Skip to main content
UstadhAli Imani

Sermon 31

جلسه اول(تنها جلسه)

1 view

Course outline
First Sermon13 sessions
  1. Session One52:38
  2. جلسه ششم55:09
  3. جلسه هفتم48:17
  4. جلسه هشتم48:01
  5. جلسه نهم43:01
  6. جلسه دهم44:35
  7. جلسه یازدهم49:51
  8. جلسه دوازدهم45:26
  9. جلسه سیزدهم52:14
  10. جلسه چهاردهم53:25
  11. جلسه پانزدهم51:28
  12. جلسه شانزدهم47:05
  13. جلسه هفدهم42:12
Second Sermon3 sessions
  1. جلسه اول45:32
  2. جلسه سوم50:14
  3. جلسه چهارم39:36
Sermon Three10 sessions
  1. جلسه اول49:41
  2. جلسه دوم43:55
  3. جلسه سوم46:01
  4. جلسه چهارم44:50
  5. جلسه پنجم45:04
  6. جلسه ششم51:43
  7. جلسه هفتم45:57
  8. جلسه هشتم44:51
  9. جلسه نهم51:28
  10. جلسه دهم43:12
Sermon Four1 session
  1. جلسه اول(تنها جلسه)46:06
Fifth Sermon1 session
  1. جلسه اول(تنها جلسه)52:55
Sermons Six and Seven1 session
  1. جلسه اول(تنها جلسه)39:55
Sermons Eight, Nine, and Ten1 session
  1. جلسه اول(تنها جلسه)42:46
Sermons 11 and 121 session
  1. جلسه اول(تنها جلسه)51:51
The Thirteenth and Fourteenth Sermons1 session
  1. جلسه اول(تنها جلسه)52:02
Sermon 151 session
  1. جلسه اول(تنها جلسه)53:17
Sermon Sixteen4 sessions
  1. جلسه اول50:51
  2. جلسه دوم53:03
  3. جلسه سوم58:50
  4. جلسه چهارم51:03
The Seventeenth Sermon3 sessions
  1. جلسه اول48:04
  2. جلسه دوم48:57
  3. جلسه سوم43:36
Sermon Eighteen2 sessions
  1. جلسه اول48:01
  2. جلسه دوم46:31
Sermon 191 session
  1. جلسه اول(تنها جلسه)45:38
Sermon 201 session
  1. جلسه اول(تنها جلسه)48:06
The Twenty-First Sermon1 session
  1. جلسه اول(تنها جلسه)1:00:59
Sermon Twenty-Two1 session
  1. جلسه اول(تنها جلسه)40:52
Sermon Twenty-Three3 sessions
  1. جلسه اول55:00
  2. جلسه دوم42:56
  3. جلسه سوم39:52
Sermon 241 session
  1. جلسه اول(تنها جلسه)48:17
Sermon 252 sessions
  1. جلسه اول42:13
  2. جلسه دوم41:32
Sermon Twenty-Six3 sessions
  1. جلسه اول51:15
  2. جلسه دوم50:54
  3. جلسه سوم40:05
Sermon 275 sessions
  1. جلسه اول42:12
  2. جلسه دوم42:53
  3. جلسه سوم40:07
  4. جلسه چهارم25:34
  5. جلسه پنجم45:35
The Twenty-Eighth Sermon3 sessions
  1. جلسه اول51:55
  2. جلسه دوم55:49
  3. جلسه سوم37:33
Sermon Twenty-Ninth2 sessions
  1. جلسه اول42:48
  2. جلسه دوم31:36
Sermon 301 session
  1. جلسه اول(تنها جلسه)47:09
Sermon 311 session
  1. جلسه اول(تنها جلسه)33:41
Sermon 323 sessions
  1. جلسه اول55:07
  2. جلسه دوم47:29
  3. جلسه سوم1:00:29
Sermon 8311 sessions
  1. Session One48:04
  2. Second Session38:45
  3. Third Session40:31
  4. Fourth Session34:03
  5. Session Five48:20
  6. Session Six32:44
  7. Seventh Session49:47
  8. Eighth Session39:32
  9. Ninth Session36:11
  10. Session Ten45:46
  11. Session Eleven48:01

Listen

0:0033:41

The audio for this session is in Persian.

