الانتقال إلى المحتوى الرئيسي
الأستاذعلي إيماني

الخطبة الثالثة

جلسه سوم

فهرس الدورة

استمع إلى الجلسة

0:0046:01

التسجيل الصوتي لهذه الجلسة باللغة الفارسية.

لم يُترجم هذا المحتوى إلى هذه اللغة بعد، ويُعرض بلغته الأصلية.

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

الحمد لله رب العالمين، والصلاة والسلام على أشرف الأنبياء والمرسلين، حبيب قلوب الصادقين، أبي‌القاسم المصطفى محمد. اللهم صلّ على محمد وآل محمد وعلى أهل بيته الطيبين الطاهرين، واللعن الدائم على أعدائهم أجمعين.

ادامه خطبه شقشقیه

در جلسه سوم شرح خطبه سوم نهج‌البلاغه، خطبه شقشقیه، به این بخش رسیدیم:

فَصَيَّرَهَا فِي حَوْزَةٍ خَشْنَاءَ، يَغْلُظُ كَلْمُهَا، وَيَخْشَنُ مَسُّهَا، وَيَكْثُرُ الْعِثَارُ فِيهَا، وَالاعْتِذَارُ مِنْهَا.

نهج‌البلاغه، خطبه ۳

در جلسه قبل درباره انتقادات و اشکالاتی که امیرالمؤمنین علیه‌السلام نسبت به خلیفه اول بیان فرمودند، سخن گفتیم. اشکال اول این بود که او با اینکه می‌دانست خلافت حق او نیست، اهلیت خلافت را ندارد و حق خلافت از آنِ امیرالمؤمنین علیه‌السلام است، خلافت را غصب کرد. این کار از طریق صحیفه و برنامه‌ای که در صحیفه تنظیم کرده بودند، انجام شد که اجمال آن را عرض کردیم.

اشکال دوم این بود که خود او نیز در دوران خلافتش بارها اعتراف می‌کرد و می‌گفت: «عَقِّلونی»؛ یعنی خلافت را از من بگیرید. بااین‌حال، تا لحظه مرگ خلافت را به کسی واگذار نکرد، مگر اینکه در پایان آن را به خلیفه دوم سپرد.

اشکال سوم این بود که خلیفه اول و خلیفه دوم، هر دو با یکدیگر از خلافت استفاده کردند و خلافت را وسیله بهره‌برداری خود قرار دادند.

اشکال چهارم این بود که اگر خلافت را غصب کردید، چرا می‌خواستید با زور از همه مردم بیعت بگیرید؟ آنان به دنبال این بودند که به اجبار از همه بیعت بگیرند. به همین دلیل چند بار به خانه حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها رفتند تا امیرالمؤمنین علیه‌السلام را به زور برای بیعت ببرند. عرض کردیم که چهار مرتبه به این خانه مراجعه کردند و یکی از این موارد، همان مرتبه‌ای بود که خانه را آتش زدند.

خود خلیفه اول نیز در لحظه وفاتش از این کار اظهار تأسف می‌کرد و می‌گفت:

يَا لَيْتَنِي تَرَكْتُ بَيْتَ عَلِيٍّ.

ابوبکر

ای کاش به خانه علی حمله نمی‌کردم و به سراغ آن خانه نمی‌رفتم. یکی از تأسف‌هایی که در لحظه مرگ داشت، همین بود.

این‌ها اشکالاتی بود که نسبت به عملکرد خلیفه اول وجود داشت. با وجود همه این اشکالات، امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌فرمایند:

فَصَبَرْتُ وَفِي الْعَيْنِ قَذًى، وَفِي الْحَلْقِ شَجًا.

من صبر کردم؛ درحالی‌که خار در چشم و استخوان در گلو داشتم.

دلیل صبر امیرالمؤمنین علیه‌السلام

دلیل صبر امیرالمؤمنین علیه‌السلام روشن بود. حضرت همیشه اسلام را بر احقاق حق شخصی خود مقدم می‌دانستند. درست است که حق امیرالمؤمنین علیه‌السلام غصب شده بود، اما برای حضرت، حفظ اسلام از احقاق حق شخصی مهم‌تر بود.

