Skip to main content
UstadhAli Imani

Sermons Eight, Nine, and Ten

جلسه اول(تنها جلسه)

Course outline

Listen

0:0042:46

The audio for this session is in Persian.

This content has not been translated into English yet and is shown in its original language.

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ، وَالصَّلَاةُ وَالسَّلَامُ عَلَى أَشْرَفِ الْأَنْبِیَاءِ وَالْمُرْسَلِینَ، حَبِیبِ قُلُوبِ الصَّادِقِینَ، أَبِی الْقَاسِمِ الْمُصْطَفَى مُحَمَّدٍ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَلَى أَهْلِ بَیْتِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ، وَاللَّعْنُ الدَّائِمُ عَلَى أَعْدَائِهِمْ أَجْمَعِینَ مِنَ الْآنِ إِلَى قِیَامِ یَوْمِ الدِّینِ.

خطبه هشتم: لزوم پایبندی به بیعت

امیرالمؤمنین علیه‌السلام در خطبه هشتم، درباره زبیر و در شرایطی که اقتضا می‌کرد، می‌فرمایند:

وَمِنْ كَلَامٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلَامُ يَعْنِي بِهِ الزُّبَيْرَ فِي حَالٍ اقْتَضَتْ ذَلِكَ: يَزْعُمُ أَنَّهُ قَدْ بَايَعَ بِيَدِهِ وَلَمْ يُبَايِعْ بِقَلْبِهِ، فَقَدْ أَقَرَّ بِالْبَيْعَةِ وَادَّعَى الْوَلِيجَةَ، فَلْيَأْتِ عَلَيْهَا بِأَمْرٍ يُعْرَفُ، وَإِلَّا فَلْيَدْخُلْ فِيمَا خَرَجَ مِنْهُ.

نهج‌البلاغه، خطبه ۸

خلاصه این خطبه آن است که امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌فرمایند زبیر به‌سبب بیعتی که کرده، ملزم است به بیعت خود عمل کند. این خطبه، الزام به عمل به بیعت است.

روزی طلحه و زبیر نزد امیرالمؤمنین علیه‌السلام آمدند. حضرت در بیت‌المال بودند و شمع بیت‌المال را خاموش کردند. آن‌ها گفتند: «ما می‌خواهیم به عمره برویم.» حضرت فرمودند: «من می‌دانم که قصد شما عمره نیست؛ شما به دنبال فتنه هستید و می‌خواهید فتنه‌انگیزی کنید.» گفتند: «نه، می‌خواهیم به عمره برویم.» حضرت فرمودند: «اکنون که می‌خواهید به عمره بروید، شما با من بیعت کرده‌اید. اگر راست می‌گویید، دوباره بیعت کنید.» آن‌ها نیز دوباره بیعت کردند و حرکت کردند.

پس از رفتن آن‌ها، حضرت به اطرافیان فرمودند: «این‌ها برای فتنه رفته‌اند.» امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌دانستند که آنان برای چه کاری حرکت کرده‌اند.

طلحه و زبیر در مسیر، مرتب می‌گفتند: «بیعت ما واقعی نبود. ما با دست خود بیعت کردیم، اما در دل چیز دیگری بود. ما مجبور شدیم بیعت کنیم. با دست بیعت کردیم، ولی در قلبمان ولیجه، یعنی امر دیگری، وجود داشت.» گاهی می‌گفتند از روی تقیه و توریه بیعت کرده‌ایم و گاهی می‌گفتند از ترس مالک اشتر بیعت کرده‌ایم.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌فرمایند این سخن در دنیا پذیرفته نیست. از نظر قضایی و قوانین عرفی، چنین کسی محکوم است؛ زیرا آنان به بیعت اقرار کرده بودند. بالغ، عاقل و دارای اراده بودند. کسی که با این شرایط اقرار می‌کند، ملزم است به اقرار خود عمل کند.

در هیچ دادگاه و محکمه‌ای پذیرفته نیست که کسی بگوید: «من با زبانم بیعت کردم، اما در قلبم بیعت نکردم.» او ملزم است به سخن خود عمل کند و اقرار، گریبان او را می‌گیرد. انسان به اقرار خودش محکوم است.