This content has not been translated into English yet and is shown in its original language.

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ، وَالصَّلَاةُ وَالسَّلَامُ عَلَى أَشْرَفِ الْأَنْبِيَاءِ وَالْمُرْسَلِينَ، حَبِيبِ قُلُوبِ الصَّادِقِينَ، أَبِي الْقَاسِمِ الْمُصْطَفَى مُحَمَّدٍ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ، وَعَلَى أَهْلِ بَيْتِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ، وَالْعَنْ أَعْدَاءَهُمْ أَجْمَعِينَ مِنَ الْآنَ إِلَى قِيَامِ يَوْمِ الدِّينِ.

ماجرای پیمان‌شکنی طلحه و زبیر

در محضر کلام امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) درباره اعزام عبدالله بن عباس نزد زبیر هستیم؛ آنجا که حضرت، پیش از جنگ جمل، عبدالله بن عباس را فرستاد تا زبیر را به اطاعت بازگرداند:

لَا تَلْقَيَنَّ طَلْحَةَ، فَإِنَّكَ إِنْ تَلْقَهُ تَجِدْهُ كَالثَّوْرِ عَاقِصًا قَرْنَهُ، يَرْكَبُ الصَّعْبَ وَيَقُولُ هُوَ الذَّلُولُ. وَلَكِنِ الْقَ الزُّبَيْرَ، فَإِنَّهُ أَلْيَنُ عَرِيكَةً، فَقُلْ لَهُ: يَقُولُ لَكَ ابْنُ خَالِكَ: عَرَفْتَنِي بِالْحِجَازِ وَأَنْكَرْتَنِي بِالْعِرَاقِ، فَمَا عَدَا مِمَّا بَدَا؟

امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) پس از هجوم مردم به خلافت رسیدند. چند روز بعد از خلافت حضرت، طلحه و زبیر پیمان خود را شکستند و با عایشه همدست شدند و مثلثی را تشکیل دادند.

امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) همیشه بر این اساس عمل می‌کردند که جنگی را آغاز نکنند و تا حد امکان از وقوع جنگ جلوگیری کنند. وقتی حضرت متوجه شدند که طلحه و زبیر پیمان خود را نقض کرده‌اند، آن‌ها نزد حضرت آمدند و تقاضایی مطرح کردند. گفتند می‌خواهیم به مکه برویم و کنار خانه خدا باشیم. حضرت فرمودند: من می‌دانم کجا می‌خواهید بروید، اما با این حال دوباره پیمان ببندید. آن‌ها نیز دوباره پیمان بستند، اما رفتند و در آنجا برای جنگ جمل برنامه‌ریزی کردند.

پیش از جنگ جمل، امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) چون نمی‌خواستند جنگی واقع شود و می‌خواستند به‌گونه‌ای آن‌ها را قانع کنند که از جنگ دست بردارند، عبدالله بن عباس را نزد زبیر فرستادند.

عبدالله بن عباس از بزرگان صحابه بود. به تعبیر اهل‌سنت، او از احبار و بزرگان صحابه و مورد اتفاق آنان بود؛ مفسر قرآن و محدثی نیرومند که همه او را قبول داشتند.

«اَنفَذَ» یعنی فرستاد. هنگامی که امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) عبدالله بن عباس را نزد زبیر فرستاد، از او خواست که زبیر را به اطاعت بازگرداند؛ یعنی به او بگوید: تو بیعت کرده‌ای، پس به اطاعت امیرالمؤمنین بازگرد.

حضرت ابتدا به عبدالله بن عباس فرمودند:

«لَا تَلْقَيَنَّ طَلْحَةَ»

با طلحه ملاقات نکن. اگر با طلحه ملاقات کنی، او را مانند گاوی خواهی دید که شاخ خود را پیچانده و آماده نبرد است.