از یک طرف، همان‌طور که عرض کردیم، امیرالمؤمنین علیه‌السلام یار و یاوری نداشتند. حضرت در خطبه بیست‌وششم نهج‌البلاغه نیز به این مسئله اشاره می‌فرمایند. در همین خطبه نیز می‌فرمایند که با دست شکسته نمی‌توانستم کاری انجام دهم و کسی را نداشتم که در این قیام به من کمک کند.

از طرف دیگر، قیام در چنین شرایطی خطرهای بزرگی به دنبال داشت. چند خطر مهم وجود داشت که باعث شد امام علیه‌السلام صبر را ترجیح دهند.

بسیاری منتظر بودند که پیامبر اکرم (ص) از دنیا برود و فاتحه اسلام را بخوانند. آنان در زمان حیات پیامبر تبلیغ می‌کردند که پیامبر فرزند پسر ندارد و کسی نیست که پس از او جایگاهش را ادامه دهد. در همین زمینه می‌گفتند با از دنیا رفتن پیامبر، همه‌چیز تمام می‌شود. خداوند در پاسخ به این تبلیغات فرمود:

﴿

إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ ۝ فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ

﴾
سوره کوثر، آیات ۱ تا ۲

آنان به این امید بودند که با وفات پیامبر، اسلام از بین برود. از یک طرف منافقانی که در میان مسلمانان بودند، از طرف دیگر یهودیان و مسیحیان، و از طرف دیگر اهل رِدّه، همگی منتظر بودند که با فوت پیامبر ضربه‌ای وارد کنند و همه‌چیز را از بین ببرند.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام از این خطرها آگاه بودند. بنابراین، برای حفظ اسلام از احقاق حق خود گذشتند. حضرت می‌دانستند که این افراد شایستگی خلافت را ندارند و خود آنان نیز می‌دانستند که شایسته خلافت نیستند، اما امیرالمؤمنین علیه‌السلام سکوت کردند؛ زیرا اسلام نوپا بود و باید به هر شکلی که ممکن است باقی بماند و از بین نرود.

جنگ‌های اهل رِدّه

همین‌طور هم شد. بلافاصله پس از اینکه ابوبکر خلافت را به دست گرفت، اهل رِدّه حرکت خود را آغاز کردند. جنگ‌های خلیفه اول با اهل رِدّه، یعنی مرتدها، شروع شد. عده زیادی به‌محض اینکه ابوبکر خلیفه شد، اسلام را رها کردند و از اسلام برگشتند. به این افراد اهل رِدّه یا مرتد گفته می‌شد.

مرتدها چند گروه بودند:

  • گروهی از قبایل مختلف ادعای پیامبری کردند؛ مانند مُسَیْلَمَه کذّاب که ادعای پیامبری کرد.
  • زنی نیز ادعای پیامبری کرد.
  • طلحه نیز ادعای پیامبری کرد.
  • گروهی می‌گفتند ما اسلام را قبول داریم، اما زکات را قبول نداریم.
  • گروهی نیز خود ابوبکر را به‌عنوان حاکم قبول نداشتند.

ابوبکر روی مسئله زکات تأکید زیادی داشت و می‌گفت هرکس زکات ندهد، از اسلام خارج است. به همین دلیل، بسیاری از جنگ‌هایی که او انجام داد، با همین اهل رِدّه بود؛ چه کسانی که از اسلام برگشته بودند، چه کسانی که زکات نمی‌دادند و چه کسانی که خود ابوبکر را قبول نداشتند.

جنگ‌های اهل رِدّه متعدد بود و ابوبکر پنج یا شش جنگ با آنان انجام داد. برخورد او با این افراد نیز به‌گونه‌ای نبود که مورد قبول همه باشد. در بسیاری از این جنگ‌ها خالد بن ولید را فرستاد و خالد بن ولید جنایت‌های عجیبی انجام داد؛ از جمله اصحاب را به بهانه نپرداختن زکات کشت و سپس با همسران آنان رفتارهای ناشایست کرد.

به همین دلیل، میان اصحاب درباره خالد بن ولید درگیری و اختلاف به وجود آمد. بسیاری از اهل‌سنت نیز به‌خاطر همین جنگ‌های اهل رِدّه و نحوه برخورد خلیفه اول با آنان، با خلیفه اول مخالفت کردند.