برای نمونه، اگر شما اقرار کنید که مبلغی به کسی داده‌اید و طرف مقابل نیز اقرار کند که آن مبلغ را گرفته است، همین اقرار در محاکم قضایی پذیرفته می‌شود. اما اگر بگویید «من این مبلغ را به او داده‌ام»، این ادعا نیاز به دلیل دارد. گرفتن مبلغ، با اقرار طرف مقابل ثابت شده است، اما ادعای پرداخت باید اثبات شود.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام نیز می‌فرمایند: تو به بیعت اقرار کرده‌ای؛ بیعت کرده‌ای. اما اینکه می‌گویی از روی ترس بوده، یا می‌گویی توریه کرده‌ای و در قلبت چیز دیگری بوده است، ادعاست و دلیل می‌خواهد.

در هر محکمه‌ای اگر چنین سخنی مطرح شود، می‌گویند این ادعاست. ادعا به بینه و دلیل نیاز دارد و تو برای این ادعا دلیلی نداری. بنابراین، چون دلیل نداری، ملزم هستی به بیعت خود عمل کنی و نمی‌توانی بیعت را بشکنی.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌فرمایند زبیر بیعت کرده و ملزم است به بیعت خود عمل کند. اینکه می‌گوید بیعتش از روی ترس بوده یا در قلبش چیز دیگری وجود داشته، نیازمند بینه و دلیل است. اقرار یک مسئله است و ادعا مسئله‌ای دیگر. عقلا اقرار را می‌پذیرند، اما ادعا دلیل می‌خواهد.

بنابراین حضرت می‌فرمایند اگر زبیر درباره امر درونی خود ادعایی دارد، باید برای آن دلیل بیاورد؛ دلیلی که شناخته‌شده و مورد قبول باشد. اگر چنین دلیلی نیاورد، باید به همان چیزی بازگردد که از آن خارج شده است؛ یعنی به بیعت خود بازگردد.

اگر قرار باشد هرکس سخنی بگوید و پس از مدتی آن را انکار کند، هیچ سنگی روی سنگ بند نمی‌شود. کسی معامله‌ای انجام می‌دهد، سپس می‌گوید: «من این را نفروختم.» پول پرداخت شده، جنس تحویل داده شده و همه کارها انجام گرفته است، اما بعد می‌گوید: «من این را به تو نفروختم.»

اگر انسان بتواند به‌سادگی از اقرار و سخن خود بازگردد، تمام معاملات دنیا به هم می‌خورد. نه بیعی باقی می‌ماند، نه اجاره‌ای، نه عقد شرعی و نه هیچ قرارداد دیگری؛ زیرا هرکس می‌تواند پس از انعقاد قرارداد، زیر آن بزند.

وقتی کسی به سخن خود پایبند نباشد، هیچ قراردادی الزام‌آور نخواهد بود. قانون شرع و قانون عرف این است که هرکس سخنی می‌گوید، ملزم است به آن ملتزم باشد. «اقرار العقلاء على أنفسهم نافذ»؛ اقرار عاقلان درباره خودشان نافذ است و آنان ملزم‌اند به اقرار خود عمل کنند.

پس کسی که چیزی می‌فروشد یا معامله‌ای انجام می‌دهد، ملزم است به آن عمل کند. نمی‌تواند بگوید: «من در دلم چیز دیگری می‌گفتم»، «حرفم شوخی بود» یا «از روی ترس این سخن را گفتم.» این سخنان در هیچ محکمه‌ای پذیرفته نیست.

بنابراین، مضمون خطبه هشتم این است که زبیر ملزم است به بیعت خود عمل کند و ادعای اینکه در دلش چیز دیگری بوده یا از روی ترس بیعت کرده، بدون دلیل پذیرفته نیست. امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌فرمایند:

«یَزْعُمُ أَنَّهُ قَدْ بَایَعَ بِيَدِهِ»؛ گمان می‌کند با دستش بیعت کرده است.

«وَلَمْ یُبَایِعْ بِقَلْبِهِ»؛ اما با قلبش بیعت نکرده است. او فقط به بیعت اقرار کرده؛ در برابر مردم و در مسجد بیعت کرده و پیش از رفتن به عمره نیز بار دیگر به بیعت خود اقرار کرده است.

