Skip to main content
UstadhAli Imani

Sermon Three

جلسه هشتم

Course outline

Listen

0:0044:51

The audio for this session is in Persian.

This content has not been translated into English yet and is shown in its original language.

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ

الحمدلله رب العالمین، و الصلاة و السلام على أشرف الأنبیاء و المرسلین، حبیب قلوب الصادقین، أبي‌القاسم المصطفى محمد. اللهم صلّ على محمد و آل محمد و عجّل فرجهم. و على أهل بیته الطیبین الطاهرین، و اللعن الدائم على أعدائهم أجمعین، من الآن إلى قیام یوم الدین.

خطبه شقشقیه و پذیرش خلافت از سوی امیرالمؤمنین (ع)

در جلسه هشتم شرح خطبه شقشقیه، خطبه سوم نهج‌البلاغه، به این بخش از فرمایش امیرالمؤمنین (ع) می‌رسیم:

أَمَا وَاللَّهِ الَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ، وَبَرَأَ النَّسَمَةَ، لَوْلَا حُضُورُ الْحَاضِرِ، وَقِيَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ، وَمَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَلَّا يُقَارُّوا عَلَى كِظَّةِ ظَالِمٍ، وَلَا سَغَبِ مَظْلُومٍ، لَأَلْقَيْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا، وَلَسَقَيْتُ آخِرَهَا بِكَأْسِ أَوَّلِهَا، وَلَأَلْفَيْتُمْ دُنْيَاكُمْ هَذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِي مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ.

نهج‌البلاغه، خطبه ۳

عرض کردیم که بعد از کشته‌شدن عثمان، مردم به خانه امیرالمؤمنین (ع) هجوم آوردند تا با حضرت برای خلافت بیعت کنند. در جلسه قبل گفتیم که حضرت در ابتدا از پذیرش بیعت امتناع کردند. این هجوم و اصرار مردم چند روز ادامه داشت. عثمان در هجدهم ذی‌الحجه کشته شد، اما امیرالمؤمنین (ع) همان روز و روزهای بعد، تا بیست‌وسوم ذی‌الحجه، بیعت را نپذیرفتند و مردم همچنان اصرار می‌کردند.

سرانجام بیعت در مسجد و پس از اتمام حجت امیرالمؤمنین (ع) انجام شد. بنابراین، حضرت در آغاز از پذیرش بیعت خودداری کردند؛ اما در نهایت آن را پذیرفتند. بحث امروز این است که با وجود امتناع ابتدایی، چه شد که امیرالمؤمنین (ع) بیعت را قبول کردند؟

اتمام حجت مردم و پیمان الهی با عالمان

حضرت می‌فرمایند:

«أَمَا وَاللَّهِ الَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ»

یعنی سوگند به خدایی که دانه را شکافت. «فَلَق» به معنای شکافتن است.

«وَبَرَأَ النَّسَمَةَ»

یعنی سوگند به خدایی که جان و انسان را آفرید.

سپس می‌فرمایند:

«لَوْلَا حُضُورُ الْحَاضِرِ، وَقِيَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ»

اگر حضور همگانی مردم نبود و اگر با وجود یاوران، حجت بر من تمام نشده بود، چنین نمی‌کردم.

حضرت در ادامه به پیمانی اشاره می‌کنند که خداوند از عالمان گرفته است:

«وَمَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَلَّا يُقَارُّوا عَلَى كِظَّةِ ظَالِمٍ، وَلَا سَغَبِ مَظْلُومٍ»

خداوند از عالمان پیمان گرفته است که در برابر پرخوری و شکم‌بارگی ظالم و گرسنگی مظلوم آرام نگیرند و سکوت نکنند. «کِظّه» به معنای پرخوری و شکم‌بارگی و «سَغَب» به معنای گرسنگی است.

بنابراین، حضرت در اینجا به دو مطلب اشاره دارند:

  1. حضور همگانی مردم و تمام‌شدن حجت به‌وسیله حضور و یاری آنان.
  2. پیمانی که خداوند از عالمان گرفته است تا در برابر ظلم ظالم و گرسنگی مظلوم سکوت نکنند.