پس امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌دانستند که اگر قیام کنند، از یک طرف در میان بنی‌هاشم کسی را ندارند که برای قیام به ایشان کمک کند و از طرف دیگر، قیام در آن شرایط خطرهای بزرگی برای اسلام به وجود می‌آورد. بنابراین سکوت کردند؛ هرچند این سکوت برای حضرت بسیار سخت بود.

واگذاری خلافت به خلیفه دوم

خلیفه اول سرانجام سه سال حکومت کرد و مدت حکومتش کوتاه بود. پس از آن، از دنیا رفت و خلافت را به خلیفه دوم واگذار کرد.

مَضَى الْأَوَّلُ لِسَبِيلِهِ، فَصَيَّرَهَا فِي حَوْزَةٍ خَشْنَاءَ.

«فَصَيَّرَهَا» یعنی خلیفه اول، هنگامی که از دنیا رفت، خلافت را در اختیار چه کسی قرار داد؟ آن را در اختیار خلیفه دوم گذاشت؛ یعنی در اختیار شخصی قرار داد که مجموعه صفاتش با تعبیر «حَوْزَةٍ خَشْنَاءَ» بیان شده است.

«حَوْزَةٍ خَشْنَاءَ» یعنی حوزه‌ای خشن و سخت. امیرالمؤمنین علیه‌السلام در ادامه، چهار ویژگی برای این حوزه و صاحب آن بیان می‌فرمایند:

۱. «يَغْلُظُ كَلْمُهَا»

۲. «وَيَخْشَنُ مَسُّهَا»

۳. «وَيَكْثُرُ الْعِثَارُ فِيهَا»

۴. «وَالاعْتِذَارُ مِنْهَا»

بنابراین، مجموعه صفات خلیفه دوم این بود که بسیار تندخو، خشن و بداخلاق بود.

خداوند درباره اخلاق پیامبر اکرم (ص) می‌فرماید:

﴿

فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ ۖ وَلَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ ۖ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ ۖ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ ۚ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ

﴾
سوره آل‌عمران، آیه ۱۵۹

اگر پیامبر اندکی تندخو و سخت‌دل بود، مردم از اطراف او پراکنده می‌شدند؛ اما پیامبر اکرم (ص) جاذبه‌ای قوی و بهترین اخلاق را داشتند.

در مقابل، امیرالمؤمنین علیه‌السلام درباره خلیفه دوم می‌فرمایند که او شخصی بسیار خشن و تندخو بود. نخستین ویژگی او این بود:

تندی در سخن گفتن

«يَغْلُظُ كَلْمُهَا»؛ یعنی در سخن گفتن بسیار تند و خشن بود.

واژه «کَلْم» به معنای زخم و جراحت است. کلام را نیز از همین جهت کلام می‌گویند؛ زیرا سخن انسان بر طرف مقابل اثر می‌گذارد. سخن او به‌گونه‌ای بود که وقتی با کسی صحبت می‌کرد، به او جراحت وارد می‌کرد و او را می‌آزرد.

جراحتی که انسان بر اثر نیزه، تیر یا چاقو پیدا می‌کند، قابل درمان و التیام است؛ اما جراحت زبان به‌سادگی قابل جبران نیست. جراحتی که از ناحیه زبان بر اطرافیان وارد می‌شود، گاهی قابل التیام نیست. بنابراین، نخستین ویژگی خلیفه دوم این بود که زبان و سخنش بسیار تند و خشن بود.

خشونت در برخورد

علامه امینی رحمه‌الله در جلد ششم کتاب ارزشمند الغدیر، با استفاده از منابع اهل‌سنت، موارد متعددی از تندی زبان و خشونت خلیفه دوم را نقل می‌کند. ایشان به منابعی مانند تفسیر ابن‌کثیر و تاریخ ابن‌اثیر و بسیاری دیگر از منابع و مصادر اهل‌سنت استناد می‌کند.