«وَادَّعَى الْوَلِیجَةَ»؛ به بیعت اقرار کرده، اما درباره امر درونی و قلبی خود ادعا دارد؛ اینکه آن امر درونی ترس بوده، توریه بوده یا چیز دیگری. پس اقرار یک طرف است و ادعا طرف دیگر. اقرار پذیرفته است، اما ادعا دلیل می‌خواهد.

«فَلْیَأْتِ عَلَیْهَا بِأَمْرٍ یُعْرَفُ»؛ باید برای آن امر درونی دلیل بیاورد؛ برای این ادعا که از روی ترس یا توریه بیعت کرده است، باید دلیل بیاورد. مدعی باید دلیل ارائه کند؛ دلیلی که شناخته‌شده و مورد قبول باشد.

«وَإِلَّا فَلْیَدْخُلْ فِیمَا خَرَجَ مِنْهُ»؛ اگر چنین دلیل شناخته‌شده‌ای ندارد، باید به همان چیزی بازگردد که از آن خارج شده است. او بیعت کرده بود و باید به بیعت خود بازگردد.

عرب‌ها برای بیعت اهمیت زیادی قائل بودند. بیعت نزد آنان از امور مهمی بود که بر آن تأکید می‌کردند و به آن پایبند می‌ماندند. به همین دلیل، امیرالمؤمنین علیه‌السلام نیز بر مسئله بیعت تأکید می‌کنند. زبیر حق نداشت بیعت خود را بشکند. آنان از ناکثین بودند و عهد خود را شکستند، در حالی که باید به همان عهدی که داشتند بازمی‌گشتند.

خطبه نهم: رعد و برق بی‌ثمر

امیرالمؤمنین علیه‌السلام در خطبه نهم، ویژگی اهل جمل را به‌عنوان جبهه باطل و ویژگی خود و یارانشان را در جبهه حق بیان می‌کنند:

وَمِنْ كَلَامٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلَامُ: وَقَدْ أَرْعَدُوا وَأَبْرَقُوا، وَمَعَ هَذَيْنِ الْأَمْرَيْنِ الْفَشَلُ، وَلَسْنَا نُرْعِدُ حَتَّى نُوقِعَ، وَلَا نَسِيلُ حَتَّى نُمْطِرَ.

نهج‌البلاغه، خطبه ۹

«وَقَدْ أَرْعَدُوا وَأَبْرَقُوا»؛ رعد و برق به راه انداختند. گاهی می‌بینید ابرها بسیار رعد و برق دارند، اما پس از پایان رعد و برق، خبری از باران نیست. بعضی افراد نیز همین‌گونه‌اند؛ هیاهو و جنجال فراوان دارند، فریاد می‌زنند، وعده‌های توخالی می‌دهند و سخنان بیهوده می‌گویند، اما در عمل به نتیجه‌ای نمی‌رسند.

اصحاب جمل نیز چنین بودند. طلحه، زبیر و عایشه رعد و برق به راه انداختند، سر و صدا کردند و افراد بسیاری را گرد خود جمع کردند، اما در نهایت کارشان به شکست انجامید و از بین رفتند.

«وَمَعَ هَذَيْنِ الْأَمْرَیْنِ الْفَشَلُ»؛ با وجود این رعد و برق و هیاهو، سرانجام کارشان به شکست منتهی شد. دار و دسته‌ای راه انداختند، به بصره آمدند و عده‌ای را به دور خود جمع کردند، اما نتیجه کارشان شکست و نابودی بود.

اما ما این‌گونه نیستیم:

«وَلَسْنَا نُرْعِدُ حَتَّى نُوقِعَ»؛ ما تا کاری را به انجام نرسانده‌ایم، رعد و برق به راه نمی‌اندازیم. مانند بارانی که ابتدا می‌بارد و بعد صدای رعد آن شنیده می‌شود، ما نیز با آرامش و سکوت کار خود را انجام می‌دهیم و بعد نتیجه آن آشکار می‌شود.