«عَاقِص» یعنی پیچیده. همان‌گونه که درباره زنی که موهایش را درهم پیچیده باشد، گفته می‌شود موهایش را پیچیده است، «عاقص قرن» نیز یعنی شاخش را پیچانده است. این تعبیر کنایه از آن است که او آماده شاخ‌زدن و درگیری است؛ انسانی خشن و تندخوست.

حضرت سپس فرمودند:

«یَرْکَبُ الصَّعْبَ وَیَقُولُ هُوَ الذَّلُولُ»

مرکب گاهی «صعب» است؛ یعنی چموش و رام‌نشده، و گاهی «ذلول» است؛ یعنی رام و مطیع. صعب در برابر ذلول قرار دارد. حضرت می‌فرمایند طلحه بر مرکبی چموش سوار است، اما می‌گوید این مرکب رام است.

این تعبیر بسیار زیبایی است. مقصود از مرکب در اینجا، هوای نفس است. هوای نفس او سرکش و ناآرام است و او را به دنبال گناه می‌کشاند، اما خودش همان مرکب چموش را رام می‌پندارد.

پس حضرت فرمودند: با طلحه ملاقات نکن؛ زیرا او انسانی جنگ‌جو، خشن و بدخوست و از تمایلات نفسانی خود پیروی می‌کند.

گفت‌وگو با زبیر

امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) سپس فرمودند:

«وَلَکِنِ الْقَ الزُّبَیْرَ»

اما با زبیر ملاقات کن؛ زیرا او نرم‌خو‌تر است. «أَلْیَنُ عَرِیکَةً» یعنی نرم‌خو‌تر.

حضرت به عبدالله بن عباس فرمودند که نزد زبیر برود و به او بگوید:

«یَقُولُ لَکَ ابْنُ خَالِکَ»

پسر دایی‌ات به تو چنین می‌گوید.

وقتی انسان می‌خواهد برای کسی پیامی بفرستد، باید ابتدا مشترکات خود را با او ببیند و از همان راه او را جذب کند. امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) نیز از نسبت فامیلی آغاز کردند.

امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) و پیامبر اکرم (ص) پسرعمه عبدالله بن زبیر بودند. مادر عبدالله بن زبیر، صفیه، عمه پیامبر اکرم (ص) و عمه امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) بود. بنابراین پیامبر اکرم (ص) و امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) پسرعمه عبدالله بن زبیر بودند.

حضرت فرمودند به زبیر بگو:

«عَرَفْتَنِی بِالْحِجَازِ وَأَنْکَرْتَنِی بِالْعِرَاقِ»

تو مرا در حجاز شناختی، اما در عراق منکر من شدی.

در قرآن کریم نیز می‌بینیم که حضرت موسی (علیه‌السلام) هنگامی که از کوه طور بازگشت و دید عده زیادی گمراه شده و گوساله‌پرست شده‌اند، تصور کرد که حضرت هارون (علیه‌السلام) مقصر است. یقه برادرش را گرفت و می‌خواست او را سرزنش کند. حضرت هارون گفت:

﴿ يَا ابْنَ أُمَّ لَا تَأْخُذْ بِلِحْيَتِي وَلَا بِرَأْسِي ﴾
سوره طه، آیه ۹۴

نگفت «ای پیامبر خدا»، بلکه گفت: «ای فرزند مادرم». از نسبت و پیوند خانوادگی استفاده کرد. امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) نیز برای تأثیرگذاری بر زبیر، از همین نسبت فامیلی آغاز کردند: «پسر دایی‌ات به تو می‌گوید.»

سوابق زبیر در کنار امیرالمؤمنین (علیه‌السلام)

زبیر سابقه زیادی در اسلام داشت. او از کسانی بود که در بیشتر غزوات همراه پیامبر اکرم (ص) حضور داشت و امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) در موارد مختلف از او یاد کرده بودند. زبیر بن عوام از افراد باسابقه اسلام بود که در همان سال‌های نخست ایمان آورده بود و در جنگ‌های پیامبر اکرم (ص) حضور داشت. او حدیث غدیر را نیز نقل کرده و احادیث گوناگونی از او نقل شده است.