یکی از این موارد، داستان صبیغ عراقی است. او از شخصیت‌های معروف و اهل تحقیق عراق بود، بر مسائل قرآنی تسلط داشت و درباره آیات قرآن، به‌خصوص آیاتی که نیازمند تأویل و تفسیر بودند، سؤال می‌کرد.

به خلیفه دوم خبر دادند شخصی به نام صبیغ وجود دارد که چنین سؤالاتی مطرح می‌کند. خلیفه دوم گفت او را پیدا کنید و نزد من بیاورید؛ با او برخورد خواهم کرد.

روزی خلیفه دوم در مسجد بود. صبیغ نزد او آمد و درباره آیات ابتدایی سوره ذاریات سؤال کرد:

﴿

وَالذَّارِيَاتِ ذَرْوًا ۝ فَالْحَامِلَاتِ وِقْرًا

﴾
سوره ذاریات، آیات ۱ تا ۲

پرسید معنای این آیات چیست؟ خلیفه دوم متوجه شد که او همان صبیغ است. تازیانه را برداشت و به جان او افتاد. آن‌قدر او را زد که سرش خون‌آلود شد و عمامه‌اش افتاد. سپس او را سوار شتر کرد، در شهر گرداند و بعد تبعیدش کرد.

صبیغ که در عراق شخصیتی محترم بود، به این شکل در میان مردم بی‌آبرو شد و از شهر تبعید گردید. او در تبعید بیمار شد و از دنیا رفت. علامه امینی این جریان را با اسناد آن، از منابع اهل‌سنت نقل کرده است.

این نمونه‌ای از خشونت او در برخورد با یک سؤال علمی بود. اگر پاسخ سؤال را نمی‌دانستی، می‌توانستی بگویی نمی‌دانم و تحقیق می‌کنم؛ سؤال پرسیدن که نباید با چنین برخوردی پاسخ داده شود.

در مورد دیگری، شخص دیگری در مسجد درباره این آیات از او سؤال کرد:

﴿

فَلَا أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ ۝ الْجَوَارِ الْكُنَّسِ ۝ وَاللَّيْلِ إِذَا عَسْعَسَ

﴾
سوره تکویر، آیات ۱۵ تا ۱۷

پرسید: «الْخُنَّسِ الْجَوَارِ الْكُنَّسِ» یعنی چه؟ خلیفه دوم با همان تازیانه به جان او افتاد و او را زد تا از سؤال خود منصرف شد.

در جلسه دیگری، شخص دیگری درباره این آیه سؤال کرد:

﴿

وَفَاكِهَةً وَأَبًّا

﴾
سوره عبس، آیه ۳۱

پرسید: «أَبًّا» یعنی چه؟ خلیفه دوم او را نیز با تازیانه زد و سرش را مجروح کرد. این موارد در منابع تاریخی اهل‌سنت نقل شده است.

پس معنای «يَغْلُظُ كَلْمُهَا» این است که سخن گفتن او بسیار تند بود و نمی‌شد به‌راحتی با او گفت‌وگو کرد. حتی درباره همین آیه «وَفَاكِهَةً وَأَبًّا» نقل شده است که خود خلیفه اول نیز معنای «أَبًّا» را نمی‌دانست؛ اما وقتی از او پرسیدند، گفت بسیاری از آیات را نمی‌دانم و در این مورد نیز اظهار بی‌اطلاعی کرد.

بااین‌حال، خلیفه اول سکوت کرد و گذشت و گفت: «خدایا، من بسیار قرآن خوانده‌ام، اما بسیاری از مطالب آن را نمی‌دانم.» اظهار بی‌اطلاعی کرد و موضوع پایان یافت.

اما خلیفه دوم همیشه تازیانه‌اش را همراه داشت. ابن‌ابی‌الحدید، از عالمان مشهور شرح نهج‌البلاغه، در ذیل همین خطبه درباره عمر می‌نویسد:

«دِرَّةُ عُمَرَ أَهْیَبُ مِنْ سَیْفِ الْحَجَّاجِ.»

یعنی شلاق و تازیانه عمر، ترسناک‌تر و وحشتناک‌تر از شمشیر حجاج بن یوسف ثقفی بود. این سخن را ما نمی‌گوییم؛ ابن‌ابی‌الحدید نقل کرده است و در تاریخ نیز مشهور بود که تازیانه عمر از شمشیر حجاج ترسناک‌تر است.

