First Sermon
جلسه هفتم
Course outline
The audio for this session is in Persian.
This content has not been translated into English yet and is shown in its original language.
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین، والصلاة والسلام علی أشرف الأنبیاء والمرسلین، حبیب قلوب الصادقین، ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و علی أهل بیته الطیبین الطاهرین، واللعن الدائم علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین.
آغاز آفرینش انسان
در این جلسه، که جلسه هفتم است، به این بخش از خطبه اول نهجالبلاغه میرسیم:
ثُمَّ جَمَعَ سُبْحَانَهُ مِنْ حَزْنِ الْأَرْضِ وَ سَهْلِهَا
از اینجا بحث آفرینش آدم و انسان آغاز میشود. این بحث در چند مرحله ادامه پیدا میکند:
- خلقت آدم از جهت جسم و روح؛
- اسکان دادن آدم در بهشت؛
- سجده ملائکه برای آدم، سرپیچی ابلیس از فرمان خدا و در پی آن، هبوط؛
- فریب خوردن آدم، توبه او و فرود آمدنش بر زمین؛
- آغاز نسل آدم و پیدایش فرزندان او، آمدن پیامبران و شکلگیری شریعت و قانون؛
- رشد اعتقادی و فکری انسانها تا رسیدن به بعثت پیامبر اسلام (ص)، نزول قرآن و آمدن کاملترین دین که باید تا پایان باقی بماند.
همه این مباحث در ادامه خطبه مطرح میشود؛ اما بحث امروز ما از آفرینش آدم آغاز میشود. خلقت آدم دو بُعد دارد: یکی خلقت جسم و دیگری خلقت روح. بحث امروز درباره همین دو بُعد است.
امیرالمؤمنین (ع) میفرماید: «ثُمَّ جَمَعَ». «ثم» یعنی سپس؛ اما میان این «سپس»ها فاصله زیادی وجود دارد و نمیتوان گفت این فاصله دقیقاً چقدر بوده است.
در ابتدای خطبه، حضرت فرمود:
أَنْشَأَ الْخَلْقَ إِنْشَاءً
خداوند آفرینش را آغاز کرد. پس از آن فرمود:
ثُمَّ فَتَقَ مَا بَيْنَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ
خداوند میان آسمانها و زمین را گشود و آسمانها و زمین را آفرید. پس از آن، ملائکه آفریده شدند و خلقت انسان بعد از همه این مراحل بود. یعنی مدتی آسمانها و زمین و ملائکه وجود داشتند، اما هنوز انسانی در کار نبود.
زمانی که نامی از انسان نبود
در ابتدای سوره انسان میخوانیم:
﴿ هَلْ أَتَىٰ عَلَى الْإِنسَانِ حِينٌ مِّنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُن شَيْئًا مَّذْكُورًا
﴾آیا بر انسان زمانی از روزگار گذشت که چیزی درخور ذکر نبود؟
«هل أتی» در اینجا استفهام نیست، بلکه به معنای «قد أتی» است؛ یعنی بهتحقیق و یقین، زمانی بر انسان گذشت که از او نام و نشانی نبود.
در دورهای، آسمانها و زمین وجود داشتند، ملائکه و جن وجود داشتند، اما از انسان نام و نشانی نبود. نبودن نام انسان به این معناست که هنوز انسان فعلیت پیدا نکرده بود؛ البته ماده و استعداد او بهصورت بالقوه وجود داشت، زیرا بحث ما درباره کیفیت خلقت انسان از همین ماده آغاز میشود.
پس نخستین مرحله این است که زمانی انسان وجود نداشت، در حالی که آسمانها و زمین و ملائکه وجود داشتند. سپس خلقت جسم انسان آغاز شد.
خلقت جسم انسان از خاک زمین
امیرالمؤمنین (ع) میفرماید:
ثُمَّ جَمَعَ سُبْحَانَهُ مِنْ حَزْنِ الْأَرْضِ وَ سَهْلِهَا، وَ عَذْبِهَا وَ سَبَخِهَا، فَجَبَلَ مِنْهُ ضِمَامًا، وَ بَرَأَهُ فَتْقًا، فَجَبَلَهُ بِالْمَاءِ حَتَّى لَزَبَ، وَ لَزَبَهُ حَتَّى امْتَنَعَ، فَخَلَقَ مِنْهُ صُورَةً ذَاتَ أَحْنَاءِ وَ وُصُولٍ، وَ أَعْضَاءٍ وَ فُصُولٍ
خداوند متعال برای آفرینش انسان، از بخشهای گوناگون زمین خاک گرد آورد: از قسمتهای سخت و سست، از زمینهای شور و شیرین، از پستیها و بلندیها و از همه قسمتهای زمین.