زبیر همواره در کنار امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) بود. هنگامی که به خانه حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) هجوم بردند، زبیر در خانه امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) بود. ابن قتیبه دینوری در جلد اول کتاب الإمامة والسیاسة نقل می‌کند که وقتی به خانه حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) هجوم آوردند، زبیر با شمشیر از خانه بیرون آمد و در برابر جمعیتی که به خانه هجوم آورده بودند، فریاد زد:

«یَا مَعْشَرَ بَنِی عَبْدِ الْمُطَّلِبِ! أَیُقْتَلُ عَلِیٌّ وَأَنْتُمْ تَرَوْنَ؟»

ای فرزندان عبدالمطلب، آیا به خانه علی هجوم برده می‌شود و شما ساکت هستید؟

زبیر شمشیر کشید تا حمله کند، اما خالد بن ولید از پشت سر سنگ بزرگی به او زد و شمشیرش بر زمین افتاد. سپس شمشیر را برداشتند و شکستند. بنابراین زبیر از نخستین کسانی بود که در آن هجوم از امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) دفاع کرد.

زبیر در تشییع جنازه حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) نیز شرکت کرد و از مخالفان نخست جریان سقیفه بود. او بر سر مسئله سقیفه با خلیفه دوم درگیری‌هایی داشت.

سلیم بن قیس نقل می‌کند که پس از جریان سقیفه، امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) از یاران خود خواستند آماده شوند تا با لباس‌های یکسان نزد مهاجران و انصار بروند و اعتراض کنند. حضرت می‌خواستند ببینند چه تعداد از افراد برای دفاع از حق آماده‌اند.

در این فراخوان، به گفته سلمان، هیچ‌کس جز چهار نفر حاضر نشد: سلمان، زبیر، مقداد و شخصی دیگر. بنابراین زبیر در صحنه‌های مختلف در حمایت از امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) حضور داشت.

نقش عبدالله بن زبیر در انحراف پدرش

زبیر علاوه بر نسبت فامیلی با امیرالمؤمنین (علیه‌السلام)، با پیامبر اکرم (ص) نیز نسبت خانوادگی داشت. همسر زبیر، اسماء، دختر ابوبکر و خواهر بزرگ عایشه بود. بنابراین زبیر هم داماد ابوبکر بود و هم باجناق پیامبر اکرم (ص).

امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) در یکی از کلمات خود می‌فرمایند:

مَا زَالَ الزُّبَيْرُ رَجُلًا مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ حَتَّى نَشَأَ ابْنُهُ الْمَشْؤُومُ عَبْدُاللَّهِ.

زبیر همواره از ما و از اهل‌بیت بود تا آنکه فرزند نامبارکش، عبدالله، بزرگ شد.

«ما زال» یعنی این همراهی ادامه داشت. زبیر از ابتدا با امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) بود، اما هنگامی که فرزندش عبدالله بزرگ شد، او را منحرف کرد.

عبدالله بن زبیر همان کسی است که در تاریخ، ماجراهای فراوانی به او نسبت داده شده است؛ از جمله جنگ‌هایی که به راه انداخت و حمله‌ای که به کعبه انجام داد و آنجا را به آتش کشید.

زبیر به بداخلاقی معروف بود و همسرش را بسیار کتک می‌زد. عبدالله سرانجام به‌سختی برای مادرش از زبیر طلاق گرفت. بنابراین عبدالله هم مادرش را از این وضعیت نجات داد و هم پدرش را منحرف کرد.

به همین دلیل، امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) برای زبیر پیام فرستادند تا شاید بازگردد و جنگ واقع نشود.