از یک طرف، مردم به صحنه آمده بودند و می‌خواستند با حضرت بیعت کنند؛ از طرف دیگر، خداوند از عالمان پیمان گرفته بود که در برابر ظلم سکوت نکنند و حق مظلوم را از ظالم بگیرند. این دو عامل اصلی سبب شد که امیرالمؤمنین (ع) بیعت را بپذیرند.

حضرت با توجه به سابقه خلفای پیشین و زمینه‌ای که آنان ایجاد کرده بودند، در ابتدا از پذیرش خلافت خودداری کردند؛ زیرا هنوز با مردم اتمام حجت نشده بود. اما پس از حضور مردم و فراهم‌شدن شرایط، می‌فرمایند:

«لَأَلْقَيْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا»

اگر حضور همگانی مردم و تمام‌شدن حجت نبود و اگر آن پیمانی که خداوند از عالمان گرفته است وجود نداشت، ریسمان خلافت را بر گردنش می‌انداختم و آن را رها می‌کردم. همان‌گونه که وقتی ریسمان شتر را بر گردنش می‌اندازند، آن را رها می‌کنند تا هرجا می‌خواهد برود.

«وَلَسَقَيْتُ آخِرَهَا بِكَأْسِ أَوَّلِهَا»

و پایان خلافت را با همان پیمانه‌ای سیراب می‌کردم که آغاز آن را سیراب کردم؛ یعنی همان‌گونه که در برابر خلفای پیشین صبر کردم، در اینجا نیز خلافت را رها می‌کردم و صبر پیشه می‌ساختم.

«وَلَأَلْفَيْتُمْ دُنْيَاكُمْ هَذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِي مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ»

در این صورت، می‌دیدید که دنیای شما نزد من از آب بینی بز نیز بی‌ارزش‌تر است.

امیرالمؤمنین (ع) در نهج‌البلاغه درباره بی‌ارزشی دنیا تعبیرها و تشبیه‌های فراوانی دارند. در قرآن کریم نیز مطالب متعددی درباره بی‌ارزشی دنیا آمده است. دنیا ظاهر و باطنی دارد که با یکدیگر متفاوت‌اند. ظاهرش یک‌گونه است و باطنش گونه‌ای دیگر.

حضرت در یکی از حکمت‌های خود می‌فرمایند:

مَثَلُ الدُّنْيَا كَمَثَلِ الْحَيَّةِ، لَيِّنٌ مَسُّهَا، وَالسُّمُّ النَّاقِعُ فِي جَوْفِهَا.

نهج‌البلاغه، حکمت ۱۱۹

دنیا مانند مار است؛ لمس آن نرم و دل‌پذیر است، اما در درونش زهر کشنده قرار دارد. وقتی انسان به ظاهر دنیا نگاه می‌کند، آن را زیبا می‌بیند و تماس با آن برایش لذت‌بخش است؛ اما در باطن، زهر کشنده‌ای نهفته است.

در جای دیگری نیز دنیا به آب دریا تشبیه شده است. آب دریا شور است و هرچه انسان از آن بنوشد، تشنگی‌اش برطرف نمی‌شود؛ بلکه تشنه‌تر می‌شود. هم در قرآن کریم و هم در فرمایش‌های امیرالمؤمنین (ع) در نهج‌البلاغه، تشبیه‌های فراوان و زیبایی درباره دنیا آمده است.

بنابراین، این دنیا از نظر امیرالمؤمنین (ع) هیچ ارزشی ندارد؛ مگر اینکه وسیله‌ای برای احقاق حق باشد و انسان بتواند به‌وسیله آن حق مظلومی را از ظالم بگیرد.

دلایل پذیرش خلافت

احساس وظیفه شرعی و الهی

یکی از دلایل پذیرش خلافت از سوی امیرالمؤمنین (ع)، احساس وظیفه شرعی و الهی بود. حضرت احساس کردند که اسلام باید اجرا شود. در زمان خلفای پیشین، سنت پیامبر (ص) تقریباً از بین رفته بود و آن اسلامی که پیامبر اکرم (ص) مطرح کرده بودند، دیگر به‌طور کامل اجرا نمی‌شد.