این خاک، جامع ویژگیهای مختلف زمین بود. جسم انسان نیز به همین دلیل استعدادها و ابعاد گوناگون دارد. آن خاک از بخشهای مختلف زمین برداشته شد تا جسم انسان، جامع استعدادها و ویژگیهای گوناگون باشد.
پس از آن، این خاک با آبی که پیش از آن وجود داشت، آمیخته شد. خاک شسته و صاف شد و حالت چسبندگی پیدا کرد. اجزای آن به یکدیگر چسبیدند و استحکام یافتند. سپس خشک شد و به صورت «سَلْصال» درآمد؛ یعنی چیزی خشک که وقتی باد به آن میوزد، از آن صدا شنیده میشود.
پس از ایجاد این مراحل، شکل انسان ساخته شد. خداوند جسم انسان را به صورتی آفرید که در آن انحنا، اعضا، جوارح و مفاصل وجود دارد. همه اعضای بدن یکسان و مستقیم نیستند؛ برخی دارای انحنا هستند، مانند ستون فقرات، جمجمه و بسیاری از استخوانهای انسان.
مفاصل نیز قسمتهایی هستند که اعضای بدن را به یکدیگر متصل میکنند. شکل انسان مجموعهای از شکلهای هندسی گوناگون است: شکل دایره، مستطیل و شکلهای دیگر. جمجمه حالت دایرهوار دارد و استخوانهای دیگر نیز هرکدام شکل خاصی دارند.
اگر بدن انسان فقط یک شکل ثابت، مانند مکعب، داشت، کارآمدی لازم را پیدا نمیکرد. انسان نمیتوانست حرکت کند و اعضای بدن در برخورد با یکدیگر آسیب میدیدند. خداوند متعال ابتدا جسم انسان را با همین ویژگیها شکل داد.
روایتی درباره برداشتن خاک آدم
در برخی کتابها، از جمله تفسیر طبری، روایتی درباره این مرحله نقل شده است. نقل اصلی آن، بنا بر آنچه گفته شده، از سید ابنطاووس (رحمةاللهعلیه) است.
هنگامی که خداوند متعال اراده کرد جسم انسان را از خاک بیافریند، ابتدا به جبرئیل فرمان داد که برود و مشتی خاک از زمین بیاورد. جبرئیل آمد تا از زمین خاک بردارد، اما زمین شروع به گریه و زاری کرد و از او خواست که این کار را انجام ندهد. زمین گفت: من دوست ندارم بر روی من فساد و جنایت واقع شود؛ از من خاک برندار.
پیش از خلقت انسان، خداوند به ملائکه خبر داده بود که میخواهد از خاک، انسان را بیافریند. خداوند فرمود: «إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً». ملائکه میدانستند که این انسان بر روی زمین دشمنی، فساد و کشتار خواهد داشت. زمین نیز از این ماجرا اطلاع داشت و میدانست که قرار است از خاک آن، انسان آفریده شود.
جبرئیل بر اثر شدت زاری زمین بازگشت. خداوند متعال میکائیل را فرستاد. میکائیل نیز آمد، اما زمین همان درخواست را تکرار کرد و از او خواست خاک برندارد. میکائیل نیز بازگشت. سپس خداوند اسرافیل را فرستاد و همان صحنه تکرار شد؛ زمین گریه و زاری کرد و اسرافیل نیز بازگشت.
در مرحله آخر، خداوند عزرائیل را فرستاد. عزرائیل نیز با همان زاریها و التماسهای زمین روبهرو شد؛ اما گفت من مأمور خداوند هستم و به فرمان او عمل میکنم. او به سخنان زمین توجه نکرد، مشتی خاک برداشت و بازگشت.
خداوند به عزرائیل فرمود: چون تو با این قوت و استواری خاک را قبض کردی، قبض همه امور و گرفتن جان همه انسانها نیز بر عهده تو خواهد بود.
