Sermon Twenty-Six
جلسه دوم
Course outline
First Sermon13 sessions
Sermon Three10 sessions
Sermon Four1 session
Fifth Sermon1 session
Sermon 151 session
Sermon 191 session
Sermon 201 session
Sermon 241 session
Sermon 252 sessions
The audio for this session is in Persian.
This content has not been translated into English yet and is shown in its original language.
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین، والصلاة والسلام على أشرف الأنبیاء والمرسلین، حبیب قلوب الصادقین، أبیالقاسم المصطفی محمد. اللهم صلّ علی محمد و آل محمد و علی أهل بیته الطیبین الطاهرین، واللعن الدائم علی أعدائهم أجمعین.
شرح خطبه بیستوششم نهجالبلاغه
در محضر خطبه بیستوششم نهجالبلاغه، جلسه دوم، هستیم. امیرالمؤمنین (ع) میفرمایند:
فَنَظَرْتُ فَإِذَا لَيْسَ لِي مُعِينٌ إِلَّا أَهْلُ بَيْتِي، فَضَنِنْتُ بِهِمْ عَنِ الْمَوْتِ، وَأَغْضَيْتُ عَلَى الْقَذَى، وَشَرِبْتُ عَلَى الشَّجَا، وَصَبَرْتُ عَلَى أَخْذِ الْكَظَمِ، وَعَلَى أَمَرَّ مِنْ طَعْمِ الْعَلْقَمِ.
در جلسه اول عرض کردیم که عدهای خدمت امیرالمؤمنین (ع) آمدند و درباره خلفا از ایشان سؤال کردند. حضرت فرمودند نامهای مینویسم تا برای همه شیعیان باقی بماند. مرحوم سید رضی بخشهایی از آن نامه را انتخاب کرده و در نهجالبلاغه آورده است. جملاتی که امشب میخوانیم، بخشی از همان نامه است که به صورت خطبه تنظیم شده است.
این خطبه در واقع سه بخش دارد. در بخش اول، حضرت درباره عرب جاهلیت و خصوصیات آنان سخن گفتند. امشب درباره بخش دوم صحبت میکنیم که پاسخی به همان افراد است.
پیامبر بزرگوار اسلام (ص) از دنیا رحلت کردند. پیش از این، درباره جاهلیت و ویژگیهای آن سخن گفتیم. همه آن مقدمات برای این بود که روشن شود برخی از همان ویژگیهای جاهلی، متأسفانه پس از رحلت پیامبر (ص) نیز ادامه پیدا کرد. اینگونه نبود که آن خصوصیات فقط مربوط به دوران گذشته باشد و پس از آن کاملاً از بین رفته باشد.
حضرت میفرمایند: «فَنَظَرْتُ فَإِذَا لَيْسَ لِي مُعِينٌ». نگاه کردم و دیدم هیچ یاوری ندارم. اکنون سخن از صبر جانکاه امیرالمؤمنین (ع) است.
این سؤال مطرح میشود که چرا امیرالمؤمنین (ع) از حق الهی و مسلم خود دفاع نکردند؛ حقی که خدای متعال در آیات قرآن برای ایشان تعیین کرده است. درباره این موضوع یک آیه یا دو آیه نداریم. در سوره مائده، آیه اکمال دین را داریم. آیه «إِنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ» را داریم و آیات متعدد دیگری که به مسئله جانشینی امیرالمؤمنین (ع) مربوط است.
مسلم است که پیامبر از دنیا نمیرود، بدون آنکه برای خود جانشینی تعیین کرده باشد. چنین سخنی عقلایی نیست و هیچکس آن را نمیپسندد. حتی انسان معمولی نیز برای خود جانشین تعیین میکند؛ چگونه ممکن است پیامبر خاتم انبیا (ص) برای خود جانشین تعیین نکرده باشد؟
جانشینی پیامبران، از سوی خداوند تعیین میشود و جانشین پیامبر نیز به وسیله خود پیامبر و از جانب خداوند معرفی میشود. جانشین پیامبر اسلام، حضرت محمد مصطفی (ص)، امیرالمؤمنین علی (ع) است؛ این مطلب بر اساس آیات متعدد قرآن و روایات فراوان پیامبر (ص) ثابت است.