اکنون که زمینه فراهم شده بود، حضرت باید اسلام واقعی و احکام اسلام را اجرا می‌کردند. هجوم مردم و حضور آنان در صحنه، موجب شد حضرت احساس مسئولیت کنند. از طرف دیگر، خداوند با عالمان پیمان گرفته است که در برابر ظلم سکوت نکنند. این فرمایش امیرالمؤمنین (ع) برای همه عالمان در طول تاریخ درس و هشدار است.

هیچ‌کس در برابر حق مظلوم نمی‌تواند سکوت کند و هیچ‌کس حق ندارد در برابر ظالم آرام بگیرد. ظلم مخصوص زمان امیرالمؤمنین (ع) نبود؛ در همه زمان‌ها ظالم و مظلوم وجود داشته‌اند. هر انسانی که آگاه و داناست، نمی‌تواند در برابر ظلم سکوت کند.

در جهان امروز نیز ظالم و مظلوم روشن است. جنایت‌هایی در جهان رخ می‌دهد و کسانی مانند آمریکا و اسرائیل و دیگران مرتکب جنایت می‌شوند. سکوت در برابر این جنایت‌ها بسیار خطرناک است و انسان در روز قیامت نمی‌تواند از مسئولیت خود فرار کند. همچنین اگر حکومتی از مظلومان دفاع کند و کسی از آن حمایت نکند، این نیز ظلم است و باید در برابر آن پاسخ‌گو باشد.

بنابراین، سخن امیرالمؤمنین (ع) تنها درباره وظیفه شخصی خود حضرت نیست؛ بلکه خداوند از همه عالمان پیمان گرفته است. این فرمایش، درس بزرگی برای همه است و باید مراقب باشیم در برابر ظلم سکوت نکنیم.

حضور مردم و تمام‌شدن حجت

دلیل دوم، حضور مردم و تمام‌شدن حجت از سوی آنان بود. مردم خودشان آمدند، اصرار کردند و خواستار بیعت با امیرالمؤمنین (ع) شدند.

این شیوه از حضور مردم و بیعت، در هیچ‌یک از حکومت‌های پیشین وجود نداشت. در تاریخ، نمونه‌ای پیدا نمی‌کنیم که مردم این‌گونه هجوم بیاورند و اصرار کنند؛ به‌گونه‌ای که حتی امام حسن مجتبی (ع) و امام حسین (ع) نیز تحت فشار این اجتماع گسترده قرار بگیرند.

حکومت امیرالمؤمنین (ع) از این جهت، نمونه‌ای از مردم‌سالاری واقعی بود. خلفای پیشین معمولاً بیعت را اجباری می‌کردند، اما امیرالمؤمنین (ع) بیعت اجباری را نپذیرفتند و فرمودند مردم باید در مسجد حاضر شوند و هرکس می‌خواهد، بیعت کند. هیچ اجباری در کار نبود.

حقی که بیست‌وپنج سال غصب شده بود

دلیل سوم، حقی بود که بیست‌وپنج سال غصب شده بود و اکنون زمینه برای بازگشت آن فراهم شده بود. اگر امیرالمؤمنین (ع) در آن زمان خلافت را نمی‌پذیرفتند، بعدها می‌گفتند حضرت بی‌دلیل ادعا می‌کردند که خلافت حق ایشان است؛ زیرا وقتی حکومت را به ایشان عرضه کردند، آن را نپذیرفتند.

امیرالمؤمنین (ع) باید در برابر تاریخ نیز پاسخ می‌دادند. مردم آمدند و حکومت را در اختیار حضرت قرار دادند و اگر ایشان نمی‌پذیرفتند، ممکن بود در طول تاریخ گفته شود که حضرت تنها ادعا می‌کردند این حکومت حق ایشان است، اما هنگامی که مردم آن را به ایشان واگذار کردند، از پذیرش آن خودداری کردند.