«وَلَا نَسِیلُ حَتَّى نُمْطِرَ»؛ ما سیل به راه نمی‌اندازیم مگر اینکه پیش از آن باران باریده باشد. سیل پس از باران پدید می‌آید، نه بدون باران.

پس دو گروه مورد مذمت هستند: گروه نخست کسانی که هیاهوی بیهوده به راه می‌اندازند؛ رعد و برقی توخالی که هیچ نتیجه‌ای ندارد. گروه دوم نیز کسانی هستند که پس از شکست، دوباره هیاهو به راه می‌اندازند و ادعا می‌کنند که ما چنین و چنان کردیم.

این افراد پس از شکست می‌گویند: «ما فلان کار را کردیم و فلان اقدام را انجام دادیم.» گاهی نیز کارهایی را که دیگران انجام داده‌اند، به خودشان نسبت می‌دهند. این هم مورد مذمت است. اینکه انسان چیزی نداشته باشد اما بگوید دارد، یا کار دیگران را به خودش نسبت دهد، هر دو نادرست و مذموم است.

خطبه دهم: گردآمدن حزب شیطان

خطبه‌های متعددی از نهج‌البلاغه که در پی یکدیگر آمده‌اند، درباره جنگ جمل و دشمنان امیرالمؤمنین علیه‌السلام هستند. حضرت در خطبه دهم می‌فرمایند:

وَمِنْ خُطْبَةٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلَامُ: أَلَا وَإِنَّ الشَّيْطَانَ قَدْ جَمَعَ حِزْبَهُ، وَاسْتَجْلَبَ خَيْلَهُ وَرَجِلَهُ، وَإِنَّ مَعِيَ لَبَصِيرَتِي، مَا لَبَّسْتُ عَلَى نَفْسِي وَلَا لُبِّسَ عَلَيَّ، وَأَيْمُ اللَّهِ لَأُفْرِطَنَّ لَهُمْ حَوْضًا أَنَا مَاتِحُهُ، لَا يَصْدُرُونَ عَنْهُ وَلَا يَعُودُونَ إِلَيْهِ.

نهج‌البلاغه، خطبه ۱۰

حضرت می‌فرمایند: «أَلَا وَإِنَّ الشَّیْطَانَ قَدْ جَمَعَ حِزْبَهُ»؛ بدانید که شیطان حزب خود را جمع کرده است.

بعضی گفته‌اند این فرمایش امیرالمؤمنین علیه‌السلام دو احتمال دارد و هم با جنگ جمل سازگار است و هم با جنگ صفین. اگر مقصود جنگ جمل باشد، منظور از حزب شیطان، طلحه و زبیر و عایشه و کسانی هستند که شیطان آنان را گرد آورده است. اگر مقصود جنگ صفین باشد، منظور معاویه است که شیطان حزب و گروه خود را جمع کرده است.

هر دو احتمال مطرح شده، اما به نظر می‌رسد احتمال نخست صحیح‌تر باشد؛ یعنی این خطبه به جنگ جمل اشاره دارد، زیرا قرائنی برای این احتمال وجود دارد. از جمله این قرائن، خطبه بیست‌ودوم امیرالمؤمنین علیه‌السلام است که شباهت زیادی به این خطبه دارد:

أَلَا وَإِنَّ الشَّيْطَانَ قَدْ ذَمَّرَ حِزْبَهُ، وَاسْتَجْلَبَ جَلَبَهُ، لِيَعُودَ الْجَوْرُ إِلَى أَوْطَانِهِ، وَيَرْجِعَ الْبَاطِلُ إِلَى نِصَابِهِ. وَاللَّهِ مَا أَنْكَرُوا عَلَيَّ مُنْكَرًا، وَلَا جَعَلُوا بَيْنِي وَبَيْنَهُمْ نَصَفًا، وَإِنَّهُمْ لَيَطْلُبُونَ حَقًّا هُمْ تَرَكُوهُ، وَدَمًا هُمْ سَفَكُوهُ. فَلَئِنْ كُنْتُ شَرِيكَهُمْ فِيهِ فَإِنَّ لَهُمْ لَنَصِيبَهُمْ مِنْهُ، وَلَئِنْ كَانُوا وَلَوْهُ دُونِي فَمَا التَّبِعَةُ إِلَّا عِنْدَهُمْ، وَإِنَّ أَعْظَمَ حُجَّتِهِمْ لَعَلَى أَنْفُسِهِمْ، يَرْتَضِعُونَ أُمًّا قَدْ فُطِمَتْ، وَيُحْيُونَ بِدْعَةً قَدْ أُمِيتَتْ.