پیامبر (ص) از همان نخستین روزهای بعثت در مکه، مسئله جانشینی خود را مطرح کردند. در نخستین جلسهای که به «یومالدار» معروف است، سران قریش و بزرگان اقوام و خویشاوندان پیامبر، حدود چهل نفر، دعوت شدند. در آنجا حضرت جانشین خود را معرفی کردند و آن شخص، امیرالمؤمنین علی (ع) بود.
از همان ابتدا تا پایان بیستوسه سال رسالت، پیامبر (ص) بارها این مسئله را مطرح کردند و سرانجام به ماجرای غدیر رسیدند. حدیث غدیر را در جاهای مختلف بیان کردند. افزون بر آیات قرآن، احادیثی مانند حدیث ثقلین، حدیث غدیر و حدیث منزلت نیز وجود دارد. این احادیث فراواناند و در منابع معتبر هر دو گروه نقل شدهاند؛ مسئلهای نیست که فقط یک فرقه آن را نقل کرده باشد و فرقه دیگر از آن بیخبر باشد.
ماجرای پس از رحلت پیامبر
پس از رحلت پیامبر (ص)، قاعده عقلایی این بود که مسلمانان گرد هم بیایند، پیامبر بزرگوار اسلام را تشییع کنند و مراسم ایشان را برگزار نمایند. پیامبر (ص) رهبر جهان اسلام و شخصیتی بزرگ بود. حتی وقتی انسان معمولی از دنیا میرود، مردم برای تشییع او حاضر میشوند. بنابراین، حق این بود که ابتدا پیامبر (ص) تشییع و مراسم ایشان برگزار شود و پس از آن، درباره مسائل دیگر تصمیمگیری کنند.
اما متأسفانه، همانطور که همه مورخان نوشتهاند، امیرالمؤمنین (ع) و چند نفر دیگر در کنار پیامبر (ص) مشغول غسل، کفن و دیگر مقدمات دفن بودند و عدهای دیگر در آن مراسم حاضر نشدند. آنان به سقیفه رفتند؛ زیرا برنامه دیگری داشتند که درباره آن سخن خواهیم گفت.
امیرالمؤمنین (ع) هنگامی که کار غسل و کفن و دفن پیامبر (ص) به پایان رسید، دیدند که کار از کار گذشته است و در سقیفه خلیفه تعیین کردهاند. با این حال، حضرت قیام نکردند؛ سکوت کردند و صبر نمودند.
این صبر، واقعاً صبر دشواری بود. کسی که حق مسلم او، بر اساس قرآن، جانشینی پیامبر (ص) است و خود پیامبر نیز در احادیث مختلف آن را بیان کرده، اکنون میبیند عدهای در سقیفه گرد آمدهاند و بدون حق، برای خود خلیفه تعیین کردهاند.
چرا امیرالمؤمنین قیام نکردند؟
اکنون سؤال این است که چرا حضرت برای گرفتن حق خود قیام نکردند؟ امیرالمؤمنین (ع) در همین عبارت پاسخ میدهند:
«فَنَظَرْتُ فَإِذَا لَيْسَ لِي مُعِينٌ إِلَّا أَهْلُ بَيْتِي».
نگاه کردم و دیدم هیچکس را ندارم، جز اهلبیت خودم. من بودم و حضرت زهرا (س)، حسنین (ع)، فرزندان امیرالمؤمنین (ع)، عمار یاسر، سلمان و چند نفر دیگر؛ در مجموع، حدود هفت، هشت یا ده نفر. حضرت نگاه کردند و دیدند جز خودشان و اهلبیتشان، یاور دیگری ندارند.
در برابر امیرالمؤمنین (ع)، گروهی جمع شده بودند که تشکیلات و برنامه داشتند. آنان پیش از رحلت پیامبر (ص) برای مسئله جانشینی و خلافت برنامهریزی کرده بودند و منتظر بودند پیامبر از دنیا برود تا به شکلی خلافت را به دست بگیرند.
تفاوت نگاه امیرالمؤمنین (ع) با دیگران به مسئله خلافت در همینجا روشن میشود. دیگران خلافت را طعمه میدانستند؛ چیزی برای تصاحب، بهرهبرداری و حکومتکردن. اما از نظر امیرالمؤمنین (ع)، خلافت یک امانت الهی بود.