این روایت، از جهتی مورد تأیید برخی قرار گرفته و از جهتی نیز درباره آن اشکالهایی مطرح شده است؛ ما وارد آن بحثها نمیشویم. آنچه در اینجا مورد توجه است، این است که زمین پیش از خلقت انسان وجود داشته و از ماجرای آفرینش انسان از خاک زمین اطلاع داشته است.
مولانا نیز این داستان را در اشعار خود آورده است:
چونک صانع خواست ایجاد بشراز برای ابتلای خیر و شر
جبرئیل صدق را فرمود رومشت خاکی از زمین بستان گرو
آمد و آمد تا زمینتا گذارد امر ربالعالمین
دست سوی خاک برد آن معتمرخاک خود را درکشید و شد حذر
پس زبان بگشاد خاک و لابه کردکز برای حرمت خلاق فرد
مولانا در حدود صد و پنجاه بیت، این داستان را ادامه میدهد و آمدن جبرئیل، میکائیل و اسرافیل و بازگشت آنان را بیان میکند تا به عزرائیل میرسد:
گفت یزدان زود عزرائیل راکه ببین آن خاک پر تخییل را
رفت عزرائیل سرهنگ قضاسوی کره خاک بهر اقتضا
من ندانم خیر الا خیر اوصم و بکم و عمی از غیر او
یعنی عزرائیل نسبت به غیر خداوند، «صم و بکم و عمی» است؛ تنها فرمان خدا را میشنود و از هیچ درخواست دیگری پیروی نمیکند. زاری و گریه زمین بر او اثر نمیگذارد و او فقط مطیع دستور خداوند است.
شکلگیری جسم و دمیده شدن روح
خداوند متعال از این خاک که مجموعهای از ویژگیهای گوناگون را در خود داشت، جسم انسان را شکل داد. پس از شکلگیری، این جسم مدتی بر زمین باقی ماند؛ جسمی خشک و بیروح.
در روایتی از امام باقر (ع) آمده است که این مدت چهل سال بوده است؛ البته در برخی روایات، زمانهای دیگری نیز ذکر شده است.
مجسمه انسان چهل سال بر زمین افتاده بود. ملائکه از کنار آن عبور میکردند و میگفتند: خداوند چه چیزی آفریده است؟ علت خلقت این چیست؟
ابلیس نیز که در آن زمان همراه ملائکه بود، میآمد و به آن نگاه میکرد و میگفت: آیا من برای این سجده کنم؟ این چیست که باید برای آن سجده کنم؟
همه ملائکه و ابلیس میدانستند که خداوند فرموده است:
﴿ وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً
﴾و خداوند درباره آفرینش انسان از گل نیز فرمود:
﴿ إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي خَالِقٌ بَشَرًا مِنْ طِينٍ
﴾ملائکه و ابلیس از این ماجرا اطلاع داشتند و میدانستند که پس از کامل شدن خلقت انسان، باید در برابر او سجده کنند. با این حال، در مدتی که جسم انسان بر زمین افتاده بود، از آن تعجب میکردند و ابلیس آن را مسخره میکرد.
پس از گذشت این مدت، خداوند روح را در این جسم دمید:
﴿ فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُّوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ
﴾پس چون او را درست و کامل کردم و از روح خود در او دمیدم، برای او به سجده بیفتید.
با دمیده شدن روح، قوه عاقله و ادراک انسان شکل گرفت. قوه ادراک، حافظه و قوای مختلف ذهنی انسان، پس از نفخ روح در جسم پدید آمد.
بنابراین، انسان دو بُعد دارد: یک بُعد جسمانی که از خاک است و یک بُعد روحانی که حقیقت انسان را تشکیل میدهد. آنچه باقی میماند روح است و جسم از بین میرود. جسم انسان در آغاز، خشک و بیروح بود و با دمیده شدن روح، حقیقت انسانی در او پدیدار شد.
نسبت روح به خداوند
جسم انسان فانی است؛ اما آنچه باقی میماند، روح اوست و حقیقت انسان نیز به روح اوست. البته نسبت دادن روح به خدای متعال به این معنا نیست که خداوند روح دارد. خداوند نه جسم دارد و نه روح؛ بلکه خالق جسم و روح است.