نبودن فردی شایسته‌تر از امیرالمؤمنین (ع)

دلیل چهارم این بود که کسی شایسته‌تر از امیرالمؤمنین (ع) برای حکومت وجود نداشت. حضرت در موارد مختلف پیشنهاد می‌کردند که اگر دیگران توانایی دارند، خودشان حکومت کنند و ایشان وزیر آنان باشند؛ اما کسی که شایستگی و توانایی پذیرش حکومت را داشته باشد، وجود نداشت.

از یک طرف، مردم یاری و همراهی خود را اعلام کرده بودند و از طرف دیگر، کسی شایسته‌تر از امیرالمؤمنین (ع) وجود نداشت. این عوامل در کنار یکدیگر سبب شد که حضرت، پس از اتمام حجت، خلافت را بپذیرند.

البته حضرت می‌دانستند بسیاری از کسانی که برای بیعت آمده‌اند، مانند طلحه و زبیر، در پی حکومت و پست و مقام هستند. آنان می‌خواستند همان رفتاری که خلفای پیشین با ایشان داشتند، ادامه پیدا کند و با همین نیت آمده بودند.

با این حال، در میان مردم گروهی از مظلومان نیز حضور داشتند و همه با چنین نیتی نیامده بودند. بسیاری از آنان افراد خوب و متدینی بودند که حقشان از بین رفته بود. به همین دلیل، امیرالمؤمنین (ع) خلافت را پذیرفتند تا حق مظلومان را احقاق کنند و حقوق از دست‌رفته آنان را به ایشان بازگردانند.

نخستین اقدام امیرالمؤمنین (ع) پس از پذیرش حکومت

پس از آنکه امیرالمؤمنین (ع) حکومت را پذیرفتند، حکومتی که از زمان عثمان به ایشان رسیده بود، قلمرو گسترده‌ای داشت. حجاز، عراق، ایران، شام، مصر، عمان، جزیره و سرزمین‌هایی مانند تاجیکستان، همه در اختیار حکومت اسلامی بودند.

تقریباً تمام این سرزمین‌ها در اختیار امیرالمؤمنین (ع) قرار گرفت، جز شام؛ زیرا معاویه حاضر نشد شام را در اختیار حضرت قرار دهد. در نهج‌البلاغه نامه‌های فراوانی از امیرالمؤمنین (ع) خطاب به معاویه وجود دارد، اما معاویه نپذیرفت و پس از آن جنگ‌های مختلف را به راه انداخت.

گرچه در ظاهر، طلحه و زبیر و دیگران اسباب برخی از این جنگ‌ها بودند، در پشت پرده تحریک‌های معاویه قرار داشت. امیرالمؤمنین (ع) با وجود همه این مشکلات و با علم به آنچه در آینده پیش می‌آمد، حکومت را پذیرفتند.

نخستین اقدام حضرت این بود که همه کارگزاران عثمان را عزل کردند؛ استانداران و فرماندارانی را که عثمان منصوب کرده بود، کنار گذاشتند و افراد جدیدی را به جای آنان گماردند.

ملاک انتخاب کارگزاران در زمان خلفای مختلف، متفاوت بود. در زمان عثمان، ملاک این بود که فرد از بنی‌امیه و از خویشاوندان پدری او باشد. بیشتر پست‌ها و مناصب به کسانی داده می‌شد که با عثمان نسبت داشتند و شایسته‌سالاری مطرح نبود.

حتی افرادی که شراب‌خواری می‌کردند، به مقام‌های حکومتی منصوب شده بودند. برای نمونه، والی کوفه به دلیل شراب‌خواری تازیانه خورد. برخی از منصوبان آنان حتی مرتد شده بودند. امیرالمؤمنین (ع) همه این مسئولان را تغییر دادند.

در تاریخ نوشته‌اند که حضرت حدود هشتاد نفر را تغییر دادند. فرصت بیان نام همه آنان وجود ندارد، اما چند نمونه از والیانی را که امیرالمؤمنین (ع) منصوب کردند، بیان می‌کنیم.