در خطبههای دیگری که پیش از این خواندهایم، آمده است که ابنعباس نزد امیرالمؤمنین (ع) آمد تا حضرت را برای دیدن سپاه همراهی کند. ابنعباس دید حضرت مشغول وصلهزدن کفش خود هستند. عرض کرد: مردم منتظرند شما تشریف بیاورید. حضرت کفش کهنه و پاره خود را به ابنعباس نشان دادند و پرسیدند: این کفش چقدر ارزش دارد؟ ابنعباس گفت: هیچ ارزشی ندارد. حضرت فرمودند:
وَاللهِ لَهِيَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ إِمْرَتِكُمْ، إِلَّا أَنْ أُقِيمَ حَقًّا أَوْ أَدْفَعَ بَاطِلًا.
ارزش خلافت از نظر امیرالمؤمنین (ع) در این بود که بتوانند به وسیله آن حقی را برپا کنند و به مظلومی یاری برسانند. این نگاه، تفاوت اساسی امیرالمؤمنین (ع) با آن گروهی بود که خلافت را برای خود میخواستند.
بنابراین، در برابر آن جمعیت و تشکیلاتی که از قبل برنامهریزی کرده بودند، قیامکردن از نظر ظاهری نتیجهای نداشت. اگر حضرت میخواستند با همان تعداد اندک اقدام کنند، در برابر آن گروه و تشکیلات کاری از پیش نمیبردند.
دوم اینکه اگر حضرت اقدام میکردند، نسل ائمه (ع) از بین میرفت و استمرار امامت باقی نمیماند. حضرت میفرمایند: نگاه کردم و دیدم جز اهلبیت خودم یاوری ندارم؛ بنابراین، نسبت به جان آنان بخل ورزیدم و نخواستم آنان را در معرض مرگ قرار دهم.
«فَضَنِنْتُ بِهِمْ عَنِ الْمَوْتِ»؛ یعنی برای حفظ جان اهلبیت خود، از قیام خودداری کردم. بخل ورزیدم و نخواستم آنان را به خطر بیندازم و کشتهشدن آنان را سبب شوم.
«وَأَغْضَيْتُ عَلَى الْقَذَى»؛ چشمپوشی کردم و از حق مسلم خود قیام نکردم. در حالی که خار در چشمم بود، چشم خود را بستم و صبر کردم.
«وَشَرِبْتُ عَلَى الشَّجَا»؛ استخوان در گلو داشتم و جرعههای سختی را نوشیدم.
«وَصَبَرْتُ عَلَى أَخْذِ الْكَظَمِ»؛ خشم خود را فرو نشاندم و بر این جریان صبر کردم.
«وَعَلَى أَمَرَّ مِنْ طَعْمِ الْعَلْقَمِ»؛ بر چیزی صبر کردم که از طعم علقم، یعنی حنظل، تلختر بود. حنظل یا علقم، از تلخترین گیاهان است.
بنابراین، امیرالمؤمنین (ع) از حق خود گذشتند؛ حقی که حق مسلم قرآنی و الهی بود، حقی که پیامبر (ص) تعیین کرده بود و حقی که در غدیر، پیامبر از اصحاب برای آن بیعت گرفته بود. همه آنان، بدون استثنا، در غدیر با امیرالمؤمنین (ع) بیعت کردند؛ اما حضرت بر این حق صبر کردند.
سه دلیل برای سکوت امیرالمؤمنین
امیرالمؤمنین (ع) به چند دلیل قیام نکردند:
۱. حضرت یاور و نیروی کافی نداشتند و گروه مقابل، تشکیلات و جمعیت داشت.
۲. اگر حضرت با همان افراد اندک قیام میکردند، اهلبیت ایشان و نسل ائمه (ع) از بین میرفت و دیگر خبری از استمرار امامت باقی نمیماند.
۳. مسئله اهم و مهم مطرح بود. آیا بهتر بود حضرت از حق مسلم خود بگذرند یا اسلام از بین برود؟ اسلام هنوز نوپا بود و جزیرهالعرب تازه از جاهلیت فاصله گرفته بود. برای حفظ اسلام، حضرت باید سکوت میکردند.
پس حضرت به این دلایل قیام نکردند: گروه مقابل تشکیلات داشت؛ اهلبیت و نسل امامت در معرض نابودی بودند؛ و برای حفظ اسلام، سکوت ضرورت داشت.
نامه امیرالمؤمنین به مردم مصر
در ادامه، حضرت میفرمایند که پس از رحلت پیامبر (ص)، باور نمیکردند چنین اتفاقی رخ دهد. هنوز زمان زیادی از رحلت پیامبر نگذشته بود و امیرالمؤمنین (ع) مشغول غسل و کفن پیامبر بودند که چنین حادثهای اتفاق افتاد.