نهج‌البلاغه، خطبه ۲۲

حضرت می‌فرمایند: «أَلَا وَإِنَّ الشَّیْطَانَ قَدْ ذَمَّرَ حِزْبَهُ»؛ شیطان حزب خود را تحریک و برانگیخته کرده و به حرکت انداخته است.

«وَاسْتَجْلَبَ جَلَبَهُ»؛ همه نیروها و افراد خود را گرد آورده است.

«لِیَعُودَ الْجَوْرُ إِلَى أَوْطَانِهِ»؛ برای اینکه ظلم دوباره به جایگاه خود بازگردد.

«وَیَرْجِعَ الْبَاطِلُ إِلَى نِصَابِهِ»؛ و باطل دوباره به جایگاه اصلی خود بازگردد.

سپس حضرت می‌فرمایند: «وَاللَّهِ مَا أَنْکَرُوا عَلَیَّ مُنْکَرًا»؛ به خدا قسم، آنان منکر و کار نادرستی را بر من انکار نکرده‌اند.

«وَإِنَّهُمْ لَیَطْلُبُونَ حَقًّا هُمْ تَرَکُوهُ، وَدَمًا هُمْ سَفَکُوهُ»؛ آنان به دنبال حقی هستند که خودشان آن را رها کرده‌اند و به دنبال خونی هستند که خودشان ریخته‌اند.

منظور آنان از خون، خون عثمان بود. عایشه، طلحه و زبیر جنگ جمل را به عنوان خونخواهی عثمان به راه انداختند، اما امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌فرمایند آنان به دنبال خونی هستند که خودشان ریخته‌اند.

«فَلَئِنْ کُنْتُ شَرِیکَهُمْ فِیهِ فَإِنَّ لَهُمْ لَنَصِیبَهُمْ مِنْهُ»؛ اگر من نیز در این خون شریک باشم، آنان نیز سهم خود را از آن دارند.

«وَلَئِنْ کَانُوا وَلَوْهُ دُونِی فَمَا التَّبِعَةُ إِلَّا عِنْدَهُمْ»؛ و اگر آنان این کار را بدون دخالت من انجام داده باشند، مسئولیت و پیامد آن نیز بر عهده خود آنان است.

«وَإِنَّ أَعْظَمَ حُجَّتِهِمْ لَعَلَى أَنْفُسِهِمْ»؛ بزرگ‌ترین دلیل و حجت آنان، بر ضد خودشان است.

«یَرْتَضِعُونَ أُمًّا قَدْ فُطِمَتْ»؛ به دنبال پستانی هستند که از شیر دادن بازمانده است؛ یعنی می‌خواهند چیزی را از امیرالمؤمنین علیه‌السلام مطالبه کنند که دیگر امکان آن وجود ندارد.

«وَیُحْیُونَ بِدْعَةً قَدْ أُمِیتَتْ»؛ بدعتی را که از بین رفته است، دوباره زنده می‌کنند.

این خطبه بیست‌ودوم قرینه‌ای است بر اینکه مقصود از حزب شیطان در خطبه دهم، اصحاب جمل هستند.

قرینه‌ای دیگر در خطبه ۱۳۷ نهج‌البلاغه

قرینه دیگری بر اینکه مقصود امیرالمؤمنین (ع) از «حزب شیطان» در خطبه دهم، اصحاب جمل هستند، در خطبه ۱۳۷ نهج‌البلاغه آمده است. این خطبه درباره طلحه و زبیر است. حضرت می‌فرمایند:

وَاللَّهِ مَا أَنْكَرُوا عَلَيَّ مُنْكَرًا، وَلَا جَعَلُوا بَيْنِي وَبَيْنَهُمْ نِصْفًا، وَإِنَّهُمْ لَيَطْلُبُونَ حَقًّا هُمْ تَرَكُوهُ، وَدَمًا هُمْ سَفَكُوهُ، فَلَئِنْ كُنْتُ شَرِيكَهُمْ فِيهِ، فَإِنَّ لَهُمْ نَصِيبَهُمْ مِنْهُ، وَلَئِنْ كَانُوا وَلَوْهُ دُونِي، فَمَا التَّبِعَةُ إِلَّا عِنْدَهُمْ، وَإِنَّ أَوَّلَ عَدْلِهِمْ لَلْحُكْمُ عَلَى أَنْفُسِهِمْ، وَإِنَّ مَعِيَ لَبَصِيرَتِي؛ مَا لَبِسْتُ وَلَا لُبِسَ عَلَيَّ، وَإِنَّهَا لَلْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ، فِيهَا النَّاكِثُونَ.

نهج‌البلاغه، خطبه ۱۳۷

مضمون سخن حضرت این است: به خدا سوگند، آنان هیچ کار ناپسندی را از من انکار نکرده‌اند و میان من و خودشان راه انصاف را قرار نداده‌اند. آنان حقی را مطالبه می‌کنند که خود آن را ترک کرده‌اند و خونی را مطالبه می‌کنند که خود ریخته‌اند. اگر من نیز در این خون شریک باشم، آنان نیز سهم خود را از آن دارند؛ و اگر آنان این کار را بدون دخالت من انجام داده باشند، مسئولیت و پیامد آن بر عهده خود آنان است. نخستین نشانه عدالت آنان باید این باشد که خودشان را محکوم کنند.

حضرت سپس می‌فرمایند: «إِنَّ مَعِيَ لَبَصِيرَتِي»؛ بصیرت من همراه من است. من نه خودم دچار اشتباه شده‌ام و نه کسی مرا به اشتباه انداخته است. آنان همان گروه ستمگر و پیمان‌شکن هستند.

مقصود از «فِئَةٍ بَاغِيَةٍ» و «نَاکِثُون» در اینجا اصحاب جمل هستند. بنابراین، هنگامی که حضرت در خطبه دهم می‌فرمایند: «أَلَا وَإِنَّ الشَّیْطَانَ قَدْ جَمَعَ حِزْبَهُ»، مقصود این است که شیطان گروه و حزب خود را گرد آورده است؛ یعنی طلحه و زبیر و عایشه، نیروهای خود را جمع کرده‌اند.

معنای «وَاسْتَجْلَبَ خَیْلَهُ وَرَجِلَهُ»

حضرت می‌فرمایند: «وَاسْتَجْلَبَ خَیْلَهُ وَرَجِلَهُ». «خیل» به معنای سواره‌نظام و «رَجِل» به معنای پیاده‌نظام است. شیطان، طلحه و زبیر و همراهان آنان، سواره‌نظام و پیاده‌نظام خود را در بصره و مناطق دیگر جمع کردند و برای جنگ آماده ساختند.

در ادامه، حضرت می‌فرمایند:

وَإِنَّ مَعِيَ لَبَصِيرَتِي؛ مَا لَبِسْتُ وَلَا لُبِسَ عَلَيَّ، وَأَيْمُ اللَّهِ لَأَفْرُطَنَّ لَهُمْ حَوْضًا أَنَا مَاتِحُهُ، لَا يَصْدُرُونَ عَنْهُ، وَلَا يَعُودُونَ إِلَيْهِ.

«إِنَّ مَعِيَ لَبَصِيرَتِي» یعنی همان بصیرت و آگاهی‌ای که حضرت در زمان پیامبر اکرم (ص) داشتند و با آن در جنگ‌های پیامبر شرکت می‌کردند، همچنان همراه ایشان است و از حضرت جدا نشده است. نه خود ایشان در اشتباه‌اند و نه کسی ایشان را به اشتباه انداخته است.

سپس می‌فرمایند: «وَأَيْمُ اللَّهِ لَأَفْرُطَنَّ لَهُمْ حَوْضًا». «أَیْمُ‌اللَّه» به معنای سوگند به خداست. حضرت سوگند می‌خورند که برای آنان حوضی فراهم خواهند کرد که از آن بیرون نیایند و دیگر به آن بازنگردند.