ملاک حضرت، خویشاوندی و نسبت خانوادگی نبود؛ بلکه شایسته‌سالاری بود. افرادی را انتخاب می‌کردند که شایستگی، لیاقت، امانت، استعداد و توانایی انجام کار را داشته باشند.

محمد بن ابی‌بکر، والی مصر

برای نمونه، محمد بن ابی‌بکر را به عنوان والی مصر منصوب کردند. محمد بن ابی‌بکر فرزند خلیفه اول بود، اما از ارادتمندان و معتقدان به امیرالمؤمنین (ع) به شمار می‌رفت. حضرت او را به حکومت مصر منصوب کردند. مصر والیان مختلفی داشت که محمد بن ابی‌بکر یکی از آنان بود.

پس از او، مالک اشتر نیز برای حکومت مصر منصوب شد. امیرالمؤمنین (ع) هنگام نصب مالک اشتر، نامه‌ای طولانی درباره شیوه حکومت‌داری برای او نوشتند؛ اما متأسفانه معاویه در میانه راه به مالک زهر خوراند و او را به شهادت رساند و مالک به مصر نرسید.

محمد بن ابی‌بکر و مالک اشتر از یاران امیرالمؤمنین (ع) بودند؛ افرادی بااستعداد، توانمند، امین و شایسته.

عثمان بن حنیف، والی بصره

عثمان بن حنیف نیز از سوی امیرالمؤمنین (ع) به عنوان والی بصره منصوب شد.

قثم بن عباس، والی مکه

قثم بن عباس، برادر عبدالله بن عباس و پسرعموی پیامبر اکرم (ص) بود. او پیامبر (ص) را درک کرده بود و از یاران امیرالمؤمنین (ع) به شمار می‌رفت.

امیرالمؤمنین (ع) در سال سی‌وهفتم هجری، قثم بن عباس را به عنوان والی مکه منصوب کردند. امور حج و کار حجاج نیز به او سپرده شد. قثم فردی بسیار مورد اعتماد بود و والی مکه باقی ماند؛ حتی پس از شهادت امیرالمؤمنین (ع)، تا سال چهل‌ویکم هجری در این جایگاه حضور داشت.

پایان کار قثم بن عباس

پس از شهادت امیرالمؤمنین (ع)، حکومت علوی تغییر کرد و حکومت اموی به دست معاویه افتاد. قثم بن عباس، که برخی او را «قاسم بن عباس» نیز گفته‌اند، در سمرقند مدفون است و در آنجا ضریح مفصلی دارد. مردم، به‌ویژه در روزهای دوشنبه و جمعه، برای زیارت او حاضر می‌شوند؛ زیرا او از اصحاب پیامبر اکرم (ص)، فردی توانمند و حاکم مکه بود.

معاویه پس از سال چهل‌ویکم هجری، حاکم خراسان را تغییر داد. حاکم جدید به آن منطقه حمله کرد و قثم بن عباس نیز همراه او وارد سمرقند شد. ظاهراً قثم در سمرقند به شهادت رسید و در همان‌جا دفن شد.

یاران امیرالمؤمنین (ع) افرادی شایسته، توانمند، امین و کارآمد بودند و حضرت بیشتر نیروهای حکومت را با دقت انتخاب و منصوب کرده بودند. البته برخی از نیروهایی که از گذشته در جایگاه خود بودند نیز همچنان باقی ماندند.

اختیارات والیان و نظارت امیرالمؤمنین (ع)

امیرالمؤمنین (ع) به هر یک از والیانی که منصوب می‌کردند، اختیار کامل می‌دادند؛ یعنی اداره مسائل نظامی، امور قضایی و عزل و نصب‌ها را به آنان می‌سپردند. حضرت همان اختیاراتی را که خود در اداره حکومت داشتند، به والی مورد اعتمادشان واگذار می‌کردند.