خشونت عمر پیش از خلافت

در تاریخ آمده است که حتی در زمان پیامبر اکرم (ص) نیز مردم، به‌ویژه زنان، از عمر بسیار می‌ترسیدند. روزی عمر به محضر پیامبر (ص) آمد. گروهی از زنان نزد پیامبر بودند. همین که عمر وارد شد، همه برخاستند و فرار کردند.

پیامبر (ص) پرسید: «چه شد؟ چرا فرار کردید؟»

گفتند: «از عمر می‌ترسیم.»

پیامبر (ص) فرمود: «آیا از من نمی‌ترسید؟»

گفتند: «از شما نمی‌ترسیم؛ شما مایه رحمت هستید، اما از عمر می‌ترسیم. او خطرناک است.»

این نشان می‌دهد که خطرناک‌بودن و خشونت عمر از همان زمان معروف بود.

عمر تا سال ششم بعثت مسلمان نشده بود؛ گرچه برخی سال نهم را نیز گفته‌اند، اما مشهور میان اهل‌سنت همان سال ششم است. هنگامی که متوجه شد شوهر خواهرش و خواهرش مسلمان شده‌اند و به قرآن علاقه دارند، نزد آنان رفت و پس از آنکه به‌شدت کتکشان زد، سرانجام با شنیدن آیات قرآن مسلمان شد.

پیش از اسلام نیز بداخلاقی، خشونت و کتک‌زدن او مشهور بود و پس از آنکه به خلافت رسید، این ویژگی‌ها در رفتار او آشکارتر شد.

پس معنای این عبارت چنین است:

وَيَغْلُظُ كَلْمُهَا، وَيَخْشَنُ مَسُّهَا، وَيَكْثُرُ الْعِثَارُ فِيهَا، وَالِاعْتِذَارُ مِنْهَا

امام علی (ع)|نهج‌البلاغه، خطبه ۳

سخنش تند و خشن بود، تماس و ارتباط با او با خشونت همراه می‌شد، در دوران خلافتش لغزش‌ها و خطاهای فراوان داشت، اما پس از هر خطا عذرخواهی می‌کرد.

نمونه‌هایی از خطاهای عمر

ماجرای مهریه زنان

یکی از خطاهای او درباره مهریه زنان بود. عمر بر منبر اعلام کرد اگر مهریه زنی بیش از پانصد درهم باشد، همه آن را برای بیت‌المال مصادره خواهد کرد.

پانصد درهم، مهریه‌ای بود که پیامبر اکرم (ص) برای حضرت زهرا (س) قرار داده بود. عمر گفت: پیامبر این مقدار را قرار داده است و اگر مهریه زنی بیش از پانصد درهم باشد، همه آن را به نفع بیت‌المال مصادره می‌کنم.

در این هنگام زنی برخاست و گفت: «ما باید از سخن تو پیروی کنیم یا از قرآن؟»

سپس این آیه را خواند:

﴿

وَإِنْ أَرَدْتُمُ اسْتِبْدَالَ زَوْجٍ مَكَانَ زَوْجٍ وَآتَيْتُمْ إِحْدَاهُنَّ قِنْطَارًا فَلَا تَأْخُذُوا مِنْهُ شَيْئًا

﴾
سوره نساء، آیه ۲۰

یعنی اگر خواستید همسری را طلاق دهید و همسر دیگری اختیار کنید، حتی اگر به همسر قبلی خود مال فراوانی، به‌اندازه یک قنطار، مهریه داده باشید، حق ندارید چیزی از آن را پس بگیرید.

قنطار، کنایه از بیشترین مقدار ثروت است. آن زن با خواندن آیه، سخن عمر را رد کرد و پرسید: «ما باید حرف تو را گوش کنیم یا حرف قرآن را؟»

عمر همان‌جا اعتراف کرد که زنان از او داناترند و گفت: «همه مردم از عمر داناترند؛ حتی زنان.»

ماجرای زن دیوانه

روزی زنی دیوانه را نزد عمر آوردند. آن زن به زنا اقرار کرده بود. عمر دستور داد او را ببرند و سنگسار کنند.