در نامه شصتودوم نهجالبلاغه، نامهای که حضرت برای مردم مصر نوشتند و همراه دستور حکومتی به مالک اشتر فرستادند، به این موضوع اشاره شده است. حضرت در آن نامه میفرمایند:
فَإِنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَّدًا صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ نَذِيرًا لِلْعَالَمِينَ، وَمُهَيْمِنًا عَلَى الْمُرْسَلِينَ، فَلَمَّا مَضَى عَلَيْهِ السَّلَامُ تَنَازَعَ الْمُسْلِمُونَ الْأَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ، فَوَاللهِ مَا كَانَ يُلْقَى فِي رَوْعِي، وَلَا يَخْطُرُ بِبَالِي، أَنَّ الْعَرَبَ تُزْعِجُ هَذَا الْأَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ عَنْ أَهْلِ بَيْتِهِ، وَلَا أَنَّهُمْ مُنَحُّوهُ عَنِّي مِنْ بَعْدِهِ، فَمَا رَاعَنِي إِلَّا انْثِيَالُ النَّاسِ عَلَى فُلَانٍ يُبَايِعُونَهُ، فَأَمْسَكْتُ يَدِي حَتَّى رَأَيْتُ رَاجِعَةَ النَّاسِ قَدْ رَجَعَتْ عَنِ الْإِسْلَامِ.
خدای متعال، پیامبر بزرگوار اسلام (ص) را به عنوان بیمدهنده جهانیان و گواه و نگهبان پیامبران فرستاد. هنگامی که پیامبر (ص) از دنیا رفت، مسلمانان درباره امر جانشینی پس از ایشان نزاع کردند.
امیرالمؤمنین (ع) سوگند میخورند که اصلاً به ذهنشان خطور نمیکرد و در قلبشان نمیگذشت که عربها پس از پیامبر (ص)، این امر را از اهلبیت ایشان بگیرند و آنان را از این جایگاه دور کنند. با وجود آن همه آیه، سفارش پیامبر (ص) درباره اهلبیت و اتمام حجتها، حضرت باور نمیکردند چنین اتفاقی رخ دهد.
«فَمَا رَاعَنِي إِلَّا انْثِيَالُ النَّاسِ عَلَى فُلَانٍ يُبَايِعُونَهُ»؛ چیزی که باعث نگرانی و ترس من شد، این بود که دیدم مردم به سوی فلانی هجوم بردند و با او بیعت کردند.
حضرت میفرمایند: «فَأَمْسَكْتُ يَدِي»؛ دست نگه داشتم و بیعت نکردم. صلاحیت او برای بیعتکردن روشن بود و حضرت با او بیعت نکردند. سپس فرمودند: تا آنکه دیدم عدهای از مردم از اسلام بازمیگردند. آنگاه وارد میدان شدم تا این توطئهها را خنثی کنم.
این موضوع که بیعت حضرت به چه شکل انجام شد، بحث تاریخی مستقلی است. اما نکته این است که امیرالمؤمنین (ع) اصلاً تصور نمیکردند چنین اتفاقی رخ دهد؛ زیرا مسئلهای مسلم و تثبیتشده بود و همه اطمینان داشتند که جانشینی پیامبر (ص) از آنِ اهلبیت ایشان است.
اعلام ولایت امیرالمؤمنین در غدیر
هنگامی که آیه اکمال دین نازل شد، پیامبر (ص) در میان اصحاب فرمودند: «الله اکبر». اصحاب پرسیدند چه اتفاقی افتاده است؟ حضرت فرمودند:
﴿ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي
﴾سپس فرمودند:
سَلِّمُوا عَلَى عَلِيٍّ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنِينَ
از این پس به علی (ع) با عنوان «امیرالمؤمنین» سلام کنید و ایشان را امیر مسلمانان خطاب نمایید.
در این جمع، همه حضور داشتند؛ از جمله خلیفه دوم. او به پیامبر (ص) عرض کرد: ای رسول خدا، این سخن را از جانب خود میگویید یا از جانب خداوند؟ آیا این فرمان از طرف خودتان است یا از طرف خداوند؟ پیامبر (ص) فرمودند: از جانب خداوند میگویم.