بااین‌حال، این اختیار به معنای نبود نظارت نبود. نامه‌های نهج‌البلاغه نشان می‌دهد که حضرت به‌طور مستمر بر عملکرد والیان نظارت داشتند. برای نمونه، به عثمان بن حنیف نامه نوشتند که به ایشان خبر رسیده است او در مهمانی‌ای شرکت کرده که در آن، ثروتمندان حضور داشته‌اند و محرومان در آنجا نبوده‌اند. حضرت از او پرسیدند: تو چه حقی داشتی که در چنین مهمانی‌ای شرکت کنی؟

این موضوع نشان می‌دهد که امیرالمؤمنین (ع) هم به افراد اعتماد می‌کردند و هم بر کار آنان نظارت داشتند.

باقی ماندن شریح قاضی

برخی افراد از زمان خلفای پیشین در جایگاه خود باقی مانده بودند؛ از جمله شریح قاضی. شریح از زمان خلیفه دوم و سپس در دوران عثمان، قاضی کوفه بود.

وقتی امیرالمؤمنین (ع) در کوفه حضور داشتند، قاضی دیگری در برابر شریح تعیین نکردند؛ زیرا همه امور قضایی زیر نظر خود حضرت بود. گاهی نیز حضرت برای برخی مسائل به گروهی از افراد مراجعه می‌کردند. بنابراین، شریح را به همین دلیل تغییر ندادند.

انتقال مرکز حکومت به کوفه

امیرالمؤمنین (ع) مرکز خلافت و حکومت را از مدینه به کوفه منتقل کردند. همه خلفای پیشین در مدینه بودند و پایتخت حکومت نیز مدینه به شمار می‌رفت، اما حضرت کوفه را به عنوان مرکز حکومت انتخاب کردند.

این انتخاب، دو دلیل مهم داشت:

  1. پس از جنگ جمل، حضرت به بصره آمدند. بصره و کوفه فاصله زیادی از یکدیگر نداشتند و شرایط جنگ اقتضا می‌کرد که حضرت در این منطقه حضور داشته باشند.
  2. امیرالمؤمنین (ع) می‌دانستند که بسیاری از توطئه‌ها زیر سر معاویه است. ازاین‌رو، با انتخاب کوفه می‌خواستند معاویه را بهتر زیر نظر داشته باشند و در برابر توطئه‌های او بایستند؛ هرچند معاویه از فرمان حضرت پیروی نمی‌کرد.

کوفه از نظر موقعیت جغرافیایی نیز جایگاهی مناسب داشت و به حجاز، شام و ایران نزدیک بود. بنابراین، انتخاب آن به عنوان مرکز حکومت، تصمیمی دقیق و حساب‌شده بود. حضرت کوفه را «قُبّةُ الإسلام» نامیدند؛ یعنی گنبد و مرکز اسلام.

کوفه مرکز حکومت امیرالمؤمنین (ع) شد و حضرت از آنجا سپاه را آماده می‌کردند. نیروهایی که برای جنگ جمل و سپس برای مقابله با معاویه بسیج شدند، از همین مرکز سامان یافتند.

اقدامات امیرالمؤمنین (ع) در حکومت

عزل کارگزاران عثمان

یکی از نخستین اقدامات امیرالمؤمنین (ع) پس از به دست گرفتن حکومت، عزل کارگزارانی بود که عثمان منصوب کرده بود. بسیاری از آنان شایستگی لازم را نداشتند و ادامه حضورشان با اصلاحات حکومت علوی سازگار نبود.

بازگرداندن بیت‌المال

اقدام دوم حضرت، در اختیار گرفتن بیت‌المال بود. در زمان عثمان، بیت‌المال از مسیر اصلی خود خارج شده و در اختیار اشراف قرار گرفته بود. آنان هرگونه که می‌خواستند از اموال عمومی استفاده می‌کردند.

بیت‌المال شامل غنائم جنگی بود؛ اموالی که در جنگ‌ها به دست می‌آمد، از جمله اموال، تجهیزات و زمین‌های حاصلخیز و زراعت‌ها. در دوران خلفای پیشین، جنگ‌ها و فتوحات گسترده شده بود و غنائم فراوانی به دست آمده بود، اما این اموال در اختیار اشراف قرار گرفته بود.