«ماتح» به کسی گفته می‌شود که بر چاه مسلط است و با دلو از آن آب می‌کشد؛ یعنی خود حضرت این حوض را فراهم می‌کنند و آن را پر می‌سازند، به‌گونه‌ای که آنان دیگر راه بازگشت نداشته باشند. مقصود این است که چنان ضربه‌ای به آنان وارد می‌کنند که دیگر نه توان راه‌اندازی جنگ داشته باشند و نه حتی اندیشه آن به ذهنشان خطور کند.

پس از شکست اصحاب جمل، دیگر امکان بازگشت و تجدید قوا برای آنان باقی نماند. طلحه کشته شد و زبیر نیز از جنگ کناره گرفت.

کناره‌گیری زبیر از جنگ

امیرالمؤمنین (ع) پس از گفت‌وگو و اتمام حجت با افراد، پرچمی قرار دادند تا کسانی که می‌خواهند از جنگ بازگردند، زیر آن جمع شوند. گروه بسیاری بازگشتند و تقریباً یک‌سوم سپاه جمل از جنگ کناره گرفتند؛ اما دو سوم دیگر باقی ماندند.

حضرت با زبیر گفت‌وگو کردند و به او یادآوری فرمودند: آیا به یاد می‌آوری روزی را که من و پیامبر اکرم (ص) حضور داشتیم و پیامبر به تو فرمودند: «ای زبیر، آیا علی را دوست داری؟» و تو پاسخ دادی که علی را بسیار دوست داری؟ آیا به یاد می‌آوری که پیامبر فرمودند روزی در برابر علی قرار خواهی گرفت و با او جنگ خواهی کرد؟

زبیر گفت: «بَلى وَاللَّهِ»؛ آری، به خدا سوگند، به یاد می‌آورم. زبیر با این سخن، فرمایش پیامبر را تصدیق کرد و از جنگ کناره گرفت.

او نزد عایشه رفت و گفت: امر بر من مشتبه شده است. سپس از جنگ جدا شد و از میدان بیرون رفت. عبدالله، فرزند زبیر، به او گفت: آیا از جنگ ترسیدی؟ تو که اهل فرار نبودی. زبیر برای اینکه نشان دهد از جنگ نترسیده است، سرِ نیزه خود را جدا کرد و آن را به سوی سپاه امیرالمؤمنین (ع) پرتاب کرد؛ اما در هر صورت از جنگ کناره گرفت و رفت.

زبیر به وادی‌ای رفت که به «وادی السباع» معروف بود. در آنجا با احنف بن قیس و غلام او، که جرموز نام داشت، روبه‌رو شد. آنان نیز از جنگ خارج شده بودند. زبیر به آنان گفت که دیگر نمی‌خواهد به جنگ بازگردد. جرموز به او اعتراض کرد که تو این جنگ را به راه انداختی و این همه مردم را به کشتن دادی؛ اکنون چگونه از جنگ کناره گرفته‌ای؟

پس از گفت‌وگو، قرار گذاشتند که با یکدیگر نماز بخوانند و هرکدام به دیگری امان داد. هنگام نماز، جرموز زبیر را کشت و سر او را جدا کرد تا نزد امیرالمؤمنین (ع) ببرد و جایزه بگیرد. احنف بن قیس نیز به او گفت سر زبیر را نزد امیرالمؤمنین (ع) ببر تا حضرت به تو جایزه بدهند.

وقتی سر زبیر را نزد حضرت آوردند، امیرالمؤمنین (ع) فرمودند که به یاد حدیثی از پیامبر اکرم (ص) افتاده‌اند؛ پیامبر فرموده بودند قاتل زبیر، کسی که سر او را نزد حضرت می‌آورد، اهل جهنم است.

حضرت به جرموز فرمودند: تو زبیر را کشتی، در حالی که او در امان بود. هرکس جنگ را رها کند و از میدان بیرون برود، از سوی من در امان است و کسی حق ندارد او را بکشد. زبیر از جنگ کناره گرفته بود و تو بی‌دلیل او را کشتی. هم من به او امان داده بودم و هم خودت به او امان داده بودی؛ با این حال، او را هنگام نماز کشتی. بنابراین جایگاه تو در جهنم است.