فلاسفه برای روح اقسامی ذکر کردهاند؛ مانند روح نامیه، روح حیوانی، روح انسانی و روحالقدس. هرکدام از این اقسام، در جای خود محل بحث است. بنابراین، تعبیر «مِنْ رُوحِي» در آیه، مانند تعبیر «خانه خدا» است. وقتی چیزی ارزش و شرافت ویژهای داشته باشد، آن را به موجودی شریف نسبت میدهند. این نسبت، نشانه شرافت آن چیز است.
پس تعبیر «وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي» یعنی این مخلوق، مخلوقی ارزشمند است. نخست آنکه سنخ آن مادی نیست و دوم آنکه شرافت دارد؛ زیرا برخی صفات و ویژگیهای الهی در وجود او قرار داده شده است. بنابراین، روح انسان به سبب شرافتش به خدای متعال نسبت داده شده است. جسم انسان آفریده میشود و روح او نیز مخلوق خداوند است.
مراحل خلقت آدم در بیان امیرالمؤمنین
امیرالمؤمنین (ع) درباره ادامه خلقت آدم میفرمایند:
ثُمَّ جَمَعَ سُبْحَانَهُ مِنْ حَزْنِ الْأَرْضِ وَسَهْلِهَا، وَعَذْبِهَا وَسَبَخِهَا، تُرْبَةً سَنَّهَا بِالْمَاءِ حَتَّى خَلَصَتْ، وَزَکَّاهَا بِالْبَلَّةِ حَتَّى لَزَبَتْ، فَجَعَلَ مِنْهَا صُورَةً ذَاتَ أَحْنَاءٍ وَوُصُولٍ، وَأَعْضَاءٍ وَفُصُولٍ، أَجْمَدَهَا حَتَّى اسْتَمْسَکَتْ، وَأَصْلَدَهَا حَتَّى صَلْصَلَتْ، لِوَقْتٍ مَعْدُودٍ وَأَجَلٍ مَعْلُومٍ.
«حَزْنِ الْأَرْضِ» یعنی قسمتهای سخت و ناهموار زمین و «سَهْلِهَا» یعنی قسمتهای نرم و هموار آن. خداوند از بخشهای سخت و نرم زمین، از قسمتهای شیرین و شورزار آن، خاکی فراهم کرد.
«عَذْب» به معنای شیرین و «سَبَخ» به معنای شورزار است. خداوند از همه این بخشها، یعنی از قسمتهای سخت و نرم، شیرین و شور، خاکی برداشت. سپس آن را با آب آمیخت و شستوشو داد تا خالص و پاک شد. بعد آن را با رطوبت درآمیخت تا چسبندگی پیدا کرد.
از این خاک و آب که با هم مخلوط شده و چسبندگی پیدا کرده بودند، صورتی ساخت؛ شکلی که دارای انحناها و پیوندها، اعضا و فاصلههایی میان اعضا بود. سپس آن را خشک و جامد کرد تا اجزایش به یکدیگر چسبیدند و استحکام یافتند. آن را خشکتر و محکمتر کرد تا به صورت سفال درآمد؛ سفالی که وقتی چیزی به آن برخورد میکند، صدا میدهد.
همه این مراحل مربوط به جسم بود. این وضعیت تا زمانی معین و مدتی معلوم ادامه داشت. امیرالمؤمنین (ع) مقدار این مدت را در اینجا بیان نکردهاند؛ اما امام باقر (ع) فرمودند که دستکم چهل سال از این ماجرا گذشت. در این مدت، جسم آدم به صورت مجسمهای بر زمین افتاده بود و ملائکه آن را مشاهده میکردند، میآمدند و میرفتند و هرکس درباره آن سخنی میگفت. شیطان نیز از اینکه روزی مأمور به سجده در برابر آن شود، ناراحت بود.
پس از این مرحله، خداوند روح را در آن صورت دمید:
ثُمَّ نَفَخَ فِيهَا مِنْ رُوحِهِ فَتَمَثَّلَتْ إِنْسَاناً ذَا أَذْهَانٍ يُجِيلُهَا، وَفِكَرٍ يَتَصَرَّفُ بِهَا، وَجَوَارِحَ يَخْتَدِمُهَا، وَأَدَوَاتٍ يُقَلِّبُهَا، وَمَعْرِفَةٍ يُفَرِّقُ بِهَا بَيْنَ الْحَقِّ وَالْبَاطِلِ، وَالْأَذْوَاقِ وَالْمَشَامِّ، وَالْأَلْوَانِ وَالْأَجْنَاسِ، مَعْجُوناً بِطِينَةِ الْأَلْوَانِ الْمُخْتَلِفَةِ، وَالْأَشْيَاءِ الْمُتَشَابِهَةِ، وَالْأَضْدَادِ الْمُتَعَادِيَةِ، وَالْأَخْلَاطِ الْمُتَبَايِنَةِ.