امیرالمؤمنین (ع) بیت‌المال را از دست اشراف خارج کردند و تقسیم آن را بر اساس عدالت آغاز کردند؛ شیوه‌ای که پیش از آن سابقه نداشت.

برابری مسلمانان در سهم بیت‌المال

حضرت در تقسیم بیت‌المال میان مسلمانان تفاوتی نمی‌گذاشتند. برای ایشان تفاوتی نداشت که فردی از نخستین مسلمانان باشد یا تازه اسلام آورده باشد؛ همه مسلمانان در حق خود از بیت‌المال برابر بودند.

در زمان خلیفه دوم، کسانی که زودتر اسلام آورده بودند سهم بیشتری دریافت می‌کردند. در زمان عثمان نیز خویشاوندان و نزدیکان او اموال بیشتری از بیت‌المال به دست آورده بودند. امیرالمؤمنین (ع) این تبعیض‌ها را برداشتند و بیت‌المال را به‌طور مساوی میان مسلمانان تقسیم کردند.

برابری ملیت‌ها

با گسترش جنگ‌ها و فتوحات، علاوه بر عرب‌ها، ایرانیان، آفریقایی‌ها، بردگان و دیگر گروه‌ها نیز وارد جامعه اسلامی شدند. امیرالمؤمنین (ع) با همه مسلمانان یکسان رفتار می‌کردند و میان ملیت‌ها تفاوتی نمی‌گذاشتند.

در زمان خلیفه دوم میان عرب و ایرانی تفاوت گذاشته می‌شد و به عرب‌ها سهم بیشتری می‌دادند، اما حضرت حق همه مسلمانان را از بیت‌المال یکسان پرداخت می‌کردند.

شدت در اجرای احکام

نکته دیگر، جدیت امیرالمؤمنین (ع) در اجرای احکام بود. حضرت اصرار داشتند احکام الهی با قاطعیت اجرا شود و میان افراد و مقامات تفاوتی نباشد. اگر کسی برای قضاوت فراخوانده می‌شد، باید در برابر قاضی حاضر می‌شد؛ فرقی نمی‌کرد امیر باشد یا فردی عادی.

البته حضرت مراقبت می‌کردند که احکام شرعی درست اجرا شود و کسی به ناحق مورد حکم قرار نگیرد.

ماجرای زره طلحه و شریح قاضی

ماجرای احضار امیرالمؤمنین (ع) نزد شریح قاضی گاهی به‌درستی نقل نمی‌شود. شریح از زمان خلفای پیشین قاضی کوفه بود و در دوره امیرالمؤمنین (ع) نیز در این جایگاه باقی مانده بود.

پس از جنگ جمل، غنائم فراوانی به دست آمده بود. این غنائم باید به بیت‌المال منتقل می‌شد و کسی حق نداشت چیزی از آن را برای خود بردارد. روزی امیرالمؤمنین (ع) در مسجد کوفه نشسته بودند که مردی را دیدند. آن مرد، زره طلحه را بر تن داشت. او زره را برداشته بود، درحالی‌که زره طلحه از اموال جنگی و متعلق به بیت‌المال بود.

حضرت فرمودند: این زره، زره طلحه است؛ باید آن را تحویل بدهی. آن مرد گفت: نزد قاضی برویم. بنابراین، امیرالمؤمنین (ع) و آن مرد نزد شریح قاضی رفتند.

شریح رو به امیرالمؤمنین (ع) کرد و گفت: شاهد شما کیست؟ حضرت فرمودند: امام حسن (ع). امام حسن (ع) به عنوان شاهد حاضر شدند، اما شریح گفت: یک شاهد کافی نیست و دو شاهد لازم است.

حضرت قنبر را نیز به عنوان شاهد دوم معرفی کردند. شریح گفت: شهادت قنبر پذیرفته نیست، چون او برده است. امیرالمؤمنین (ع) از این سخن ناراحت شدند و فرمودند: تو سه اشتباه کردی.