در راه، امیرالمؤمنین علی (ع) او را دید و پرسید: «این زن را کجا می‌برید؟»

گفتند: «خلیفه دستور داده است او را سنگسار کنیم.»

حضرت فرمود: «او را برگردانید.»

سپس فرمود: «آیا نمی‌دانی که سه گروه از تکلیف و مجازات مستثنا هستند؟»

۱. دیوانه، تا زمانی که بهبود یابد و عقلش بازگردد.

۲. شخص خواب، تا زمانی که بیدار شود؛ اگر در خواب کاری از او سر بزند، تا وقتی بیدار نشده است تکلیفی ندارد.

۳. کودک، تا زمانی که به بلوغ برسد.

عمر گفت: «اشتباه کردم؛ نمی‌دانستم.»

در همین موارد بود که از خلیفه دوم نقل شده است:

لَوْلَا عَلِيٌّ لَهَلَكَ عُمَرُ

اگر علی نبود، عمر هلاک می‌شد.

این تعبیر در اسناد مختلف اهل‌سنت بیش از هفتاد بار درباره قضاوت‌های عمر نقل شده است. تعابیر دیگری نیز از او نقل شده است؛ از جمله اینکه گفته باشد: «در جهان کسی مانند علی (ع) زاده نشده است.»

ماجرای زن باردار

زن دیگری را نزد عمر آوردند که باردار بود. او در اثر سر و صدا و فشار، به زنا اقرار کرد. عمر دستور داد او را سنگسار کنند.

در راه، مأموران امیرالمؤمنین علی (ع) را دیدند. حضرت فرمود: «او را برگردانید.»

سپس به عمر فرمود: «تو بر خود این زن حکومت داری، اما بر فرزند او که در رحم است حکومت نداری. این زن باردار است. افزون بر این، ممکن است اقرار او از ترس تو بوده باشد. بنابراین حتی خود او را نیز نمی‌توانی به‌سادگی مجازات کنی.»

در نتیجه، آن زن آزاد شد. در اینجا نیز گفته شد:

لَوْلَا عَلِيٌّ لَهَلَكَ عُمَرُ

اگر علی نبود، عمر هلاک می‌شد.

این موارد نشان می‌دهد که عمر در دوران خلافت خود خطاهای فراوانی داشت، اما پس از خطا عذرخواهی می‌کرد.

این مثال‌ها در منابع خود اهل‌سنت آمده است و از منابع شیعه نقل نشده است.

اجتهاد در برابر نص

اما مسئله مهم‌تر این بود که عمر در برابر نص اجتهاد می‌کرد و خود را در برابر پیامبر اکرم (ص) صاحب اختیار می‌دانست؛ گویی همان‌گونه که به پیامبر وحی می‌شد، او نیز می‌تواند بر اساس تشخیص خود عمل کند و احکام قرآن و پیامبر (ص) را تغییر دهد.

در بسیاری از کتاب‌ها از او نقل شده است:

مُتْعَتَانِ كَانَتَا مُحَلَّلَتَيْنِ فِي زَمَنِ رَسُولِ اللَّهِ، وَأَنَا أُحَرِّمُهُمَا

دو متعه در زمان رسول خدا (ص) حلال بود و من آن دو را حرام می‌کنم.

یکی از آن دو، متعة‌النساء، یعنی عقد موقت بود. حرمت عقد موقت از زمان عمر آغاز شد، در حالی که در زمان پیامبر اکرم (ص) وجود داشت و بسیاری از اصحاب پیامبر (ص) عقد موقت انجام داده بودند.

دوم، متعة‌الحج بود. اهل‌سنت اکنون طواف نساء ندارند و حج تمتع را نیز انجام نمی‌دهند. حجی که آنان انجام می‌دهند یا حج قران است یا حج افراد. حج تمتع، که شیعیان انجام می‌دهند، در میان آنان وجود ندارد؛ زیرا در آن طواف نساء مطرح است و پس از طواف نساء، زن بر انسان حلال می‌شود.

بنابراین، یکی متعة‌النساء و دیگری متعة‌الحج بود. این کار، اجتهاد در برابر نص قرآن و سنت پیامبر (ص) بود. عقد موقت در قرآن آمده و در زمان پیامبر (ص) نیز وجود داشته است. این‌که کسی در برابر آیه قرآن اجتهاد کند، بسیار خطرناک است.