در این هنگام، آن صورت به انسان تبدیل شد. پیش از دمیده شدن روح، فقط شکل انسان وجود داشت و هنوز انسان به معنای حقیقی شکل نگرفته بود. تا روح نباشد، حرکت و حیات نیز وجود ندارد.
با دمیده شدن روح، انسان صاحب ذهن و فکر شد؛ ذهنی که میتواند در آن جولان دهد و فکری که میتواند به وسیله آن تصرف و برنامهریزی کند. میتواند ذهنیات خود را جابهجا کند، بیندیشد و برای کارهایش برنامهریزی کند. همه این ویژگیها پس از دمیده شدن روح در انسان پدید آمد.
همچنین خداوند اعضا و جوارحی به او داد تا در خدمتش باشند؛ دست، چشم، پا، گوش و دیگر اعضا را قرار داد تا انسان از آنها برای رسیدن به اهداف خود استفاده کند. وقتی انسان چیزی را به خدمت میگیرد، یعنی بر آن تسلط دارد و آن را به عنوان ابزار کار خود به کار میبرد.
اما انسان گاهی به جای آنکه اعضا و جوارح خود را به خدمت بگیرد، خود اسیر آنها میشود. انسان باید بر چشم خود مسلط باشد و چشمش در اختیار او قرار گیرد؛ ولی گاهی روح انسان در اختیار چشم قرار میگیرد. انسان اسیر دست، چشم، گوش و دیگر اعضای خود میشود و به جای استفاده از آنها، خود خدمتگزار آنها میگردد. هرچه هست برای آنها فراهم میکند و پیوسته در پی تغذیه و ارضای آنهاست.
این یکی از مشکلات انسان است. خداوند جوارح و اعضا را به انسان داده است تا در خدمت او باشند، اما انسان خود را در خدمت جوارح و اعضایش قرار داده است. به همین دلیل رشد نمیکند. بزرگان و کسانی که بر اعضا و جوارح خود مسلطاند، هیچگاه اسیر خورد و خوراک و امور مادی نیستند؛ اما ما غالباً اسیر کم و زیاد شدن خوراک و اموال دنیا هستیم.
انسان وقتی به دنبال مادیات میرود و اسیر آنها میشود، دیگر نمیتواند رشد کند. توجه دائمی به امور مادی، کم و زیاد کردن آنها و دلبستگی به این امور، موجب ضعف انسان میشود. انسان با این وضعیت نمیتواند پرواز کند؛ زیرا بال او شکسته است.
خداوند اعضا و جوارح را به انسان داده است تا با آنها رشد کند. اینها باید زمینه، ابزار و وسیله رشد انسان باشند؛ اما انسان گاهی همین وسیله رشد را به وسیله توقف تبدیل میکند. نگاهش فقط به همین امور متمرکز میشود و دیگر نمیتواند به بالا نگاه کند.
امیرالمؤمنین (ع) میفرمایند: «وَجَوَارِحَ يَخْتَدِمُهَا»؛ یعنی اعضا و جوارحی که در خدمت انسان باشند.
اگر کاری از اعضا و جوارح برآید، انسان از همانها استفاده میکند؛ اما اگر کافی نباشند، خداوند ابزارهای دیگری نیز در خارج از وجود او در اختیارش قرار داده است تا از آنها استفاده کند و آنها را برای رسیدن به هدف خود جابهجا سازد. امیرالمؤمنین (ع) میفرمایند: «وَأَدَوَاتٍ يُقَلِّبُهَا».
علاوه بر همه اینها، خداوند به انسان معرفت و قدرت شناخت داد؛ شناختی که به وسیله آن حق و باطل را از یکدیگر تشخیص دهد و درست و نادرست، راه راست و راه نادرست را بشناسد. این معرفت پس از دمیده شدن روح در انسان پدید آمد.