شتر عایشه، محور جنگ جمل

پس از کشته شدن طلحه و زبیر، افراد سپاه بصره گرد شتر عایشه جمع شدند. در ادامه، یکی از خطبه‌های امیرالمؤمنین (ع) را خواهیم خواند که در آن حضرت می‌فرمایند شتر عایشه محور جنگ جمل بود.

تا زمانی که شتر زنده بود، جنگ ادامه داشت. سرانجام سپاه امیرالمؤمنین (ع) شتر را از پا درآوردند و هنگامی که شتر بر زمین افتاد، سپاه جمل نیز از هم پاشید و افراد آن کشته شدند.

عایشه را زنده نگه داشتند. محمد بن ابی‌بکر، که برادر عایشه و محرم او بود، نزد او رفت. سپس امیرالمؤمنین (ع) دستور دادند عایشه را سالم به مدینه بازگردانند و او را به مدینه رساندند.

بنابراین، در جنگ جمل، حضرت تا آخرین لحظه اتمام حجت کردند. هر راهی ممکن بود تا آنان بازگردند، پیمودند و حتی کسانی را که از جنگ کناره می‌گرفتند، امان دادند. با این حال، برخی افراد پس از اتمام حجت نیز به جنگ ادامه دادند و دست به کشتار زدند.

جنگ‌های تحمیلی بر امیرالمؤمنین (ع)

روش ائمه (ع) این بوده است که پیش از هر اقدامی، با مردم اتمام حجت کنند. هیچ‌یک از جنگ‌های امیرالمؤمنین (ع) جنگی مطلوب و آغازشده از سوی ایشان نبود؛ همه این جنگ‌ها بر حضرت تحمیل شد.

نخست، ناکثین پیمان خود را شکستند و جنگ جمل را به راه انداختند. پس از آن، قاسطین، یعنی معاویه و اصحاب صفین، جنگ را آغاز کردند. سپس مارقین نیز جنگ نهروان را برپا کردند. بنابراین، هیچ‌یک از این جنگ‌ها از سوی امیرالمؤمنین (ع) آغاز نشد و همه آنها تحمیلی بود.

در همه این موارد، حضرت ابتدا با مردم اتمام حجت می‌کردند. هرکس امکان بازگشت داشت، بازمی‌گشت؛ اما گروهی بر موضع خود پافشاری می‌کردند و سرانجام کار به جنگ می‌انجامید. در صفین نیز در پایان، مسئله حکمیت را مطرح کردند و نتیجه آن، پیدایش خوارج و مسائل پس از آن بود.

نیت دشمنان در جنگ جمل

نقل کرده‌اند که پس از پایان جنگ جمل، عمرو عاص به عایشه گفت: ای کاش در جنگ جمل کشته شده بودی. عایشه او را نفرین کرد و گفت: این چه دعایی است که برای من می‌کنی؟

عمرو عاص پاسخ داد: اگر در جنگ جمل کشته شده بودی، از یک سو، چون همسر پیامبر اکرم (ص) بودی، برایت مقبره و بارگاهی می‌ساختیم و به شخصیت و جایگاه ویژه‌ای دست می‌یافتی؛ از سوی دیگر، کشته شدن تو بهانه‌ای علیه امیرالمؤمنین (ع) می‌شد و می‌گفتیم علی، همسر پیامبر را کشته است. بدین ترتیب، هم برای تو مرقدی می‌ساختیم و هم از کشته شدن تو به‌عنوان دستاویزی برای راه‌اندازی جنگی دیگر علیه امیرالمؤمنین (ع) استفاده می‌کردیم.

این سخن نشان می‌دهد که آنان خود چنین محاسباتی داشتند. امیرالمؤمنین (ع) نیز همه این مسائل را می‌دانستند؛ با این حال، همه اتمام حجت‌ها را انجام دادند، همه فتنه‌ها را برای مردم بیان کردند و به همگان هشدار دادند. اما با وجود این تذکرات و اتمام حجت‌ها، آنان پیمان خود را شکستند و این جنگ‌ها را به راه انداختند.

در جلسه آینده، به خطبه یازدهم نهج‌البلاغه خواهیم پرداخت.

وَصَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