سخنان پیامبر اکرم (ص) همگی وحی الهی بود:
﴿ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَىٰ
﴾پیامبر (ص) از جانب خود سخن نمیگفت. بنابراین، از همان زمان عدهای حاضر نبودند امیرالمؤمنین (ع) را به عنوان «امیرالمؤمنین» بپذیرند. نقشهها از همان زمان، یعنی پیش از رحلت پیامبر (ص)، کشیده و برنامهریزی شده بود. به همین دلیل، آنچه پس از رحلت پیامبر (ص) رخ داد، یک کودتای ناگهانی نبود؛ بلکه کودتایی برنامهریزیشده بود.
ماجرای سقیفه در خطبه شصتوهفتم نهجالبلاغه
در خطبه شصتوهفتم نهجالبلاغه، امیرالمؤمنین (ع) به ماجرای سقیفه اشاره میکنند. پس از آنکه مراسم تدفین پیامبر (ص) پایان یافت، امیرالمؤمنین (ع) در مسجد نشسته بودند که خبر آوردند در سقیفه کار خلافت تمام شده و خلیفه تعیین شده است؛ بدون آنکه امیرالمؤمنین (ع) در آنجا حضور داشته باشند.
بالاخره اگر قرار بود برای پیامبر (ص) جانشینی تعیین شود، باید گروهها و شخصیتهای مختلف حضور مییافتند و اهل حلوعقد گرد هم میآمدند. نمیشود چنین مسئلهای را به این شکل و در یک جمع محدود تعیین کرد. این همان برنامههای کودتاست.
جریان سقیفه را همه مورخان اهلسنت در کتابهای معتبر خود نقل کردهاند. ابنابیالحدید نیز این ماجرا را بهتفصیل در جلد ششم شرح نهجالبلاغه، از صفحه پنجم به بعد، ذیل همین خطبه آورده است. موضوع اصلی خطبه شصتوهفتم نهجالبلاغه، ماجرای سقیفه است:
وَإِنَّهُ لَمَّا وَرَدَ عَلَيْهِ أَنْبَاءُ السَّقِيفَةِ بَعْدَ وَفَاةِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، سَأَلَ: مَا قَالَتِ الْأَنْصَارُ؟ قِيلَ: قَالُوا: مِنَّا أَمِيرٌ وَمِنْكُمْ أَمِيرٌ. فَقَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ: فَهَلَّا احْتَجَجْتُمْ عَلَيْهِمْ بِأَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَصَّى بِأَنْ يُحْسَنَ إِلَى مُحْسِنِهِمْ، وَيُتَجَاوَزَ عَنْ مُسِيئِهِمْ؟ قَالُوا: وَمَا فِي هَذَا مِنَ الْحُجَّةِ عَلَيْهِمْ؟ فَقَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ: لَوْ كَانَتِ الْإِمَارَةُ فِيهِمْ لَمْ تَكُنِ الْوَصِيَّةُ بِهِمْ. ثُمَّ قَالَ: فَمَاذَا قَالَتْ قُرَيْشٌ؟ قِيلَ: احْتَجَّتْ بِأَنَّهَا شَجَرَةُ الرَّسُولِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ. فَقَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ: احْتَجُّوا بِالشَّجَرَةِ، وَأَضَاعُوا الثَّمَرَةَ.
وقتی خبرهای سقیفه به امیرالمؤمنین (ع) رسید، حضرت پرسیدند: «انصار چه گفتند؟» پاسخ دادند: انصار گفتند: «یک امیر از ما و یک امیر از شما.»
در سقیفه، انصار به رهبری سعد بن عباده جمع شده بودند. هنگامی که به ابوبکر خبر رسید انصار در سقیفه گرد آمدهاند، ابوبکر، عمر و ابوعبیده جراح با سرعت خود را به آنجا رساندند. در سقیفه بحثها، نزاعها و کشمکشهای فراوانی صورت گرفت.
انصار پس از این درگیریها گفتند: خلافت را شورایی کنیم؛ یک رهبر از ما و یک رهبر از شما باشد: «مِنَّا أَمِيرٌ وَمِنْكُمْ أَمِيرٌ».
سفارش پیامبر (ص) درباره انصار
امیرالمؤمنین (ع) فرمودند: چرا در برابر سخن انصار به وصیت پیامبر (ص) درباره آنان استدلال نکردید؟ پیامبر (ص) درباره انصار فرموده بودند:
أَحْسِنُوا إِلَى مُحْسِنِهِمْ، وَتَجَاوَزُوا عَنْ مُسِيئِهِمْ
به نیکوکاران انصار نیکی کنید و از خطاکاران آنان درگذرید.
