشیدن که چه باید بکنم. بیش از دو راه نداشتم: یا با دست خالی و بدون هیچ یاوری قیام کنم، یا بر این تاریکی محض صبر پیشه سازم.
در نتیجه، امیرالمؤمنین (ع) به اینجا رسیدند که سکوت و صبر کردن بهتر است. سپس میفرمایند که من صبر کردم و دلایل صبر خود را نیز بیان میکنند که انشاءالله در جلسه آینده به آن اشاره خواهیم کرد.
صلّی الله علی محمد و آل محمد.