رویارویی امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) و زبیر در جنگ جمل

پیام امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) بی‌اثر نبود. عبدالله بن عباس پیام حضرت را به زبیر رساند. بعد، هنگامی که امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) در میدان جنگ جمل با زبیر روبه‌رو شدند، پیش از آغاز جنگ به او فرمودند:

زبیر، تو را به خدا سوگند می‌دهم؛ آیا به یاد می‌آوری که روزی دست‌هایمان در دست یکدیگر بود و نزد پیامبر اکرم (ص) رفتیم؟ پیامبر به تو فرمود: «زبیر، آیا علی را دوست داری؟» گفتی: «بله، ای رسول خدا؛ او را بسیار دوست دارم.» سپس پیامبر فرمود: «تو روزی با علی می‌جنگی.» تو سرت را پایین انداختی و چیزی نگفتی. آیا این صحنه‌ها را به یاد می‌آوری؟

زبیر گفت: بله، به یاد می‌آورم.

پیامبر اکرم (ص) به زبیر فرمود: آیا علی را دوست داری؟ زبیر گفت: بله، ای رسول خدا؛ او را بسیار دوست دارم. پیامبر فرمود: تو روزی با علی می‌جنگی.

پیامبر اکرم (ص)

پس از این گفت‌وگو، زبیر از صحنه جنگ کنار رفت و نزد پسرش عبدالله آمد و گفت: من دیگر نمی‌جنگم؛ زیرا مطلبی را فراموش کرده بودم و امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) آن را به یادم آورد.

عبدالله به او گفت: معلوم می‌شود از شمشیر علی می‌ترسی. تو ترسو نبودی؛ چرا عقب‌نشینی می‌کنی؟

اما زبیر از جنگ کناره گرفت. بنابراین در نهایت، طلحه و عایشه در صحنه ماندند و زبیر جنگ نکرد. او از میدان بیرون رفت و در منطقه‌ای به نام وادی‌السباع، شخصی به نام عبدالله بن جرموز او را تعقیب کرد، غافلگیرش کرد و به قتل رساند.

امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) می‌دانستند که زبیر ممکن است بازگردد؛ از همین رو آن پیام را برای او فرستادند که به او بگویند:

«عَرَفْتَنِی بِالْحِجَازِ وَأَنْکَرْتَنِی بِالْعِرَاقِ»

در حجاز و مکه و مدینه با هم بودیم و تو مرا می‌شناختی، اما اکنون در عراق و در بصره، در برابر من ایستاده‌ای و می‌خواهی با من بجنگی.

سپس حضرت جمله‌ای فرمودند که در تاریخ ثبت شده و به صورت ضرب‌المثل درآمده است:

«فَمَا عَدَا مِمَّا بَدَا»

چه شد که از آنچه برایت آشکار شده بود، روی‌گردان شدی؟ «بَدا» یعنی ظاهر و آشکار شد.

«عَدا» به معنای صرف‌نظر کردن و روی‌گردان شدن است. پس معنای جمله این است: چه شد که از آنچه برایت آشکار شده بود، روی‌گردان شدی؟ تو همه‌چیز را می‌دانستی؛ در حجاز، نسبت‌ها، سوابق و زحمات مشترکمان را می‌شناختی. چه شد که از شناخت خودت برگشتی؟

فَمَا عَدَا مِمَّا بَدَا

چه شد که از آنچه برایت آشکار شده بود، روی‌گردان شدی؟

این جمله در تاریخ ثبت شده است. مرحوم سید رضی می‌فرماید: «وَهُوَ أَوَّلُ مَنْ سَمِعْتُ مِنْهُ هَذِهِ الْکَلِمَةَ»؛ یعنی این نخستین‌بار است که این جمله را از کسی شنیده‌ام. «فَمَا عَدَا مِمَّا بَدَا» کوتاه‌ترین و درعین‌حال کامل‌ترین جمله‌ای است که می‌توان درباره بازگشت انسان از شناخت و آگاهی خویش گفت.