این، سفارش پیامبر (ص) درباره انصار بود؛ یعنی به خوبان آنان نیکی کنید و از بدکارانشان درگذرید. امیرالمؤمنین (ع) فرمودند: چرا به همین سخن پیامبر (ص) در برابر انصار استدلال نکردید؟
مخاطبان حضرت معنای این استدلال را درک نکردند و پرسیدند: این سخن چه حجتی بر ضد انصار دارد؟ امیرالمؤمنین (ع) میفرمودند همین سفارش پیامبر (ص) نشان میدهد که امارت برای انصار نیست. اگر قرار بود امارت در میان آنان باشد، پیامبر (ص) سفارش نمیکرد که مراقب آنان باشید، به نیکوکارانشان نیکی کنید و از خطاکارانشان درگذرید. اگر امارت در میان آنان بود، خودِ امیر آنان به امورشان رسیدگی میکرد.
پس معنای سفارش پیامبر (ص) این است که امارت در میان انصار نیست. بااینحال، مخاطبان حضرت این معنا را درک نکردند و امیرالمؤمنین (ع) نیز بیش از آن ادامه ندادند.
این سفارش پیامبر (ص) مربوط به زمانی بود که حضرت بیمار شده و در بستر افتاده بودند؛ یعنی مدتها پیش از رحلت ایشان. انصار در محلی که برای جلسات خود داشتند، گرد هم آمدند و درباره آینده خود پس از پیامبر (ص) اظهار نگرانی کردند. آنان میگفتند: پیامبر (ص) حامی و پشتیبان ما بود. ما به مهاجرانی که از مکه به مدینه آمدند، خانه و امکانات زندگی دادیم و از آنان حمایت کردیم. اگر ما نبودیم، مهاجران به جایی نمیرسیدند. اکنون که پیامبر (ص) بیمار شدهاند، اگر برای ایشان اتفاقی بیفتد، ما چه کنیم؟
این خبر را به پیامبر (ص) رساندند که انصار نگران آینده خود هستند. حضرت نیز همان سفارش را درباره آنان فرمودند: به نیکوکاران انصار رسیدگی کنید و به آنان خدمت کنید و از خطاکارانشان درگذرید.
این روایت در صحیح بخاری و صحیح مسلم نقل شده است. در صحیح مسلم نیز بابی با عنوان «ما جاء فی مدح الأنصار» درباره مدح، سفارش و تعریف پیامبر (ص) از انصار آمده است.
امیرالمؤمنین (ع) فرمودند: اگر قرار بود امارت در میان انصار باشد، پیامبر (ص) چنین سفارشی درباره آنان نمیکردند:
لَوْ كَانَتِ الْإِمَارَةُ فِيهِمْ لَمْ تَكُنِ الْوَصِيَّةُ بِهِمْ
اگر قرار بود امارت در میان آنان باشد، سفارش به آنان معنا نداشت. بنابراین، امیرالمؤمنین (ع) امارت انصار را با استناد به وصیت پیامبر (ص) نفی کردند.
استدلال قریش و تضییع ثمره
پس از سخن درباره انصار، حضرت پرسیدند: «قریش چه گفتند؟»
انصار گفته بودند: «یک امیر از ما و یک امیر از شما.» اما مهاجران، یعنی همان سه نفر، گفتند: ما درخت پیامبر هستیم؛ پیامبر (ص) از قریش است و ما نیز از قریش هستیم. ما با پیامبر (ص) بودیم و همراه ایشان از مکه آمدیم؛ پس خلافت باید در میان ما باشد.
آنان به این استدلال کردند که از قریش و از شجره پیامبر (ص) هستند. امیرالمؤمنین (ع) در پاسخ فرمودند:
احْتَجُّوا بِالشَّجَرَةِ، وَأَضَاعُوا الثَّمَرَةَ
به درخت استدلال کردند، اما میوه درخت را ضایع کردند.
درخت پیامبر (ص)، خاندان ایشان است و میوه آن درخت، امیرالمؤمنین (ع)، حضرت فاطمه زهرا (س) و اهلبیت (ع) هستند. آنان به شجره پیامبر (ص) استدلال کردند، اما ثمره آن را از بین بردند. بنابراین، استدلالشان باطل بود.