شریح پرسید: این سه اشتباه چیست؟

حضرت فرمودند: نخست اینکه درباره غنائم، از پیامبر اکرم (ص) روایت وجود دارد. اگر چیزی از غنائم باشد، برای بازگرداندن آن به بیت‌المال به شاهد نیاز نیست؛ چون این مال، متعلق به بیت‌المال است و باید بازگردانده شود. تو یا این روایت را نشنیده‌ای یا آن را نادیده گرفته‌ای.

دوم اینکه پیامبر اکرم (ص) در برخی موارد، یک شاهد را همراه با سوگند کافی دانسته‌اند. بنابراین، اشتباه کردی که به یک شاهد اکتفا نکردی و شاهد دوم خواستی.

سوم اینکه در شهادت، عدالت شرط است، نه آزاد بودن. قنبر برده است، اما اگر عادل باشد، شهادتش پذیرفته است. چه تفاوتی می‌کند که شاهد، غلام باشد یا آزاد؟

در پایان، شریح به اشتباه خود پی برد و به نفع امیرالمؤمنین (ع) حکم کرد و زره را گرفتند و به بیت‌المال بازگرداندند.

پس حضور امیرالمؤمنین (ع) نزد شریح به این معنا نبود که حضرت اختیار حکومت یا قضاوت را نداشتند؛ بلکه حضرت خود اختیار کامل داشتند و همه نمایندگان ایشان نیز بر همین اساس عمل می‌کردند. ایشان والی کل حکومت بودند و برای احقاق حق، حتی نزد قاضی منصوب خود حاضر می‌شدند.

عدالت درباره نزدیکان

امیرالمؤمنین (ع) در اجرای عدالت میان افراد تفاوتی نمی‌گذاشتند. اگر کسی حکمی را اشتباه اجرا می‌کرد، حتی اگر از نزدیکان حضرت بود، او را اصلاح می‌کردند و جبران اشتباه را لازم می‌دانستند.

نقل کرده‌اند روزی قنبر مأمور شده بود کسی را شلاق بزند، اما سه ضربه بیشتر از مقدار مقرر زد. حضرت فرمودند قنبر باید این اشتباه را جبران کند. سپس همان سه ضربه شلاق را بر قنبر جاری کردند، با اینکه قنبر غلام حضرت بود.

یکی از دانشمندان مسیحی درباره شهادت امیرالمؤمنین (ع) گفته است:

قتل امیرالمؤمنین علیه‌السلام فی محراب عبادته لشدة عدله

امیرالمؤمنین (ع) در محراب عبادت به شهادت رسیدند؛ به سبب شدت عدالتشان. حضرت میان افراد تفاوتی نمی‌گذاشتند که این شخص خویشاوند من است، با من نسبت دارد یا پسرعموی من است. ماجرای عقیل نیز که نزد حضرت آمد و سهم بیشتری از بیت‌المال خواست، در تاریخ نقل شده است و نشان‌دهنده شدت عدالت امیرالمؤمنین (ع) است.

شرطه‌الخمیس

آخرین نکته، توجه امیرالمؤمنین (ع) به امنیت جامعه بود. حضرت گروهی را برای حفظ امنیت شهرها و سرزمین‌ها تشکیل داده بودند که به «شُرطة‌الخمیس» معروف بود.

این گروه مسئول امور انتظامی، حفظ امنیت، حراست و مراقبت از شهر بودند. امیرالمؤمنین (ع) مأموران و مسئولان این گروه را شخصاً تعیین می‌کردند.

ویژگی‌های حکومت امیرالمؤمنین (ع)

حکومت امیرالمؤمنین (ع) حکومتی بود که مردم در آن تازه لذت عدالت را می‌چشیدند. دست خائنان و ستمگران از اموال عمومی و امور حکومت کوتاه شده بود. اجرای عدالت با چنین شدتی، زمینه‌ساز جنگ‌ها و فتنه‌هایی شد که بعداً به وجود آمد. ادامه این بحث را در جلسات بعد عرض خواهیم کرد.

اللَّهُمَّ اجْعَلْ عَوَاقِبَ أُمُورِنَا خَيْرًا

و صلّی الله علی محمد و آل محمد. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.