اهمیت ماجرا در این است که زبیر با آن همه سابقه در تاریخ اسلام، در جنگ‌های همراه امیرالمؤمنین (ع)، در ماجرای غدیر و در محضرهای گوناگون، حضرت را می‌شناخت. بااین‌حال، پسرش عبدالله سبب گمراهی او شد. گاهی پدر، فرزند را گمراه می‌کند و گاهی فرزند، پدر را.

قرآن کریم می‌فرماید:

﴿

لَا تُلْهِكُمْ أَمْوَالُكُمْ وَلَا أَوْلَادُكُمْ

﴾

مراقب باشید اموال و فرزندانتان شما را از یاد خدا غافل و منحرف نکنند.

سوره منافقون، آیه ۹

در اینجا عبدالله بن زبیر منشأ گمراهی پدرش شد. اگر عبدالله نبود، زبیر به این مسیر کشیده نمی‌شد. زبیر سرانجام از جنگ کناره گرفت، اما عبدالله بن جَرموز او را تعقیب کرد و به قتل رساند.

وقتی عمرو بن جرموز زبیر را کشت، شمشیر و زره او را برداشت و درحالی‌که هنوز جنگ به پایان نرسیده بود، نزد امیرالمؤمنین (ع) آورد. به دربان گفت: به حضرت خبر دهید که قاتل زبیر آمده است. او گمان می‌کرد با آوردن شمشیر و زره زبیر، افتخاری به دست آورده است.

امیرالمؤمنین (ع) پیش از آنکه اجازه ورودش را بدهند، فرمودند:

بَشِّرُوهُ بِالنَّارِ

او را به آتش بشارت دهید.

امیرالمؤمنین (ع)

پیامبر اکرم (ص) نیز فرموده بودند که قاتل زبیر در آتش است. این سخن نشان می‌دهد که زبیر انسان معمولی نبود و عظمت و سابقه‌ای داشت؛ اما گاهی انسان با سوءعاقبت از مسیر حق منحرف می‌شود.

عمرو بن جرموز بعدها از خوارج شد و سرانجامش به جهنم انجامید. امیرالمؤمنین (ع) نیز به همین حقیقت اشاره فرمودند؛ زیرا پیامبر اکرم (ص) خوارج و سرنوشت آنان را می‌شناخت.

از سوی دیگر، امیرالمؤمنین (ع) فرموده بودند کسی که از جنگ کناره گرفته است، نباید کشته شود. کسی که جنگ را رها کرده و از میدان بیرون رفته است، دیگر در حال جنگ نیست و کشتن او جایز نیست. بنابراین، کاری که عمرو بن جرموز انجام داد، در واقع جنایت بود. زبیر با امیرالمؤمنین (ع) در حال جنگ نبود؛ از میدان کنار کشیده بود و نباید کشته می‌شد.

این نیز عاقبت زبیر بود؛ انسانی با آن همه سابقه، که پایان کارش به چنین سرنوشتی انجامید.

عبرت ماجرای زبیر

از خداوند متعال می‌خواهیم همه ما را از عواقب سوء حفظ کند و توفیق دهد ایمان خود را در همه شرایط نگه داریم؛ به‌ویژه در زمانه‌ای که در آن قرار داریم. این زمان، زمان حساسی است و خطرات بسیاری وجود دارد. دشمن فراوان است، مسیر لغزنده است و توطئه‌های دشمن بسیار است.

دشمن شبهات اعتقادی و فکری فراوانی ایجاد می‌کند تا ما و جوانانمان را منحرف کند. گاهی انسان می‌بیند افرادی که سوابق بسیار زیادی در اسلام و انقلاب دارند، با آنکه از انقلابیون محکم و ارزشمند بوده‌اند و برای انقلاب زحمت کشیده‌اند و حتی سال‌ها زندان کشیده‌اند، پس از انقلاب از مسیر صحیح انقلاب و ارزش‌های آن فاصله گرفته‌اند.

برخی از آنان به انقلاب پشت کرده‌اند و منافقانه عمل می‌کنند. از خداوند متعال می‌خواهیم همه ما را از این خطرات محفوظ بدارد.

وَصَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.