ممنوعیت نقل حدیث

یکی دیگر از خطرهایی که آثار آن به سراسر جهان اسلام بازگشت، ممنوعیت نقل و نوشتن حدیث بود. گفته شد هیچ‌کس حق ندارد حدیثی از پیامبر اکرم (ص) نقل کند و کسی حق ندارد بگوید: «قال رسول‌الله.»

اگر کسی می‌گفت «قال رسول‌الله»، او را تازیانه می‌زدند. این منع نقل و نوشتن حدیث از همان زمان آغاز شد و مشکلات فراوانی برای مسلمانان پدید آورد.

یکی از دلایل این ممنوعیت آن بود که فضائل امیرالمؤمنین علی (ع) و اهل‌بیت (ع) نقل نشود. وقتی اصحاب اجازه نقل حدیث نداشتند، احادیثی که درباره فضائل امیرالمؤمنین و اهل‌بیت (ع) از پیامبر (ص) نقل شده بود نیز از میان مردم کنار گذاشته شد.

این‌ها خطرهایی بود که حکومت اسلامی را تهدید کرد و آثار آن بعدها آشکار شد.

ادامه خطبه شقشقیه

حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) پس از بیان این چهار ویژگی می‌فرماید:

يَغْلُظُ كَلْمُهَا، وَيَخْشَنُ مَسُّهَا، وَيَكْثُرُ الْعِثَارُ فِيهَا، وَالِاعْتِذَارُ مِنْهَا

پس همراهان چنین حکومتی، مانند کسی هستند که بر شتری چموش سوار شده است:

فَصَاحِبُهَا كَرَاكِبِ الصَّعْبَةِ، إِنْ أَشْنَقَ لَهَا خَرَمَ، وَإِنْ أَسْلَسَ لَهَا تَقَحَّمَ

اگر زمام شتر را بیش از اندازه بکشد، بینی‌اش پاره می‌شود و اگر زمام را رها کند و آن را شل بگیرد، شتر او را به سقوط می‌کشاند.

این تعبیر امیرالمؤمنین (ع) بسیار بلند و پرمعناست. همراهان چنین فردی نه می‌توانند او را مهار کنند و نه می‌توانند او را رها کنند؛ زیرا در هر دو صورت گرفتار می‌شوند.

در ادامه حضرت می‌فرماید:

فَمُنِيَ النَّاسُ لَعَمْرُ اللَّهِ بِخَبْطٍ وَشِمَاسٍ، وَتَلَوُّنٍ وَاعْتِرَاضٍ

به خدا سوگند، مردم گرفتار خبط، ناآرامی، چندرنگی و اعتراض شدند. «خبط» یعنی نداشتن تعادل؛ مردم نمی‌دانستند چه باید بکنند و گرفتار حالت‌های گوناگون و ناآرامی شدند.

معروف است:

النَّاسُ عَلَى دِينِ مُلُوكِهِمْ

مردم بر دین پادشاهان و حاکمان خود هستند.

مردم شبیه حکمرانان خود می‌شوند و همان صفاتی که در حاکمان وجود دارد، در کارگزاران و فرمانداران آنان نیز آشکار می‌شود. وقتی حاکم، فردی تندخو، بدخلق و بدکلام باشد، کارگزاران او نیز به همان صفات مبتلا می‌شوند.

حضرت در ادامه می‌فرماید:

فَصَبَرْتُ عَلَى طُولِ الْمُدَّةِ، وَشِدَّةِ الْمِحْنَةِ

من بر طولانی‌بودن مدت و سختی محنت صبر کردم. در مرحله اول نیز صبر کرده بودم، اما آن دوره حدود سه سال بود؛ این دوره بیش از ده سال طول کشید. بااین‌حال، بر طولانی‌بودن مدت و شدت سختی‌ها صبر کردم.

تا اینکه خلیفه دوم نیز راه خود را پیمود. درباره چگونگی رفتن او، ان‌شاءالله در جلسه آینده سخن خواهیم گفت.

وَصَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