امیرالمؤمنین (ع) میفرمایند: «وَمَعْرِفَةٍ يُفَرِّقُ بِهَا بَيْنَ الْحَقِّ وَالْبَاطِلِ»؛ یعنی خداوند به انسان شناختی داد که به وسیله آن حق و باطل را از یکدیگر جدا کند.
سپس میفرمایند: «وَالْأَذْوَاقِ وَالْمَشَامِّ وَالْأَلْوَانِ وَالْأَجْنَاسِ». خداوند ذوقها و حواس گوناگون را نیز به انسان عطا کرد. انسان شیرینی، شوری، ترشی و تلخی را میچشد و به وسیله حس بویایی، بوها و رایحهها را درک میکند. همچنین رنگهای گوناگون و جنسهای مختلف اشیا را میشناسد و زبری و نرمی و تفاوت جنسها را تشخیص میدهد.
انسان از طینتی آمیخته با رنگهای گوناگون، اشیای مختلف و امور متضاد آفریده شده است. در وجود انسان نیز خیر و شر، میل به خیر و میل به شر قرار داده شده است. این امور با یکدیگر ضدیت دارند و گاهی درون انسان با هم درگیرند.
امیرالمؤمنین (ع) میفرمایند: «وَالْأَضْدَادِ الْمُتَعَادِيَةِ»؛ یعنی اضدادی که با یکدیگر دشمنی و ناسازگاری دارند. همچنین میفرمایند: «وَالْأَخْلَاطِ الْمُتَبَايِنَةِ»؛ یعنی خلطها و طبایع گوناگون و مخالف یکدیگر.
این تعبیر، با مبانی طب قدیم نیز ارتباط دارد؛ همان چیزی که درباره اخلاط چهارگانه و طبایع چهارگانه گفته میشود: گرمی، سردی، رطوبت و خشکی. امیرالمؤمنین (ع) میفرمایند:
مِنَ الْحَرِّ وَالْبَرْدِ، وَالْبَلَّةِ وَالْجُمُودِ.
«حر» به معنای گرمی و «برد» به معنای سردی است. برخی افراد گرممزاج و برخی سردمزاجاند. «بَلّة» به معنای رطوبت و «جمود» به معنای خشکی است. اینها همان مباحثی هستند که پایه طب قدیم را تشکیل میدهند.
البته در طب جدید، معمولاً این امور با عنوان طبایع چهارگانه نامگذاری نمیشوند؛ اما اصل این تفاوتها را نمیتوان انکار کرد. برای مثال، وقتی گفته میشود فشار خون کسی بالا رفته است، این تعبیر را میتوان با گرمی مقایسه کرد و وقتی فشار خون پایین میآید، با سردی مقایسه میشود. اینها تعبیرهای جدیدی برای همان تفاوتهایی هستند که در گذشته با عنوان گرمی، سردی، رطوبت و خشکی بیان میشدند.
تفاوت خلقت آدم و خلقت نسل انسان
تا اینجا درباره خلقت آدم سخن گفتیم. در قرآن کریم، در حدود پانزده سوره درباره آفرینش انسان و آدم و موضوعات مربوط به آن بحث شده است؛ از جمله در سوره بقره، اعراف، کهف، بنیاسرائیل، حج، ص، انسان و صافات.
در برخی از این آیات، سخن از خلقت آدم از خاک یا سفال است. برای نمونه:
﴿ خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ صَلْصَالٍ كَالْفَخَّارِ
﴾این آیات مربوط به خلقت آدم است، نه خلقت نسل انسان. باید میان این دو تفاوت گذاشت. آدم از خاک آفریده شد؛ اما خلقت نسل آدم به شکل دیگری ادامه پیدا کرد:
﴿ إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِنْ نُّطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَّبْتَلِيهِ
﴾انسان از نطفهای آمیخته آفریده میشود. این تعبیر، مربوط به خلقت نسل انسان است که در ادامه به آن اشاره خواهد شد.
بنابراین، ما یک «آدم» داریم و یک «بنیآدم». خلقت خود آدم از خاک بوده است؛ اما نسل انسان از نطفه پدید میآید. پس مرحله نخست، خلقت آدم به صورت جسمانی و روحانی است. پس از کامل شدن این مرحله، مسئله اسکان آدم در بهشت مطرح میشود که در جلسه آینده به آن اشاره خواهیم کرد.
وَصَلَّى اللهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.