درست است که پیامبر (ص) از قریش بودند و آنان نیز خود را از قریش میدانستند، اما قریش طوایف مختلفی داشت. حدود ده یا دوازده طایفه در قریش وجود داشت. قریش لقب نضر بن کنانه، جد دوازدهم پیامبر (ص)، بود و بعدها بر نسل و قبیله او اطلاق شد.
بنیامیه و بنیعباس نیز از قریش بودند. ابوبکر از بنیتیم بود و با پنج واسطه به قریش میرسید. خلیفه دوم از بنیعدی بود و بنیعدی با هشت واسطه به قریش میرسید. همه آنان خود را از قریش میدانستند، اما اصلیترین قبیله قریش، بنیهاشم بود؛ پیامبر (ص) و اهلبیت ایشان همگی از بنیهاشم بودند.
پس آنان خود را به قریش و پیامبر (ص) منتسب کردند، اما کسانی را که حقیقتاً از خاندان پیامبر (ص) بودند، رها کردند و به آنان خیانت نمودند. به شجره استدلال کردند، ولی ثمره آن را ضایع کردند.
قریش در قرآن
قریش در قرآن کریم نیز آمده است:
﴿ لِإِيلَافِ قُرَيْشٍ إِيلَافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتَاءِ وَالصَّيْفِ فَلْيَعْبُدُوا رَبَّ هَٰذَا الْبَيْتِ الَّذِي أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَآمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ
﴾معنای قریش چیست؟ قریش از «قرش» گرفته شده است. یکی از معانی آن، کسب و تجارت است. کار اصلی قریش تجارت بود. در مکه کشاورزی و زراعتی وجود نداشت و آنان زندگی خود را از راه تجارت میگذراندند.
کالاهایی را که از مناطق دیگر میآمد، در زمستان به یمن و در تابستان به شام میبردند. قرآن کریم میفرماید:
﴿ إِيلَافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتَاءِ وَالصَّيْفِ
﴾«رحلت الشتاء» یعنی سفر زمستانی و «رحلت الصيف» یعنی سفر تابستانی. آنان در زمستان به سوی یمن و در تابستان به سوی شام میرفتند و از این راه تجارت میکردند.
خدای متعال پس از ماجرای حمله اصحاب فیل، بر قریش منت گذاشت و کار آنان را آسان کرد:
﴿ أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِيلِ
﴾ابرهه قصد داشت خانه کعبه را ویران کند، اما خدای متعال پرندگان ابابیل را فرستاد و مانع این کار شد. پس از آن، قریش از تجارت و سفرهای پیشین دست کشیدند و به امور مربوط به حجاج و کعبه پرداختند. آنان سقایت حجاج و دیگر مسئولیتهای مربوط به زائران را بر عهده گرفتند و از این راه روزی آنان فراهم شد.
دو سوره فیل و قریش با یکدیگر ارتباط دارند و در فقه نیز گفته شده است که باید با هم خوانده شوند؛ خواندن یکی از آنها بهتنهایی کافی نیست. سوره ضحی و سوره انشراح نیز همین حکم را دارند.
خدای متعال پس از آنکه امنیت و روزی قریش را فراهم کرد، فرمود:
﴿ فَلْيَعْبُدُوا رَبَّ هَٰذَا الْبَيْتِ الَّذِي أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَآمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ
﴾اکنون که خداوند آنان را اطعام کرده و از گرسنگی نجات داده و از ترس ایمن ساخته است، باید پروردگار این خانه را عبادت کنند.
بااینحال، نسل اصلی قریش، یعنی بنیهاشم، کسانی بودند که پیامبر (ص) و اهلبیت (ع) از میان آنان بودند.
اما آنان به نام خودشان وارد میدان شدند و استدلال کردند که ما از قریش هستیم و امارت و حکومت باید از آنِ ما باشد. این همان سخنی بود که اولی و دومی مطرح کردند. آنان با همین ادعا با اولی بیعت کردند و به انصار فرصت و اجازه دیگری ندادند.
درگیریها و بحثهایی که در این زمینه رخ داد، مجال دیگری میطلبد و انشاءالله در جلسهای دیگر درباره آن سخن خواهیم گفت.
از خدای متعال مسئلت داریم که به ما توفیق دهد خودمان، فرزندانمان و نسلمان مطیع و پیرو اهلبیت (ع) باشیم. این راه، راه حق است؛ پس هیچگاه از مسیر حق منحرف نشویم.
وَصَلَّى اللهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ. اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ.